#قلب_زخمی
#پارت6
-آقای آفاق چرا ما اومدیم اینجا؟
-اسمم سپنتاس ، ینی حفظ کردن یک اسم اینقدر برات سخته خانم احتشام؟
دلش نمیخواست حالا که استخدام نشده بیشتر از این با او هم کلام شود و بخواهد بحث راه بی اندازد. بی تفاوت به او سوالش را دوباره تکرار کرد.
-چرا اومدیم اینجا؟
-دکوراسیون این اتاق تازه عوض شده قرار بود عکاس مخصوص من بیاد اینجا اما حالا شاید مجبور باشی مدتی اینجا کارتو انجام بدی تا اتاق من هم کارش تموم بشه و بعدش بیای اونجا .
-ینی شما دارین میگین من استخدام شدم؟
فقط نگاهش کرد و دخترک این سکوتش را مبنی بر رضایش دانست.
-اما آخه من با حرف های چند لحظه پیش..
-خانم احتشام اینجا کسی با زبون درازی بهش مدال ندادن که شما دومیش باشی و بخوای به خودت افتخار کنی؟
-اسمم ساحله
-مگه من اسمتون رو پرسیدم؟
-نه
- من بخوام میتونم اسم شما رو ازتوی پروندتون پیدا کنم ، درضمن دلیلی نداره من یک خانم رو که از قضا زیر دست من هست و داره برای من کار میکنه رو به اسم صدا کنم.
دخترک در چشم هایش خیره شد.
-چه دلیلی داره من رئیسم رو به اسم صدا بزنم؟
و باز هم برد را به او واگذار کرد . به خوبی میدانست این رفتار هایش را جبران خواهد کرد.
-ساحل خانم
دخترک با گستاخی هر چه تمام تر در چشم هایش خیره شد.
-آقا سپنتا
-خودتون رو به حسابداری معرفی کنید تا اسم شما رو توی کارکنان به عنوان عکاس بنویسند اگر کار یا مشکلی داشتید به منشی من اطلاع بدید موقع ناهار بیاید اتاق من.
حرفش را زد و از اتاق بیرون رفت و اجازه هیچ مخالفتی به دخترک سرکش را نداد.
نگاه خیره اش به در بود . آن مرد زیادی مغرور و لجباز بود این را از همان مکالمه کوتاه میانشان فهمیده بود از آن زمانی که سپنتا اصرار داشت او را به اسم صدا بزند و به او غیرمستقیم فهمانده بود که استخدامش کرده آن هم به عنوان عکاس شخصی سپنتا آفاق .
نگاهی به اتاق انداخت بوی رنگ هنوز هم به خوبی در آن حس میشد و آخ از آن بو که روحش را نوازش می کرد . باید وسایلش را به اینجا می آورد دوربینش را هم .
باید به خانواده اش خبر میداد که کار پیدا کرده است به مادر مهربانش که شب ها زمزمه ی او با خدایش را می شنید که برای او دعا میکند به پدر عزیزش که همیشه در پشت آن نگاه مستبدش ترسی پنهان بود .
.
.
.
-سلام
-سلام بفرمایید
-من ساحلم ، ساحل احتشام همین امروز اینجا استخدام شدم .
منشی به نشانه احترام بلند شد و با او دست داد .
-خیلی خوشبختم از آشنایی باهات عزیزم . منم آناهیتام ،آناهیتای قربانی .
اینجا چیکار میکنی؟
-من قراره از این به بعد اینجا عکاسی کنم . آقای آفاق توی اتاقشون هستن آخه کار مهمی باهاشون دارم.
-آره توی اتاقشونن الان بهشون خبر میدم .
.
-ساحل جان میتونی بری داخل ایشون منتظرن.
لبخند کوچکی زد و وارد اتاق شد .
-چیزی شده ساحل خانوم؟
-بله .
-خب؟
-راستش میخواستم اگه میشه برای چند ساعت برم بیرون وبرگردم .
-هنوز نیومده مرخصی میخواین خانم احتشام؟
-نه اینطور نیست من باید یکسری از وسایلم رو بیارم و چند تا کار کوچیک دیگه دارم که باید انجام بدم.
-ما اینجا هر چی بخواین در اختیارتون میزاریم .
-یه چندتا از وسایل شخصیم رو لازم دارم.
-مگه میخوای بیای خونه خاله که با خودت میخوای وسیله شخصی بیاری؟
هر چه سعی میکرد کمتر با او هم صحبت شود و افکارش را سامان دهد باز هم او بر روح دخترک می تاخت . بدون شک اگر میخواست اینگونه صحبت کردن را با او ادامه دهد کلاهشان در هم میرفت . !
-آقا سپنتا میتونم برم یا نه؟
-بله میتونی بری .
او را به اسم صدا زده بود ! بدون هیچ مقاومتی ! خودش به او گفته بود . پشیمان بود ؟ هرگز !
