سعی کردم در آینه لبخند بزنم،
لبخند، اندوهم را به شکلِ یک بی قواره گیِ دائمی در آورد.
تقصیر خودم بود، نباید با پوچی ام می جنگیدم، همین طور، با تومور ها.
باید از تومور هایم تا وقتی که بزرگ وَ گوشتالو می شدند، مراقبت می کردم.
بیشترِ آن روزها را در اتاقم می گذراندم، دراز روی زمین، چانه ام، اینقدر روی فرشِ بِژ ماند که خودش هم به رنگِ بژ در آمد. درونم هم، ریه های بژ، قلبِ بژ، خونِ بژ، به رگ های بژ، پمپاژ می کرد.
#تیکه_ای_از_کتاب_امشب...📖✨
#جز_از_کل...📙