"کیم تهیونگ ، آوریل 1981"
خاطرات عزیزم ، اکنون از چیزی برایت مینویسم که سالهاست تمام زندگی من شده است ..
از کجا شروع کنم؟
از آن چشمهای سیاه که مرا درون خود میکشد
یا .. آن موهای ابریشمیش که باد آن را رقص میدهد.
از آن لبهایش بگویم ، که چگونه مسخ طعم آن لبهایش شده ام.
صورت بینقصش،بدن بینقصش.
از چه بگویم ، آن پسرک تمام وجود من شده است.
میتوانم تمام جونم،زندگیم،همه چیزم را فدایش کنم.
آیا خدایِ مسیح مارا در کنار هم دوست دارد؟
مردم جهان نمیتوانند عشق مارا ببینند.
فقط چون آن همجنس من است؟
خانوادهام مرا ترک کردند..
آیا خدایِ مسیح به عشق ما کمک میکند؟
خدایِ مسیح مارا کنار هم دوست نداشت .