نامـه ای از کیـم تهیـونـگ، ۱۳ دسـامبـر ۱۹۹۸
و هر روز قسمتی از من بدون تو میمیرد و تو در خاکستر این مجنونِ به خاک سپرده همچنان زنده میمانی زیبایِ مغموم، همچون تبسمِ یک پاییزِ سالخورده در انتظار شکوفه های مجذوب کننده بهاری، من نیز برای لیلایم ترانه ای می سرایم که عطر او را می دهد و در انتهایِ دقایقی سوخته از تاریخِ فراموش شدهٔ اولین دیدارمان برایت آخرین نامه ام را می نویسم و با گل های نوازش شده از طلوعِ غمگینِ یک خورشیدِ تنها برایت می فرستم و از روز ها و شب های بدون تو برای همیشه خداحافظی می کنم.
مُــقـدس تـریــن آرزویِ بــرآورده نشــدهٔ کـیــم، تــو را سـوگنــد بــه نـظارگــانِ خـامــوشِ ایــن عـشــقِ منــوط بــه سـکــوت، کــه هـر قـطــره از جـوهــرهٔ افـکــارم نـگــاشتـهٔ تـوســت و تــو را مــی پـرستــد.