بحران بیماری ابزوردیسم در ایران به منزله همان وقایعی است که در شب گذشته رخ داد.
همراه با خبر شوکهکننده و ناباورانهی قتل فجیع کارگردان شهیر و همسرش در خانه مسکونیاشان با موجی از آدمهایی روبهرو شدیم که بدون آنکه بدانند، بیمار اند. و شاید میدانند که با از بین رفتن ارزش و هدف و غایت در زندگی به بیماریای بس خطرناک دچارند.
آلبرکامو در ابتدای افسانه سیزیف میگوید که چه میشود که مردم خودکشی میکنند و بنظر میرسه مهمترین واقعهی فلسفی عصر حاضر بررسی خودکشی خواهد بود.
چه چیزی باعث میشود مردم از درون بمیرند؟
تا چندسال گذشته بحران ابزوردیسم در پشت دیوارهای کشور کمین کرده بود که متاسفانه هیچ روشنفکری نبود که خطر ورود آن را به همگان گوشزد کند و با خود میپرسم که اگر گوشزد میکرد فایدهای هم میداشت؟
امروز اما بطور قطع مردم ما بیمار اند. چه روانی چه جسمانی. این روان نژندی مردم ماست که باعث میشود از یکسری از وقایع به آسانی عبور کنند.
در یکسال گذشته این امر بیشتر نیز تشدید شده است. جماعتی که با مرگ مهسا خیابانها را بستند، در مرگ آرمیتا سکوت میکنند.
و حال امروز در مرگ داریوش مهرجویی، به ساخت جوک و طنازی میپردازند. در حالی که قاتلی در شهر برای خود آسته آسته میگردد، جماعتی نگران آنند که مردم ما یک دم جنایتهایی که به مردم غزه میشود را فراموش نکنند.
ایدئولوژی غالب ما را به سمت و سویی میکشد که فرامرزی رفتار کنیم و فرا فرهنگی فکر کنیم.
مرگ داریوش مهرجویی و همسر ایشان تبدیل میشود به یک واقعه گذرا در تاریخ که در لحظهای رخ میدهد و در لحظه بعد فراموش میشود.
مردم برای چند دقیقه در بهت فرو میروند و پس از آن زندگی عادی بیمارگونه خالی از همه چیز ما دوباره آغاز میشود.
ما امروز به چشم میتوانیم به درستی ببینیم که یک قتل چگونه از یک سوژه عینی و ویژه به ابژهای نامتعین و امری گذرا تبدیل میشود.
چه میشود که مردم از درون میمیرند؟
این پرسش فلسفیای است که برای مردم ایران باید پاسخش را یافت.
ما چرا فراموش میکنیم؟