Репост из: ༄𝑌𝑒𝑙𝑙𝑜𝑤
@withoutbright
امیلی یه دختر اهل سانتامونیکا.
وقتی خیلی کوچیک بود مادرش رفته بود و شیش سالگی هم پدرش میمیره.
خانوادهی مادریش باهم تصمیم میگیرن تا قرعه کشی کنن و تا بفهمن کی سرپرستی امیلی و به عهده بگیره. تا اینکه قرعه به اسم خانم اشلی و شوهرش که توی روستا اسب پرورش میدادن افتاد.
امیلی هیچ وقت نفهمیده دوست داشته شدن چهشکلیه. اون یه دختر تنها بود و هیچ دوستی نداشت.
توی روستا به خانم اشلی کمک میکرد و کم کم بزرگ شد.
امیلی با اسبا بزرگ شده بود و توی سوار کاری حرفهای بود.
یه روز از سر بیکاری توی مسابقه اسب سواری ثبت نام کرد.
روز مسابقه امیلی دوم شد و بالاخره امیلی هدفش رو پیدا کرد.
اون از یه دختر تنها و درونگرا تبدیل به بهترین اسب سوار امریکا شده بود و توی المپیک مدال های زیادی گرفته بود
امیلی یه دختر اهل سانتامونیکا.
وقتی خیلی کوچیک بود مادرش رفته بود و شیش سالگی هم پدرش میمیره.
خانوادهی مادریش باهم تصمیم میگیرن تا قرعه کشی کنن و تا بفهمن کی سرپرستی امیلی و به عهده بگیره. تا اینکه قرعه به اسم خانم اشلی و شوهرش که توی روستا اسب پرورش میدادن افتاد.
امیلی هیچ وقت نفهمیده دوست داشته شدن چهشکلیه. اون یه دختر تنها بود و هیچ دوستی نداشت.
توی روستا به خانم اشلی کمک میکرد و کم کم بزرگ شد.
امیلی با اسبا بزرگ شده بود و توی سوار کاری حرفهای بود.
یه روز از سر بیکاری توی مسابقه اسب سواری ثبت نام کرد.
روز مسابقه امیلی دوم شد و بالاخره امیلی هدفش رو پیدا کرد.
اون از یه دختر تنها و درونگرا تبدیل به بهترین اسب سوار امریکا شده بود و توی المپیک مدال های زیادی گرفته بود