این نیز بگذرد


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


تنم بپوسد و
خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد
در استخوان ای دوست
سعدی
ارتباط با ادمین 👇

https://t.me/ebrahimi_khe

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




...

 ای به مهرت دل خراب آباد
وز غمت جان مستمندان شاد

طاق ابروت قبلهٔ خسرو
چشم جادوت فتنهٔ فرهاد

لب لعل تو کامبخش حیات
سر زلفت گره گشای مراد

هر که شاگردی غم تو نکرد
کی شود درس عشق را استاد

ما به ترک مراد خود گفتیم
در ره دوست هرچه باداباد

دوش سرمست درگذر بودم
بر در مسجدم گذار افتاد

مقرئی ذکر قامتش می گفت
هرکس آنجا رسید خوش بستاد

ازپی آن جماعت افتادم
تاببینم که چیستشان اوراد

ناگه ازپیش امام روحانی
رفت برمنبر این ندا درداد

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

شاهدی از دکان باده فروش
به رهی می گذشت سرخوش دوش

حلقهٔ بندگی پیر مغان
کرده چون در عاشقی درگوش

بسته زنار همچو ترسایان
جام بردست و طیلسان بردوش

گفتم ای دستگیر مخموران
ازکجا می رسی چنین مدهوش

جام گیتی نمای بامن داد
گفت ازاین باده جرعه ای کن نوش

گرتو خواهی که تا شوی محرم
درخرابات راز را می پوش

گفتم این باده ازپیالهٔ کیست
لب به دندان گرفت وگفت خموش

تاکه از پیر دیر پرسیدم
که زسودای کیست اینهمه جوش

هیچکس زین حدیث لب نگشود
ناگهان چنگ برکشید خروش

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

ترک بالا بلند یغمائی
سر و سردار ملک زیبائی

شهرهٔ انس وجان به خوشروئی
فتنهٔ مرد و زن به غوغائی

طلعتش ماه برج نیکوئی
قامتش سرو باغ رعنایی

از در دیر چون درون آمد
هر کسش دید گشت شیدائی

تاکه ازمرحمت نظر انداخت
به من مستمند سودائی

که گرت آرزوی سلطنتست
چند هجران کشی وتنهائی

گفت ای عاشق بلا دیده
تا به کی بیخودی ورسوائی

در ره دوست کفر ودین درباز
درخرابات باده پیمائی

چون که برگشتم از ره تقلید
داد تلقینم این به دانائی

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

ترک سرمست چون کمان برداشت
هر کرا بود دل زجان برداشت

در کمان بودم ازخیال میانش
چون کمر بست این گمان برداشت

گفتم ای خسرو وفاداران
قدمی چند می توان برداشت

به گلستان خرام تا باتو
من بیدل کنم زجان برداشت

در چمن رفت وهمچو گل بشکفت
نام خوبی ز ارغوان برداشت

درزمان چون که مست شد ساقی
شیشه را مهر از دهان برداشت

باده چون گرم شد به صیقل روی
زنگ ز آئینهٔ روان برداشت

هر کدورت که داشت دل از درد
درد او آمد از میان برداشت

باده از حلق شیشهٔ صافی
دم به دم ناله وفغان برداشت

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

غمزهٔ شوخ آن بت طناز
می کشد خلق را به عشوه وناز

از پس پرده می نوازد چنگ
مطرب عود سوز بربط ساز

او شهنشاه مسند خویشی
ما گدایان آستان نیاز

گه بود همچو باه جان پرور
گه بود چون خمار روح گداز

اوست مقصود ساکنان کنشت
اوست مقصود رهروان حجاز

گر کشد خسرویست کامروا
ور ببخشد شهیست بنده نواز

ای دل ار آرزوی آن داری
که شود با تو آشکارا راز

گذری کن به سوی میخانه
تا ببینی حقیقتش ز مجاز

تا ببینی بتان ماه جبین
که سراسر کشنده اند آواز

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

ای غمت پادشاه کشور دل
بیوفای تو خاک بر سر دل

زلف شستت کمین کنندهٔ جان
چشم مستت به غمزه رهبر دل

آزمندیم و دم نزد یک دم
جان ما بی غم تو بر در دل

زنده دل می کند به بادهٔ ناب
که شرابیست نو به ساغر دل

صبحدم لعبت پری زاده
آمد وحلقه کوفت بر در دل

در گشود و نشست مستانه
روی خود داشت در برابر دل

چون به دیوان دل فرو رفتم
این سخن بود در برابر دل

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

ساقیا بادهٔ شبانه کجاست
