درخت نارنگی🍊🖤


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


[من که خنده‌دار میمیرم!سقوط سخت از درخت نارنگی🍊]
برای صحبت شاید:
t.me/HidenChat_Bot?start=5587135146

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


فقط یدونه ترانه دریافت کردم!
ممنونم.🤍


یه دختر بسیار زیبارو تو کافه‌ای که یه‌مدت کوتاه توش کار میکردم، مشغول به کار شده بود این اواخر و همون یکی دوباری که دیدمش کلی به دلم نشسته بود! امروز اتفاقی یجای دیگه دیدمش و گفتم دیگه فلانجا کار نمیکنی؟ گفت نه و من سخت نگران میم عزیزم هستم که حالا نکنه گردوندن کافه براش سخت شده باشه!


لطفا یک ترانه مهمونم کنید؛🤍
(به قول هو؛ در کامنت کردن(فرستادن) موسیقی سخاوتمند باشید)
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5587135146


تو
خدای بوسه‌های گریه‌داری!


Репост из: دویست‌و‌چند تکه استخوان.
تو
خدای خنده‌های غمگینی.


آدم؟ اتفاق، پیش‌آمد، مرضِ عشق!


شبیه مادربزرگا شدم که واسه نوه‌هاشون میوه‌خشک درست میکنن!


رابطه‌م با پیرمردای همسایه به قدری خوب شده که یکم پیش با آقای خ رفتیم عابربانک یه مقدار پول کارت به کارت کنیم برا پسرش!
فقط من نمیدونم چرا ازم خجالت کشید و گفت پس من عقب میشینم!!!


یکی بود بیوشو دوست داشتم میخواستم بعد از این اونو بنویسم، لفت داد رفت! ای بابا!


اگر میتونستم داستانهای ما و مهمونها و فامیل رو بنویسم خیلی خوب میشد! منتها عده‌ای انگشت‌شمار از فامیل توی چنلم هستن میترسم معذب شن!🙄


دروغ گفتم؛ هیچی درست نمیشه! نگران باش.


Репост из: دویست‌و‌چند تکه استخوان.
دروغ گفتم؛ من واقعا قوی نیستم.


"فاطمه🌱." نوشته: "ماییم و آبِ دیده؛ در‌کنجِ غم خزیده..."

بر آب دیده‌ی ما صد جای آسیا کن ..

#شمانوشتید


اینطوریه که از هر ده‌ها چنل تلگرامی یا پیج اینستایی، نسبت به یکی دوتاشون یه حس عجیب غریب پیدا میکنم! الان دو سه ساعته که دارم یکی از چنل‌هام‌ رو از اولین پیام میخونم و قشنگ این حسو بم میده که دارم سریال میبینم و هربار پامیشم باز دلم میخواد برگردم ادامشو بخونم! روزمره‌نویسی معمول هم‌ هست یجورایی! واقعا تو این تایم میتونستم یه قسمت از سریالمو ببینم!!

پ‌ن: ادمین هم اصلا جواب ناشناس‌هایی که دادمو نداده تاحالا!!!!


خانم میم دعوتم به نوشیدنی رو با دلایل موجه رد کرد و گفت یکروز دیگه حتما،
رفیقم ح هم دعوتم به شب خونمون خوابیدن رو بازهم به دلایل موجه رد کرد و اونهم گفت یک شب دیگه حتما،
گمونم اصلا از اینکه دیگران به توانایی نه گفتن مجهز باشن خوشم نمیاد !!


دعوتم رد شد. بای.


رفته بودم داشتم عکسهای قدیمی چنل رو میدیدم، چشمم خورد به این عکس و رفتم به چهار پنج سال پیش! شاید بارها ازش نوشته باشم اما دلم خواست باز بنویسم!

پیش‌دانشگاهی بودم و خیلی اتفاقی قرار شده بود توی یه هفته نامه، از من دلنوشته چاپ بشه، این شد که با دبیر تحریریه هفته‌نامه در ارتباط بودم و براش متن میفرستادم اون برام تصحیح میکرد و نظر میداد و این حرفا!
دختر خانومی بود احتمالا متولد اواخر دهه شصت! نمیدونم دیگه چیشد که به قدری صمیمی شدیم که همدیگه رو توی چنل هامون ادد کردیم! اسم چنلش بود "منصفانه" و به واسطه‌ی همین اسم به خودش می‌گفت "شیخ منصف" و واقعا زیبا مینوشت! نوشتنش یطوری بود که انگار دقیقا وسط نوشته‌ها وایسادم و دارم اطراف رو میبینم! از شب عروسیش نوشته بود که با فلان ترانه‌ی عارف چطور رقصیدن و من واقعا احساس میکردم دارم رقص عروس و داماد رو میبینم، و از کارهای طلاقش مینوشت و دردسرهاش و من فکر میکردم منم که دارم از پله‌های دادگاه بالا میرم! همین دیگه! زیبا مینوشت!
یه‌بار برام یه ناشناس اومد، "اگه بیای بریم کافه، یه کتاب هدیه میگیری" ، نادیده گرفتم و دو سه روز بعد بهم گفت "کتابو از دست دادی که!" با ذوق باز هماهنگ کردم و با هم رفتیم کافه، هات چاکلت و کیک شکلاتی سفارش داد و تاکید کرد کیکش رو گرم کنن، گفت "عادتمه، حتی قبل خوردن نون هم حتما گرمش میکنم"، صحبت کردیم و صحبت کردیم و هیچ یادم نمیاد که درباره چی حرف میزدم اصلا! فقط اینو یادمه که اون یه شال سبز سر کرده بود و میگفت شال سبز مال قرارهای دوستانمه! بعد هم فکر کنم مسیرهای طولانی‌ای رو پیاده روی کردیم.
همین! مدتها بعد از اینهم نمیدونم چیشد و یادم نمیاد، اما میدونم چنلش رو پاک کرد، پیج اینستاگرامش رو پاک کرد و شهر محل زندگیش رو هم عوض کرد!
شیخ منصف! امیدوارم هرجا هستی، به اندازه‌ی زیبایی روحت، خوشحال باشی!


امروز هوا ابریه و مناسب برای دعوت آدم‌ها به یه فنجون قهوه! مگه نه؟


«تو رد اشک‌های منی.»


«تو لرزِ دست‌های منی.»

Показано 20 последних публикаций.

135

подписчиков
Статистика канала