وصیت‌نامـه‌ عشـق


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


دنیای‌ نوشتـه‌های خاکستری
دفـن ‌شده ‌زیر خَروارها خاک
‌با عطـر قهــوه و دود سیگار!
...
𝗈𝗅𝖽 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾: @mamondegris
t.me/HidenChat_Bot?start=5735379785

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


فقط اونایی که بنظرت وایب خوبی باهم دارن رو زوج کن.
سخت نگیر


اوکی


ولی به کل وقتی دیدمشون…


ولیکور داره کمک میکنه


کمک کنم؟


اولین بار و امتحان چالش چیدمان زوج-


بهم نمیخورن


چجوریع چیز کیکی


بنظرم چند عزیز دیگه هم باید ارسال کنند


چقدر چیدمانتون کنار هم سخته…


خب فکر کنم کافی باشه..


خیلی زیبا بود


— “و اگر بهای این قدرت چیزی باشد که نتوانی بپردازی، امپراتور؟”

— “اگر قیمت آن قلب من است… تو از مدتی پیش آن را گرفته‌ای.”

و تو آن را گرفته‌ای…


Репост из: ENᵖᵃʳᵗʸ
سرزمین هارامون – غروبی در آستانه سقوط

باد داغ، خاکستر سوخته‌ی درختان را در هوا می‌چرخاند. آسمان، به رنگ سربی درآمده بود و شعله‌های آتش از دوردست‌ها به چشم می‌آمدند؛ مثل پنجه‌هایی شعله‌ور که حریصانه به سمت آسمان کشیده می‌شدند.

در قلب قصر، جایی که دیوارهای سنگی به سردیِ سکوت شب بودند، امپراتور هیسونگ آو دایموند با گام‌های سنگین در تالار قدم می‌زد. ردای سلطنتی‌اش، با نخ‌های نقره‌ای دوخته شده بود و تاجی از یاقوت بر سر داشت، اما چشمانش… چشمانش پر از اندوه مردی بود که سرزمینش را در حال فروپاشی می‌دید.

وزیر اعظم با صدایی لرزان گفت:
— “عالی‌جناب… زمان در حال از دست رفتن است. اگر امروز دست به کار نشوید، فردا حتی قصر هم در امان نخواهد بود.”

هیسونگ دایموند با نگاهی جدی به او خیره شد:
— “و می‌خواهید چه کنم؟ با دستان خود این آتش را خاموش سازم؟”

وزیر با اکراه سر خم کرد. صدایش چون زمزمه‌ای در باد بود:
— “شاید زمان آن رسیده باشد که… به سراغ جادوگر بروید.”

سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. حتی شعله‌های مشعل‌ها در دیوار نیز گویا لحظه‌ای درنگ کردند. نام هاندره همچون سایه‌ای از گذشته بر ذهن امپراتور افتاد.

— “او… هرگز وفادار نبود.”

— “اما قدرتمند بود، عالی‌جناب. و این قدرت اکنون تنها چیزی است که ما داریم.”

بازگشت سایه‌ها

در شبِ تار، امپراتور درون حیاطی متروکه ایستاده بود، جایی که ستارگان جرات تابیدن نداشتند. ناگهان، از دل تاریکی، مردی پدیدار شد. ردایی سیاه و براق به تن داشت که همچون تارهای شب به بدنش چسبیده بود. چشمان سرد و بی‌احساسش حتی نوری برای انعکاس نداشتند. هاندره سونگهون، جادوگر بی‌وفای هارامون، بازگشته بود.

هیسونگ آرام اما با لرزشی در صدا گفت:
— “سال‌هاست که از تو خبری نیست، هاندره.”

هاندره بدون هیچ احساسی پاسخ داد:
— “اگر به من نیاز نداشتی، هرگز مرا فرانمی‌خواندی؟”

نفسِ هیسونگ دایموند بند آمد. دیدن او، حتی با آن سردی و بی‌تفاوتی، چیزی در عمق قلبش را به لرزه انداخت—زخمی قدیمی که هرگز التیام نیافته بود.

— “سرزمینم در حال سوختن است. مردمم در سایه‌ی نابودی ایستاده‌اند. فقط تو… تنها تو می‌توانی این آتش را متوقف کنی.”

چشم‌های سرد هاندره لحظه‌ای به لرزش افتادند؛ شاید فقط یک ثانیه کوتاه، اما برای هیسونگ کافی بود.

— “و اگر بهای این قدرت چیزی باشد که نتوانی بپردازی، امپراتور؟”

هیسونگ جلوتر آمد، فاصله‌ای که زمان و خیانت‌ها میانشان کشیده بودند، شکسته شد:
— “اگر قیمت آن قلب من است… تو از مدتی پیش آن را گرفته‌ای.”

برای اولین بار، سایه‌ای از تردید در چشمان هاندره دیده شد. اما صدایش هنوز همان سردی یخ‌های هزار ساله را داشت:
— “احساسات… ضعیف می‌کنند، هیسونگ.”

امپراتور با صدایی آرام اما محکم گفت:
— “پس چرا هنوز نگاهت از من نمی‌گریزد؟”

لحظه‌ای سکوت، و باد بار دیگر شروع به وزیدن کرد. این بار، نه با بوی خاکستر، بلکه با عطری از گذشته‌های فراموش‌شده.

هاندره چرخید، پشتش را به هیسونگ کرد، اما صدایش هنوز نزدیک بود:
— “اگر می‌خواهم این سرزمین را نجات دهم، برای تو نیست. برای عهدی است که روزی… به خودم دادم.”

و با آن کلمات، تاریکی اطراف آن‌ها را بلعید—اما برای اولین بار، کورسویی از امید در دل هیسونگ دایموند روشن شد.


Репост из: ENᵖᵃʳᵗʸ


چه افتخار بزرگی…


Репост из: توهـماتــ‌ باقےمانــده
۱۰۰/۱۰ زیبایی شما و آثارتون >>> وایب عکس‌های قدیمی رها شده روی میز




برگه‌ها، لطفا پروفایل‌هاتون قابل شیپ باشه


آیدی‌هاتون فراموش نشه عزیزان.

Показано 20 последних публикаций.

128

подписчиков
Статистика канала