می بیاور که دور نوبت ماست

جام گیتی نمای پیش آور
که در او جرعه ای خدای نماست

بیخبر کن مرا ز هستی خود
که خبر آرمت که یار کجاست

به گدائی رویم بر در دوست
که مراد همه جهان آنجاست

پیر پیمانه نوش پیمان ده
آن زمانی که بزم می آراست

 گفت با دوست هر که بنشیند
باید اول ز رأی خود برخاست

تا ببینی به دیدهٔ معنی
نعمت الله را تو از چپ وراست

پس از آنت به گوش جان آید
در جهان آنچه مخفی وپیداست

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

ما اسیران بند سودائیم
دردمندان بند برپائیم

ما اسیران وادی عشقیم
مصلحت بین کوی غوغائیم

گه تهی کیسه گاه قلاشیم
گاه پنهان و گاه پیدائیم

گاه ماننده زمین پستیم
گاه همچون سپهر بالائیم

همچو سید ز کفر ودین فارغ
درخرابات باده پیمائیم

هرکه باما نشست مؤمن شد
ازدلش زنگ کفر بزدائیم

چون شود جان او به می صافی
بعد از آنش تمام بنمائیم

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

دوشم از غیب پیر عالم عشق
این سخن یاد دادم از دم عشق

کای گدای همه قدح نوشان
جام می نوش تا شوی جم عشق

کرده ام خود به ترک مردم عقل
از برای صفای مردم عشق

بستم احرام کوی کعبهٔ جان
غسل کردم به آب زمزم عشق

چون رسیدم به قبلهٔ عرفات
دیدم اندر هوای عالم عشق

(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)

شاه نعمت‌الله ولی


@haganiat




...

عشق بالایِ کفر و دین دیدم
بی نشان از شک و یقین دیدم

کفرودین وشک ویقین گرهست
همه با عقل همنشین دیدم

چون گذشتم ز عقلِ صد عالم
چون بگویم که کفر و دین دیدم

هرچه هستند سدِ راهِ خودند
سدِ اسکندری من این دیدم

فانیِ محض گرد تا برهی
راه نزدیکتر همین دیدم

چون من اندر صفات افتادم
چشمِ صورت، صفات بین دیدم

جانِ عطار را نخستین گام
برتر از چرخِ هفتمین دیدم

عطار نیشابوری

@haganiat


‍ ...

‌ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽگفتم
ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺳﺎﺣﻠﺶ ﺭﺍ، ﺻﺪﻑﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ
ﻣﺎﻫﯿﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ
و ﺩﺭ ﭘﯽ ﻣﻦ ﻣﯽﺁﻣﺪ...

#نزار_قبانی

@haganiat


...

من قلبم را با تمامِ تو پُر کرده‌ام و جایی برای هیچکس دیگری باقی نگذاشته ام

@haganiat


...

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم
کاین جلالت لایقِ این عقل و این اخلاق نیست


تا تو مشتاقی بدان ک-این اشتیاقِ تو بتی است
چون شدی معشوق ازآنپس هستیی مشتاق نیست

#مولانا

@haganiat


...

آنکس که به صحبت من رَه یافت
علامتش آن است که
صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود
نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت می کند
بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن.



شمس تبریزی

@haganiat


...

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانورانِ جنگل گِردِ او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقصِ هزارپا را دوست نداشت.
یک لاک پشتِ حسود.
او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت:
ای هزارپایِ بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگانِ بی قید و شرطِ رقصِ شما هستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پایِ ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترامِ تمام، لاک پشت.
هزار پا پس از دریافتِ نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگامِ رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهایِ خود را قبل از همه بلند می کند؟
و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافتِ این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.

