این همان دختری ست که هیچ علاقهای به بیرون امدن از اتاق همیشه تاریکش ندارد. بگذارید جزئی بگویم؛ نانسی دختری تنهاست البته اگر حضور خانوادهاش را نادیده بگیریم. علاقهای به ارتباط گرفتن با دیگران ندارد و در نتیجه دوستی هم در کنارش پیدا نمیشود. سعی میکند به اتفاقات بیاهمیت اهمیتی ندهد و گاهی کلا به چیزی اهمیت نمیدهد که باعث خراب شدن یک سری چیزها میشود. اگر قابل فهم باشد، نانی فقط دوست دارد بکشد و بنویسد، و از مسائل و مشکلات دور باشد. رنگ بنفش تیره را دوست دارد و اکثر وسایلش و همچنین مهم ترین قسمت زندگیاش یعنی اتاقش از رنگ بنفش نقاشی شده است. لبخند زد و بیشتر مداد طراحیاش را روی موهای دخترک جدیدی که مشغول کشیدنش بود کشید. به نظر میامد این نقاشی هم قرار است خوب پیش رود و از امروز به بعد روی دیوار بالای تختش همانند و کنار بقیهی نقاشیهایی که رضایت کافی را از نانی گرفتند، زندگی کند. روی زانوهایش ایستاد و قبل وصل کردن کاغذی که با نقاشی دخترکی تیره شده با گیرهای به دیوار، نگاهی به نقاشی جدیدش انداخت و لبخندش پررنگتر شد.
- واقعا خوب شده.. حس میکنم خودم نکشیدمش!
باورش نمیشد اما به راستی که نقاشی زیاد از حد زیبا و بینقص بود پس جایی دقیقا وسط نقاشیهای دیگرش وصلش کرد و برای اخرین بار با چشمانش از نظر گذراندش. ارام روی تخت دراز کشید و با لبخند به سقف بنفش رنگ اتاقش چشم دوخت. روی پهلو دراز کشید و چشمانش را بست. مشغول خیالبافی شد و تصوراتش از یک زندگی مستقل و دور از ادمها را برای چندمین بار دوره کرد. نانسی دوست داشت خانهای پیشرفته دور از شهر داشته باشد و درونش همهچیز از رنگ بنفش نقاشی شده باشد. دلش میخواست خانهاش انقدر بزرگ باشد که هر روز یک مکان جدید برای کشف کردن و دیدن در اختیارش باشد. میخواست با سگ کوچولویش به نام سفیدک در ان خانهی بزرگ زندگی کند و یک اتاق بازی بزرگ برای او بسازد. تصورش از اتاق خودش هم کم مجلل و زیبا نبود. و خب چه انتظاری از تصورات یک دخترک چهارده ساله میرفت؟ او فقط یک جای باارامش برای زندگی و بدون انکه با مشکلات درگیر شود میخواست.
に’ t.me/chiimra , ♡︎
- واقعا خوب شده.. حس میکنم خودم نکشیدمش!
باورش نمیشد اما به راستی که نقاشی زیاد از حد زیبا و بینقص بود پس جایی دقیقا وسط نقاشیهای دیگرش وصلش کرد و برای اخرین بار با چشمانش از نظر گذراندش. ارام روی تخت دراز کشید و با لبخند به سقف بنفش رنگ اتاقش چشم دوخت. روی پهلو دراز کشید و چشمانش را بست. مشغول خیالبافی شد و تصوراتش از یک زندگی مستقل و دور از ادمها را برای چندمین بار دوره کرد. نانسی دوست داشت خانهای پیشرفته دور از شهر داشته باشد و درونش همهچیز از رنگ بنفش نقاشی شده باشد. دلش میخواست خانهاش انقدر بزرگ باشد که هر روز یک مکان جدید برای کشف کردن و دیدن در اختیارش باشد. میخواست با سگ کوچولویش به نام سفیدک در ان خانهی بزرگ زندگی کند و یک اتاق بازی بزرگ برای او بسازد. تصورش از اتاق خودش هم کم مجلل و زیبا نبود. و خب چه انتظاری از تصورات یک دخترک چهارده ساله میرفت؟ او فقط یک جای باارامش برای زندگی و بدون انکه با مشکلات درگیر شود میخواست.
に’ t.me/chiimra , ♡︎