آنام کارا


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


تنها مرگ میان ما زنده میماند.

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


به یاد تمام روزایی که مامان بلند بلند تو خونه میخوند:
"غریب آشنا دوست دارم بیا"
"منو همرات ببر به شهر قصه ها"


آنام کارای عزیزم این دومین نامه ی من برای شماست.


چند دقیقه ای است که اشک هایم بند آمده.امشب یک آبچکان از ظرف های بزرگ و کوچک شیشه ای روی سرم خورد شد و تنها خراشی که برداشتم دو زخم کوچک روی پایم بود.اما قلبم،آخ قلبم به اندازه خورده شیشه های کف آشپزخانه شکست.انچنان وحشتی کردم که تنها توانستم سرم را زیر بیندازم، به اشک هایم پناه ببرم و در جواب هرکس که میگوید چرا گریه می‌کنی ، لبخند بزنم.
آنام کارای عزیزم درست وسط خیال خوش ات، وحشت میتواند مثل یک هیولای نامرئی بر سرت نازل شود و تو بمانی و چشم هایی بهت زده که مدام میگویند یعنی چه شد؛چرا اینطور شد!!.من تنها دوست داشتم" او" باشد ، مرا بغل کند، بگوید "اشک بریز،از چیزی نترس، اگر آسمان هم روی سرت خراب میشد باز من می‌ماندم و تو ،و شبی که روبه روشنایی میرود و ما روشن میکنیم،خانه را،دل را..."
اما"او"نیست،چه کنم که نیست.


گاهی ام از مرگ برمی‌گردی اما به زندگی،هرگز.


Репост из: Her…
اندوه را چگونه تاب می آوری؟
با فکر کردن به روزهای خوبی که یک روز از راه خواهد رسید...


#جهت_خوش_بودن
#قرارنیست_عروس_بشم
#یه_عروسی_مهم_نزدیک_است
#لباس_ندارم


پیش از این ها گفته بودم مرگ به بعضی ها نمی آید،تو از آنها بودی.


از اولین روز سال تا همین چند ساعت پیش در حال راه رفتن روی خط قرمز های خانواده بودم.تابو های زیادی را تک نفره ترک دادم و اشک های زیادی ریختم.نصیحت شدم،بعضی مکان ها معذب شدم،نگاه های متعجب و تاسف بار زیادی را دیدم، تذکر شنیدم،دعوا کردم،در دلم هزاران "به تو چه "را آرام و بیصدا گفتم، و شجاع تر شدم.حالا محکم و قوی میگویم من اینم،کسی که این روسری را دوست ندارد،از لباس بلند بدش می آید، دلش میخواهد موهایش را بالا ببندد و با چیزی آنها را نپوشاند.من اینم کسی که حجاب را نمی‌خواهد.هیچگاه فکر نمی‌کردم به این نقطه از زندگی برسم..ناعدالتی یعنی من برای چیزی که حق طبیعی ام است اینگونه با زمین و زمان بجنگم و به کوچیکترین دستاوردی در این جنگ دل خوش کنم.






وقتی میگویم این غم رهایی ندارد،یعنی همین!


یعنی در شاد ترین شب سال هم بیصدا اشک بریزی و در دلت غصه بخوری.یعنی بهار آمده تا شروعی دوباره باشد،اما تو خیلی وقت است پایان یافتی.
دوست داشتم در خانه تنها باشم،سفره را با سلیقه خودم بچینیم،ماهی سیاه انتخاب کنم،دور سبزه ها ربان مشکی بپیچم،لامپ هارا خاموش و دور تا دور خانه را شمع روشن کنم،سیب نخرم،شکلات نخرم،به جایش حلوا درست کنم.دوست داشتم سفره ام سین نداشته باشد و هر چیزی با کلمه ای شروع شود.دوست داشتم عکس مهسا را روی سفره بگذارم و اینبار به جای سنبل نام نیکا را روی آینه بنویسم.








Репост из: دویست‌و‌چند تکه استخوان.
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
آره آقای فرخزاد، شما درست می‌گید. به هر جهت در یکی از این سالها، سال مبارک خواهد شد.




آنام کارای عزیزم این اولین نامه ی من برای شماست.


یکسال دیگر هم گذشت؛سالی که قرار بود شروع همه چیز باشد،شروع خیلی چیزها بود اما آن چیزی که باید،نه.آمدم بگویم چهارصد و یک هم هیچ غلطی نکردم که یادم افتاد من در این سال شکستم،خورد شدم،غرق شدم،ریختم،سقوط کردم،زمین خوردم،بلند شدم،زخمی شدم،ترسیدم،سوختم و ساختم،تنها تر شدم،بریدم،کم آوردم،افسردگی گرفتم،باختم،بد هم باختم،مردم و مردم من ماه های زیادی هر شب را مردم و صبح نشده زنده شدم...و از همه مهمتر بی تفاوت شدم.حالا نسبت به خیلی از حرف ها ، حرف ها ، حرف ها،آخ امان از حرف ها،بی تفاوت شده ام..فقط میبنم،میشکنم،میخندم و رد میشوم...من رد شده ام،از زندگی...






می‌خوام ناشناس بمونم؛پس به من فکر نکن.



Показано 20 последних публикаций.

36

подписчиков
Статистика канала