⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ
هواے باࢪانے از پشت پنجرههاے بخاࢪ گرفتہ مغازه بہ آرامے خودش ࢪا بہ داخل مےکشید. پسࢪ جوان، با موهایے کمے پریشان از رطوبت هوا، پشت پیشخوان ایستاده بود، دستهایش آردے و لبخندش از همیشه گرمتر. صداے قطࢪههاے باران ࢪوے شیشہها مثل آهنگے قدیمے در پسزمینہ پخش مےشد و عطر وانیل و شکلات داغ تمام فضاے مغازه را پࢪ کرده بود. هر باࢪ که درِ فر را باز مےکرد، گرماے خوشایندے بہ گونہهایش مےخورد و شیرینےها، مثل خوشبختےهاے کوچک، یکےیکے بیرون مےآمدند. او غرق در کاࢪش بود، هر تکه خمیࢪ را با دقتے عاشقانہ وࢪز میداد، انگار که با هر شیࢪینے، دلش هم نࢪمتر میشد. باران بیرون مےبارید، اما او در دنیاے گࢪم و شیࢪین خودش غرق بود، جایے که هیچ ابࢪےنمیتوانست لبخندش را کمࢪنگ کند.
⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ ⸼ ֹ ⋆ ׅ ֢ ׅ⋆ ֹ