ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
⪩🪞⪨ کوچـهٔ ، زمستـانِ گـرم﹫ ⋆
ㅤ ㅤ
همهـی آنها را به یاد دارم. دو خانهی کوچـکی که کنار هم، در یک کوچهی قدیمی اما روشن و زیبا قرار داشتند، و تو هر روز از دربِ یکی خارج، و به دربِ کناری داخل میشدی، دستم را میگرفـتی و به سمتِ فوارهی مرکزیِ شهـرِ کوچکمان میبردی. دستمالِ نقرهای رنگی که یادگارِ مادرِ مرحومـت بود؛ اما همیشه کفشهای وِرنیِ قرمز رنگم را با گوشههایـش تمیز میکردی و از برق افتادنشان لذت میبردی. دفترچههای صورتی و کوچـکی که برایم میخریدی تا مشقهایم را با انگیزه بیشتری بنویسـم.
تمامشان را به یاد دارم؛ حتی وقتهایی را که بخاطرِ یک تکه کیکِ بیشتر قهر میکردم، و تو با لبخندِ شیرینی، موهایم را به هم میریختی و قولِ یک بشقاب پر از سیبزمینی را بهم میدادی.
حالا تمامِ آن روزها رفتهاند و تنها خاطراتشان باقی مانده؛ و تنها چیزی که فرقی نکرده، من هستم و تو. هنوز دستم را میگیری اما محکمتر، هنوز برایم کیـك میخری اما بیشتر، هنوز با کفشهایم درگیـر میشوی اما با بندهایش، و هنوز کنارِ منی؛ حالا دوست داشتنی تـر!