...
ای به مهرت دل خراب آباد
وز غمت جان مستمندان شاد
طاق ابروت قبلهٔ خسرو
چشم جادوت فتنهٔ فرهاد
لب لعل تو کامبخش حیات
سر زلفت گره گشای مراد
هر که شاگردی غم تو نکرد
کی شود درس عشق را استاد
ما به ترک مراد خود گفتیم
در ره دوست هرچه باداباد
دوش سرمست درگذر بودم
بر در مسجدم گذار افتاد
مقرئی ذکر قامتش می گفت
هرکس آنجا رسید خوش بستاد
ازپی آن جماعت افتادم
تاببینم که چیستشان اوراد
ناگه ازپیش امام روحانی
رفت برمنبر این ندا درداد
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
شاهدی از دکان باده فروش
به رهی می گذشت سرخوش دوش
حلقهٔ بندگی پیر مغان
کرده چون در عاشقی درگوش
بسته زنار همچو ترسایان
جام بردست و طیلسان بردوش
گفتم ای دستگیر مخموران
ازکجا می رسی چنین مدهوش
جام گیتی نمای بامن داد
گفت ازاین باده جرعه ای کن نوش
گرتو خواهی که تا شوی محرم
درخرابات راز را می پوش
گفتم این باده ازپیالهٔ کیست
لب به دندان گرفت وگفت خموش
تاکه از پیر دیر پرسیدم
که زسودای کیست اینهمه جوش
هیچکس زین حدیث لب نگشود
ناگهان چنگ برکشید خروش
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
ترک بالا بلند یغمائی
سر و سردار ملک زیبائی
شهرهٔ انس وجان به خوشروئی
فتنهٔ مرد و زن به غوغائی
طلعتش ماه برج نیکوئی
قامتش سرو باغ رعنایی
از در دیر چون درون آمد
هر کسش دید گشت شیدائی
تاکه ازمرحمت نظر انداخت
به من مستمند سودائی
که گرت آرزوی سلطنتست
چند هجران کشی وتنهائی
گفت ای عاشق بلا دیده
تا به کی بیخودی ورسوائی
در ره دوست کفر ودین درباز
درخرابات باده پیمائی
چون که برگشتم از ره تقلید
داد تلقینم این به دانائی
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
ترک سرمست چون کمان برداشت
هر کرا بود دل زجان برداشت
در کمان بودم ازخیال میانش
چون کمر بست این گمان برداشت
گفتم ای خسرو وفاداران
قدمی چند می توان برداشت
به گلستان خرام تا باتو
من بیدل کنم زجان برداشت
در چمن رفت وهمچو گل بشکفت
نام خوبی ز ارغوان برداشت
درزمان چون که مست شد ساقی
شیشه را مهر از دهان برداشت
باده چون گرم شد به صیقل روی
زنگ ز آئینهٔ روان برداشت
هر کدورت که داشت دل از درد
درد او آمد از میان برداشت
باده از حلق شیشهٔ صافی
دم به دم ناله وفغان برداشت
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
غمزهٔ شوخ آن بت طناز
می کشد خلق را به عشوه وناز
از پس پرده می نوازد چنگ
مطرب عود سوز بربط ساز
او شهنشاه مسند خویشی
ما گدایان آستان نیاز
گه بود همچو باه جان پرور
گه بود چون خمار روح گداز
اوست مقصود ساکنان کنشت
اوست مقصود رهروان حجاز
گر کشد خسرویست کامروا
ور ببخشد شهیست بنده نواز
ای دل ار آرزوی آن داری
که شود با تو آشکارا راز
گذری کن به سوی میخانه
تا ببینی حقیقتش ز مجاز
تا ببینی بتان ماه جبین
که سراسر کشنده اند آواز
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
ای غمت پادشاه کشور دل
بیوفای تو خاک بر سر دل
زلف شستت کمین کنندهٔ جان
چشم مستت به غمزه رهبر دل
آزمندیم و دم نزد یک دم
جان ما بی غم تو بر در دل
زنده دل می کند به بادهٔ ناب
که شرابیست نو به ساغر دل
صبحدم لعبت پری زاده
آمد وحلقه کوفت بر در دل
در گشود و نشست مستانه
روی خود داشت در برابر دل
چون به دیوان دل فرو رفتم
این سخن بود در برابر دل
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
ساقیا بادهٔ شبانه کجاست
می بیاور که دور نوبت ماست
جام گیتی نمای پیش آور
که در او جرعه ای خدای نماست
بیخبر کن مرا ز هستی خود
که خبر آرمت که یار کجاست
به گدائی رویم بر در دوست
که مراد همه جهان آنجاست
پیر پیمانه نوش پیمان ده
آن زمانی که بزم می آراست
گفت با دوست هر که بنشیند
باید اول ز رأی خود برخاست
تا ببینی به دیدهٔ معنی
نعمت الله را تو از چپ وراست
پس از آنت به گوش جان آید
در جهان آنچه مخفی وپیداست
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
ما اسیران بند سودائیم
دردمندان بند برپائیم
ما اسیران وادی عشقیم
مصلحت بین کوی غوغائیم
گه تهی کیسه گاه قلاشیم
گاه پنهان و گاه پیدائیم
گاه ماننده زمین پستیم
گاه همچون سپهر بالائیم
همچو سید ز کفر ودین فارغ
درخرابات باده پیمائیم
هرکه باما نشست مؤمن شد
ازدلش زنگ کفر بزدائیم
چون شود جان او به می صافی
بعد از آنش تمام بنمائیم
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
دوشم از غیب پیر عالم عشق
این سخن یاد دادم از دم عشق
کای گدای همه قدح نوشان
جام می نوش تا شوی جم عشق
کرده ام خود به ترک مردم عقل
از برای صفای مردم عشق
بستم احرام کوی کعبهٔ جان
غسل کردم به آب زمزم عشق
چون رسیدم به قبلهٔ عرفات
دیدم اندر هوای عالم عشق
(که سراسر جهان وهرچه در اوست
عکس یک پرتویست از رخ دوست)
شاه نعمتالله ولی
@haganiat