آنام کارای عزیزم این دومین نامه ی من برای شماست.
چند دقیقه ای است که اشک هایم بند آمده.امشب یک آبچکان از ظرف های بزرگ و کوچک شیشه ای روی سرم خورد شد و تنها خراشی که برداشتم دو زخم کوچک روی پایم بود.اما قلبم،آخ قلبم به اندازه خورده شیشه های کف آشپزخانه شکست.انچنان وحشتی کردم که تنها توانستم سرم را زیر بیندازم، به اشک هایم پناه ببرم و در جواب هرکس که میگوید چرا گریه میکنی ، لبخند بزنم.
آنام کارای عزیزم درست وسط خیال خوش ات، وحشت میتواند مثل یک هیولای نامرئی بر سرت نازل شود و تو بمانی و چشم هایی بهت زده که مدام میگویند یعنی چه شد؛چرا اینطور شد!!.من تنها دوست داشتم" او" باشد ، مرا بغل کند، بگوید "اشک بریز،از چیزی نترس، اگر آسمان هم روی سرت خراب میشد باز من میماندم و تو ،و شبی که روبه روشنایی میرود و ما روشن میکنیم،خانه را،دل را..."
اما"او"نیست،چه کنم که نیست.