ی موجود است. کالاهایش مونوگراف و پایان نامه های فراموش خانه ی آرشیو های دانشگاهیست، که دانشجو باید آن ها را تولید کند اما غیر قابل مصرف بودنش را از پیش بپذیرد. باید به عبث بودن تولیداتش از پیش آگاه باشد و به رغم این آگاهی به تولید آن بپردازد. به پیله ی پوچِ گرفتار آمده اش بِتَنَد بِتَنَد و بتند وهمچنان به پایان تلخِ پروانه نشدنش ...و به مدرکی که از طی طریق این پوچی به او میدهند و برایش نان نمیشود آگاه باشد. بعضی ها هم از آن سوی بام می افتند و چنان پوزِ پوزتیویست بودن به خود میگیرند که اگر ثانیه ای رایحه ای از نسیمِ احساس و عاطفه به سویش بیاید یا صدایی از آن سمت به سمعش برسد، فکر میکند از مسیر سلوک علمی اش به ورطه ی خیانت پرتاپ شده است. خیانت به دانشگاه و علم! بسیاری از دانشجویان را دیده ام که باخواندن یکی دو تا کتاب از متفکری (آنهم بیشتراز نوعِ اثبات گرایان) قید شعر و عواطف را میزنند و اینها را رمانتیزه کردن تفکر مینامند. در حالی که بخش وسیعی از پیکر سواد، دانش عاطفی ست که ما به شدت با نبودِ آن مواجهیم. اگر دانش عاطفی ِ ما موزون بود که سر هم را نمی بریدیم. یک سوال دیگر ، چرا در دانشگاههای ما بیدل و سنایی و مولانا و... تدریس نمیشود؟ چرا در اروپا و امریکا ما دپارتمنت مولانا شناسی داریم ولی در وطن مولانا او را چنین مهجور و خوار میدارند؟