در من دختری با موهای کوتاهِ مشکی بر لب جویبار نشسته، پاهایش از خنکای آبِ جوی نفس کشیده و شاملو میخواند:
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیز به هیأتِ او درآمده بود،
آنگاه دانستم که مرا
دیگر
از او گریز نیست.
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیز به هیأتِ او درآمده بود،
آنگاه دانستم که مرا
دیگر
از او گریز نیست.