انقدر بین قفسهها چرخیدم که سرگیجه گرفتم؛ اما چرا چیزی که دنبالشم رو پیدا نمیکنم؟! قبلا که به این مغازه میاومدم، با گشتن لابلای دفترها و آلبومها، احساس میکردم اوه؛ این خودشه. دقیقا همون حسِ خوبی که دنبالش بودم. اما حالا...
نمیدونم؛ به خاطرِ اینه که بزرگتر شدم؟ حالا وقتی به طرحهای شلوغِ روی دفترها نگاه میکنم، چیزی قلبم رو قلقلک نمیده. هیچ چیزِ دوست داشتنی وجود نداره. حتی وقتی که میخرمشون و با خودم به خونه میبرم. انگار که زمان، احساساتم رو کشته باشه.
اون دفترها زیادی احمقانه بودن و من برای خودم بزرگشون میکردم؟ یا قلبم دیگه سرجاش نیست؟