Репост из: لـازانیا
برای بابابزرگ ، مرد ِ مهربون
لیوان چای موردعلاقهت الان پره بابابزرگ ولی دیگه تو نیستی که از در بیای تو و منو تو بغلت بگیری و برای بار هزارم بهم بگی من نوه موردعلاقتام . دیگه اینجا نیستی که نذاری همه غمها بیان و کل وجودم رو بگیرن؛ بی هیچ مقدمهای تصمیم گرفتی همه وسایلت رو جمع کنی و بری . بعد گذاشتی به جای من ، خاك تو رو بغل کنه . برخلاف همیشه اینسری دلرحم نبودی بابابزرگ ، دلرحم نبودی و اهمیتی ندادی که شاید این نوه موردعلاقت پیر و شکسته بشه و آخرشهم مثل خودت بره سفت خاك رو بغل کنه .