بنگر مرا
لحظه ای هم تو مرا بنگر
این روزها حواست باشد
به درمانده عاشقی که
تمام وجودش بوی تو را میدهد
نگاه درد آلودم
از غم عشق تو حکایت می کند
همه ی وجودم عشق تو را فاش می کند
چنان آغشته ام به دوست داشتنت
که گر بر سر مزارم آیی
می بینی که برای عاشق بودن
نیازی به نفس کشیدن
نیست
عشق جریان دارد در رگ های من
در سلول هایم
همینقدر آشفته
همینقدر آغشته به تو
روزی خواهد آمد
که من نیستم
اما قلم می ماند
می ماند و بازگو می کند
که این دیوانه عاشق
سخت تو را دوست می داشت
لحظه ای هم تو مرا بنگر
این روزها حواست باشد
به درمانده عاشقی که
تمام وجودش بوی تو را میدهد
نگاه درد آلودم
از غم عشق تو حکایت می کند
همه ی وجودم عشق تو را فاش می کند
چنان آغشته ام به دوست داشتنت
که گر بر سر مزارم آیی
می بینی که برای عاشق بودن
نیازی به نفس کشیدن
نیست
عشق جریان دارد در رگ های من
در سلول هایم
همینقدر آشفته
همینقدر آغشته به تو
روزی خواهد آمد
که من نیستم
اما قلم می ماند
می ماند و بازگو می کند
که این دیوانه عاشق
سخت تو را دوست می داشت