سرما
ترس
صدای مهیب و منِ وحشتزده، تو دل تاریکی شب.
با چشمای بسته؛ ترس از اینکه وسط جنگل گیر افتادی و هیچ احدی نیست تا به دادت برسه.
میدونستم این حسی که دارم خُنیا ست. آره خودشه! آرامش قبل از طوفان.
هیچ راه فراری نیست.
دور تا دورم احاطه شده.
تا چند دقیقهی دیگه اینجا مملو از بوی خون میشه و منی که روحم در پروازه و جسمم به خواب میره.
من میرم.
فقط طفلم میمونه و دایهای بی رحم.
طوفان شروع شد و منِ گم شده، پیدا شدم.
چاهی حفر کردن و دستمو بستن.
منو داخل چاه انداختن که فقط سرم بیرون بود.
همهی مرد ها، سنگ به دست با تمام وجود به صورتم میزدن.
زجههای من بین فحش های همه گم میشد.
بی جون بودم. اومد جلوم و بهشون گفت که من مُردم.
تو دلم خوشحال شدم، دیگه نمیخواستن با سنگ رو صورتم بزنن.
تکون نمیخوردم . باز هم زمین میکندن. این بار زمین برای دفن کردنم .
تنم لرزید.
من زندم
نمردم.
اما باز هم چشم باز نکردم.
از چاه بیرونم آوردن و خوابوندنم جایی که قرار بود جای ابدیم باشه.
اومد جلوم و در گوشم گفت:
اگه دلت سنگ میخواد حرف بزن وگرنه که بمیر.
لال شده بودم.
تمام صورتم میسوخت و خونی بود. جفت چشمام باد کرده بود و هیچی نمیدیدم.
و منی که حرف نزدم و زنده زنده، بدون کَفَن و غسل در آغوش خاک سپرده شدم.
بی نماز میت، بدون یاد بود.
بدون گریه.
بدون دعا برای آرامش روحم.
خاک بر روی سر و تنم میریختن و من بی صدا نفسم بند آمد و جان دادم.
با فکر طفلم جان دادم.
طفلی که با این مَردم بد ذات و نامرد چگونه روز خوشی داشته باشد.