سخنانِ بیهوده دیگران از رویِ بدخواهی و حسادت؛ می تواند بر نیرویِ تخیلِ ما غلبه کرده و مانعِ پیشرفت و بلند پروازیِ ما شود.

#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر

@haganiat




...

اين شور

كه در سـَـر است مارا
                        
وقتي برود

كه ســَــر نباشد

سعدی

https://t.me/haganiat


...

در کَعبه اگر
دل سوی غیرَست تُرا

طاعت هَمه
فِسق و کعبه دِیرست ترا

ور دل
به خُدا و ساکنِ میکده‌ای

می نوش
که عاقبَت بِخیرَست ترا.....

ابوسعیدابوالخیر

@haganiat


...

هوای خويشتن بگذار اگر داری هوای او
غنيمت دان اگر يابی در خلوت سرای او

نخواهی ديد روی او اگر ديدت همين باشد
طلب کن نور چشم از وی که تا بينی لقای او

اگر دار بقا خواهی سرِ دار فنا بگزين
فنا شو از وجود خود که تا يابی بقای او

دلم خلوت سرای اوست غيری در نمی‌گنجد
که غير او نمی‌زيبد دراين خلوت سرای او


" #شاه_نعمت‌الله_ولی"

@haganiat


...

شيخ شبلي نقل كرده است:
كه روزي در مجلس شيخ جنيد بغدادي حاضر بودم، زني با شوهر خويش نزد شيخ آمدند و زن از شوهر شكايت مي كرد كه مدتي است تا در عقد او هستم و اكنون قصد دارد كه زن ديگري بر سر من بگيرد.
شيخ فرمود: «...مردان چهار زن مي توانند بگيرند...
زن گفت:‌«اي شيخ اگر بر زنان كشف حجاب جايز بود من پرده از رخ برمي داشتم تا شما مي ديدي و انصاف مي دادي كه با اين حسن و جمال كه دارم سزاوار نيست كه ديگري را بر من اختيار كند.» شيخ فريادي كشيد و بيهوش شد.
بعد از مدتي به هوش آمد. شبلي مي گويد از شيخ پرسيدم: سبب فرياد زدن و از هوش رفتن چه بود؟ جنيد پاسخ داد: «آن زن سخن مي گفت و من سخن او را از جاي ديگر مي شنيدم،‌كه گويي حق تعالي مي گويد: «اي جنيد! اگر روا بود كه كسي ببيند حجاب برمي داشتم تا بندگان مرا مي ديدند و مي دانستند كه هر كه را چون من خدايي داشته باشد سزاوار نيست به غير از من به ديگري التفات كند.

@haganiat


...

جانم از آتشفشان ها گذر می کند
با خویشتن در جنگم
از خود عبور می کنم
تو آن سویِ من ایستاده ای
و لبخند می زنی
و لبخندِ تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
می دانم.


#جبران_خلیل_جبران

@haganiat








‍ ...

به دو زلفِ یار دادم دلِ بی قرارِ خود را
چه کنم سیاه کردم همه روزگارِ خود را

شبی ار به دستم افتد سرِ زلفِ یار با او
همه موبمو شمارم غمِ بی شمارِ خود را

مولانا

@haganiat


...

 شرابِ روحانی

ساقیا! بده جامی، زان شرابِ روحانی
تا دمی بر آسایم زین حجابِ جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جانرا
آنچنان بر افشانم، کز طلب خجل مانی

بی ‌وفا نگارِ من،،،،،، می‌ کند به کارِ من
خنده ‌ هایِ زیرِ لب، عشوه ‌هایِ پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمارِ عشق ای دل! کی بود پشیمانی؟

مازِدوست غیرازدوست، مطلبی نمی خواهیم‌
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادتِ رندیست، از رسوم بگذشتن
آستینِ این ژنده،،،،،،،،، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ رو زِ مِی ‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکلِ او را چون به یاد می ‌آرم
می ‌نهم پریشانی بر سرِ پریشانی

خانه ی دلِ ما را از کرم عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌ شاید
بر دلِ بهائی نِه! هر بلا که بتوانی

شیخ بهائی
 
@haganiat

Показано 20 последних публикаций.

269

подписчиков
Статистика канала