آفت سومی که موجب شده ادبیات معاصر ما قابلیت جهانی شدن نیابد همین «سیاستزدگی» آن است.
تنزل دادن انسان به «حیوان سیاسی» و همهی ظرایف و روابط جهان درون و بیرون او در حد سیاست و تنگناهای آن خلاصه کردن کاری است که ادبیات معاصر ما الحق به خوبی از عهدهی آن برآمده است، لیکن این کار نه به انسانیتر شدن جامعهی ما انجامیده و نه فهم ما را از سیاست و دسایس آن در جهان سوم و به ویژه ایران عمیقتر کرده است. بلکه به گمانم با روزانه و روزنامهای کردن فنِّ سیاست و تفسیرهای ساده از آن تنها به روانپریشی سیاسی جامعهی ما دامن زده است و حاصلش هم چیزی نبوده است جز دور باطل شورش و شکست و شیدایی. شعر و نقد ادبی دهههای 340-1350 را به خاطر آورید و شاعرانی را چون نادر نادرپور و سهراب سپهری که به گناه کنارگیری از سیاست عمدتا مورد نکوهش بودند و کمتر ترغیب و تشویق میشدند.
آفت دیگری که به گمانم دامنگیر ادبیات معاصر ما بوده و آن را از راه یافتن به خارج از مرزهای ایران بازداشته است «بومیگرایی» است. بومیگرایی، یعنی همه چیز را از منظر اقلیم و فرهنگ و زادبومِ خود دیدن و اینها را منشأ و مدار هستی پنداشتن. بومیگرایی در حقیقت جلوهی جمعی خودشیفتگی است. شعار مهمش «بازگشت به خود» است، «خود»ی که البته هیچ تعریف مشخصی از آن در دست نیست؛ هیچ هویت یگانه و معینی ندارد و بیشتر مفهومی اسطورهای است. عظمتی مبهم است که در گذشته گم شده یا از حرکت بازمانده است. نمود بارز این بومیگرایی را میتوان در آثار جلالآل احمد و اخوان ثالث دید، که اولی با لحنی غالبا طعنآمیز و دومی با بیانی حماسی، یکی در نثر و دیگری در شعر، کوشیدهاند تباهی ایران معاصر و شکوه پیشین آن را نشان دهند.
یکی از لوازم بومیگرایی سلب مسئولیت از خود و نسبت دادن همهی ویرانگریها و نارواییها به غیر خود است. خود، آن خود موهوم اسطورهای که معلوم نیست در کجای تاریخ و از چه رو پای در گل مانده یا به قول اخوان ثالث در «قصهی شهر سنگستان» سنگ شده است، همواره وجودی پاک و بیآلایش فرض میشود که بر اثر هجوم بیگانه و شومی و پلیدی اهریمنانهی او از یادها رفته و در غبار تاریخ گم شده است. در نفی همین بومیگرایی بیحاصل است که سپهری با لحنی دریغآمیز اما واقعنگرانه میگوید:
«پشت سر نیست فضای زنده
پشت سر مرغ نمیخواند
پشت سر باد نمیآید
پشت سر پنجرهی سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطرهی موج به ساحل، صدف سرد سکون میریزد»
شعر « ای مرز پر گهر» فروغ فرخزاد انتقادی گزنده و خشمآلود از همین ناسیونالیسم افراطی است. در مقابل، انترناسیونالیسم و جلوههای اومانیستی آن هم، که قویترین رگههایش را میتوان در اشعار نیما یوشیج و احمد شاملو یافت، نتوانسته است به جهانی شدن ادبیات معاصر ما کمکی بکند، زیرا باز در بهترین احوال نوع دست دوم همان چیزی بوده است که غربیها خود بهتر و اصیلترش را داشتهاند.
«مد پرستی» آفت کلی دیگری است که همواره گریبانگیر ادبیات معاصر ما بوده است. هربار که کتاب مهم پرسر و صدایی در اروپا و آمریکا خلق شده یا مکتب فلسفی و ادبی تازهای پا به عرصه نهاده است، بخشی از شاعران و نویسندگان ما بیدرنگ، یا با یکی دو دهه تأخیر، شیفته و پیرو آن شده و بیآن که عنایتی به مقدمات و ملزومات کار داشته باشند در آن باب دست به طبعآزمایی زدهاند. متأسفانه اغلب این نویسندگان و شاعران با منابع و مدلهای کار خود نه به شیوهای مستقیم و بیواسطه بلکه از طریق ترجمه آشنا شدهاند و از این روست که بخش مهمی از ادبیات معاصر ما همواره پیرو نهضت ترجمه بوده و یک دو گامی عقبتر از آن حرکت میکرده است. در همین سالهای اخیر از میان شاعران و نویسندگانی که مدعی شیوهی پستمدرنی بودهاند، راستی چند تن را میتوان یافت که غیر از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی زبان و فرهنگ دیگری را بدانند و بشناسند و از مبانی فکری و فلسفی پستمدرنیسم در جهان غرب آگاه باشند؟ در حالیکه با خواندن چند کتاب و خفتن و خواب دیدن نمیتوان پستمدرنیسم شد، از سر طنز و تأسف باید گفت که دو بیت زیر حال بسیاری از پستمدرنیستهای وطنی است:
خواندم از مارکز و بورخس دو کتاب نیچه را دیدم یکبار به خواب
رفتم و پستمدرنیست شدم آنچه در کل جهان نیست شدم
باری با توجه به آنچه آمد ادبیات معاصر ما برای جهانی شدن هنوز راه درازی در پیش دارد. تقویت تفکر انتقادی، آشنایی هرچه بیشتر با زبانها و فرهنگهای دیگر، آشنایی عمیق با سنتهای ادبی و فکری و فرهنگی خودمان، و تأمل دقیق و دور از تعصب در احوال خود و دیگران شاید سرانجام به پدید آمدن ادبیاتی منجر شود که بتواند نظر مردم سایر نقاط جهان را هم به خود جلب کند.
🍀 #نقد
🍀 #از_شهر_خدا_تا_شهر_انسان
🍀 #تألیف
🍀 #ادبیات_کلاسیک
🍀 #ادبیات_معاصر
💠
@dmdehghani