با حس نورِ گرمابخشِ خورشید که به اتاقش میتابید،کلافه چشمهاش رو باز کرد.
دخترکِ کوچولوش مثل همیشه تا از خواب بیدار میشد، کنار پنجره مینشست و به باغ توت فرنگی مقابلش خیره میشد.
با دیدن صحنه ی مقابلش دلش از شدت کیوتیِ پری کوچولوش ضعف رفت و لبخندی به پهنای اقیانوس ارام جاشو به اخمِ ریزش داد.
موهای بهم ریخته ی دخترک به طرز شدیدی بامزه شده بود و لبخند محوی که به خاطر توت فرنگی های خوش رنگِ باغ روی صورتش جا خوش کرده بود،قلبِ دختر بزرگتر رو هدف قرار داده بود.
دیگه چی میخواست؟اون حالا زیباترین پریِ دنیا رو کنار خودش داشت.
-✮@i_Lumiinous
دخترکِ کوچولوش مثل همیشه تا از خواب بیدار میشد، کنار پنجره مینشست و به باغ توت فرنگی مقابلش خیره میشد.
با دیدن صحنه ی مقابلش دلش از شدت کیوتیِ پری کوچولوش ضعف رفت و لبخندی به پهنای اقیانوس ارام جاشو به اخمِ ریزش داد.
موهای بهم ریخته ی دخترک به طرز شدیدی بامزه شده بود و لبخند محوی که به خاطر توت فرنگی های خوش رنگِ باغ روی صورتش جا خوش کرده بود،قلبِ دختر بزرگتر رو هدف قرار داده بود.
دیگه چی میخواست؟اون حالا زیباترین پریِ دنیا رو کنار خودش داشت.
-✮@i_Lumiinous