#پارت6
-آقای آفاق چرا ما اومدیم اینجا؟
-اسمم سپنتاس ، ینی حفظ کردن یک اسم اینقدر برات سخته خانم احتشام؟
دلش نمیخواست حالا که استخدام نشده بیشتر از این با او هم کلام شود و بخواهد بحث راه بی اندازد. بی تفاوت به او سوالش را دوباره تکرار کرد.
-چرا اومدیم اینجا؟
-دکوراسیون این اتاق تازه عوض شده قرار بود عکاس مخصوص من بیاد اینجا اما حالا شاید مجبور باشی مدتی اینجا کارتو انجام بدی تا اتاق من هم کارش تموم بشه و بعدش بیای اونجا .
-ینی شما دارین میگین من استخدام شدم؟
فقط نگاهش کرد و دخترک این سکوتش را مبنی بر رضایش دانست.
-اما آخه من با حرف های چند لحظه پیش..
-خانم احتشام اینجا کسی با زبون درازی بهش مدال ندادن که شما دومیش باشی و بخوای به خودت افتخار کنی؟
-اسمم ساحله
-مگه من اسمتون رو پرسیدم؟
-نه
- من بخوام میتونم اسم شما رو ازتوی پروندتون پیدا کنم ، درضمن دلیلی نداره من یک خانم رو که از قضا زیر دست من هست و داره برای من کار میکنه رو به اسم صدا کنم.
دخترک در چشم هایش خیره شد.
-چه دلیلی داره من رئیسم رو به اسم صدا بزنم؟
و باز هم برد را به او واگذار کرد . به خوبی میدانست این رفتار هایش را جبران خواهد کرد.
-ساحل خانم
دخترک با گستاخی هر چه تمام تر در چشم هایش خیره شد.
-آقا سپنتا
-خودتون رو به حسابداری معرفی کنید تا اسم شما رو توی کارکنان به عنوان عکاس بنویسند اگر کار یا مشکلی داشتید به منشی من اطلاع بدید موقع ناهار بیاید اتاق من.
حرفش را زد و از اتاق بیرون رفت و اجازه هیچ مخالفتی به دخترک سرکش را نداد.
نگاه خیره اش به در بود . آن مرد زیادی مغرور و لجباز بود این را از همان مکالمه کوتاه میانشان فهمیده بود از آن زمانی که سپنتا اصرار داشت او را به اسم صدا بزند و به او غیرمستقیم فهمانده بود که استخدامش کرده آن هم به عنوان عکاس شخصی سپنتا آفاق .
نگاهی به اتاق انداخت بوی رنگ هنوز هم به خوبی در آن حس میشد و آخ از آن بو که روحش را نوازش می کرد . باید وسایلش را به اینجا می آورد دوربینش را هم .
باید به خانواده اش خبر میداد که کار پیدا کرده است به مادر مهربانش که شب ها زمزمه ی او با خدایش را می شنید که برای او دعا میکند به پدر عزیزش که همیشه در پشت آن نگاه مستبدش ترسی پنهان بود .
.
.
.
-سلام
-سلام بفرمایید
-من ساحلم ، ساحل احتشام همین امروز اینجا استخدام شدم .
منشی به نشانه احترام بلند شد و با او دست داد .
-خیلی خوشبختم از آشنایی باهات عزیزم . منم آناهیتام ،آناهیتای قربانی .
اینجا چیکار میکنی؟
-من قراره از این به بعد اینجا عکاسی کنم . آقای آفاق توی اتاقشون هستن آخه کار مهمی باهاشون دارم.
-آره توی اتاقشونن الان بهشون خبر میدم .
.
-ساحل جان میتونی بری داخل ایشون منتظرن.
لبخند کوچکی زد و وارد اتاق شد .
-چیزی شده ساحل خانوم؟
-بله .
-خب؟
-راستش میخواستم اگه میشه برای چند ساعت برم بیرون وبرگردم .
-هنوز نیومده مرخصی میخواین خانم احتشام؟
-نه اینطور نیست من باید یکسری از وسایلم رو بیارم و چند تا کار کوچیک دیگه دارم که باید انجام بدم.
-ما اینجا هر چی بخواین در اختیارتون میزاریم .
-یه چندتا از وسایل شخصیم رو لازم دارم.
-مگه میخوای بیای خونه خاله که با خودت میخوای وسیله شخصی بیاری؟
هر چه سعی میکرد کمتر با او هم صحبت شود و افکارش را سامان دهد باز هم او بر روح دخترک می تاخت . بدون شک اگر میخواست اینگونه صحبت کردن را با او ادامه دهد کلاهشان در هم میرفت . !
-آقا سپنتا میتونم برم یا نه؟
-بله میتونی بری .
او را به اسم صدا زده بود ! بدون هیچ مقاومتی ! خودش به او گفته بود . پشیمان بود ؟ هرگز !