همه برایشان سوال است که در ذهن آن پسر همیشه تودار چه میگذرد؟ دارد از زندگی لذت میبرد یا با افسردگی و غم پنجه نرم میکند؟ درست است، هیچکس در این موضوع که به غیر از حرفهای پسر که هیچوقت هم زده نمیشوند، از روی رفتار و کارهایش دریابند که در چه حال است، موفق نیست. هنری یک پسر حدودا نوزده ساله ست، که تمام روز و شبش در گیم نتی در نزدیکی ساختمان بلند شهر زیبایش سیاتل میگذراند. دوستانش به او لقب ربات گیمر را دادهاند ولی به نظر میرسد هنی از قسمت اول لقبش راضی نیست اما قیافه و رفتارش چیزی شبیه به این را نشان نمیدهند. اگه بخواهید پسر را پیدا کنید یا دقایقی با او هم صحبت شوید یا باید به سراغ گیم نت شهر روید یا دم در اتاق ترکیبی قهوهای و کرمش منتظر از بیدار شدنش بمانید. پسر در طول هفته یا مشغول گیم زدن است یا پذیرایی از خوابهای شیرینش. دقیقا شش ماه پیش فارغ و التحصیل شد و ظاهرا دیگر قصد ادامه دادن درسهایش را ندارد. کوله پشتی کم وزنش را بالا کشید و قدمهای بلندش را تندتر کرد تا زودتر به کافهی همیشه خلوت کنار گیم نت مورد علاقهاش برسد. با فشار پای راستش درب شیشهای کافه را باز کرد و وارد حال و هوای ارام و منظم کافه، که با موسیقی خوشنوازی تکمیل شده بود، شد. به سمت میزی در کناری شیشهی تمیز کافه قدم برداشت و ارام بر روی صندلی مورد نظرش نشست. سرش پایین بود، هنوز هم فکر همیشگیاش تمام ذهنش را درگیر خودش کرده بود. او از این حال و هوای خنثی و بیحس مانندش متنفر بود. اما چه میشد کرد؟ چیزی که تکهای از وجودش است و غیرممکن در از بین رفتنش. هنری پسری بود که هیچ زمان اجازهی ورود به درون مرزهای شخصیت درونیاش را به کسی نمیداد. انقدر در خود میریخت که از درون فروپاشیده بود و دم نمیزد. تنها کارش لبخند زدن و تظاهر به اینکه؛ اری همهچیز روال است، بود. چه کسی خبر از دل ان پسرک تنها در دل شب دلش داشت؟ همان پسرکی که حال گوشهای از کافهی زیبایش نشسته و اشکهایش ارام از گونههایش پایین میریزند.
に’ t.me/waterrcoloreyes , ♡︎
に’ t.me/waterrcoloreyes , ♡︎