دکتر محمد دهقانی


Kanal geosi va tili: ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa: ko‘rsatilmagan


💠 پژوهشگر، نویسنده، مترجم، منتقد ادبی، استاد سابق دانشگاه های سمنان و تهران، عضو هیئت امنای کتابخانهٔ مینوی
🍀 این صفحه با نظارت استاد اداره می شود 🍀

💠 ارتباط با ادمین:
@A_gln

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Kanal geosi va tili
ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri


@attachbot dan repost
🌹پیام عشق
🌹 راضیه شیر علی

🍀 #موسیقی



💠 @dmdehghani


🔸 در زمان سامانیان، تمدن اسلامی همسایه و رقیب سه تمدن بزرگ دیگر یعنی روم، چین، و هند بود. فاصله فراوان قلمرو سامانی از روم طبعا مانع ارتباط نزدیک میان این دو سرزمین و مردمان آنها می شد، اما دو تمدن دیگر، یعنی چین و هند، درواقع همسایه شرقی سامانیان بودند. بااین حال، از مبادله تجاری که بگذریم، به نظر نمی رسد که سامانیان از حیث سیاسی و فرهنگی رابطه ای با این دو تمدن بزرگ داشته اند. حضور رقیبان و همسایگان مسلمان و قدرتمندی چون صفاریان در جنوب، ترکان در شمال و دیلمیان در غرب قلمرو سامانی و صف آرایی در برابر آنها برای سامانیان چنان اهمیتی داشت که آنها را از توجه به سایر همسایگان و تمدن های دورتر منصرف می کرد. کشمکش فکری و کلامی و گاهی هم منازعه و دشمنی میان فرقه ها و نحله های اسلامی، مخصوصا دشمنی اسماعیلیان و عباسیان، نیز به حدی بود که مقدار زیادی از همّ وغمّ حکومت های مسلمان را به خود مصروف می کرد.
ایران در آن روزگار بخشی از امپراتوری وسیع عباسیان محسوب می شد و مهم ترین نواحی آن زیر سیطره دو خاندان بزرگ سامانی و آل بویه بود. سامانیان بر ماوراءالنهر و خراسان (شامل بخش های وسیعی از کشورهای تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، افغانستان و شرق ایران امروزی) فرمان می راندند و آل بویه بر ری و جبال و عراق (عمدتا بخش های مرکزی و غربی ایران و بخش هایی از عراق امروز ) حاکم بودند. این هر دو خاندان، گرچه بنا بر مصالح و منافع سیاسی شان خود را پیرو و فرمانبردار خلافت عباسی وامی نمودند، درواقع حکومت هایی خودمختار و مستقل بودند، چنان که گاهی خواست سیاسی خود را به خلیفه هم تحمیل می کردند.

🍀 #تاریخ_و_ادبیات
🍀 #تألیف
🍀 #تاریخ_بلعمی


💠 @dmdehghani




🔸 باید یاد بگیریم دوستی‌مونو با آدم‌ها تا موقعی که زنده‌ن نشون بدیم، نه بعد از مردن‌شون. بعد از مردن‌شون، روال من اینه که بذارم‌شون به حال خودشون. 

🍀 #پیشنهاد_کتاب
🍀 #رمان
🍀 #گتسبی_بزرگ
🍀 #ترجمه_ی_رضا_رضایی
🍀 #لذت_متن



💠 @dmdehghani


🌕 برخی کسان باید جاودانه باشند... جاودانه باشند و تا ابد کار کنند و بیافرینند. وقتی این مرد بمیرد، همهٔ مجسمه ها و معابدی را که در سر دارد با خود خواهد برد...

دیدالوس، که به افکار دخترک پی برده بود، لبخند زد و گفت: «درست است. من می میرم، اما دیگران می آیند و از من فراتر می روند. آنها آنچه را من آرزو دارم انجام می دهند. مردم می میرند، اما بشر همیشه زنده است و نمی میرد.»

🍀 #به_سوی_آزادی
🍀 #رمان
🍀 #نیکوس_کازانتزاکیس
🍀 #ترجمه_ی_محمد_دهقانی
🍀 #لذت_متن


🔸 مجسمهٔ داوود اثر میکل آنژ


💠 @dmdehghani


Dr_Khakis_Note_on_The_Selected_Letters_of_Nikos_Kazantzakis_Translation.pdf
217.8Kb
✍️ یادداشت دکتر غلامرضا خاکی بر ترجمهٔ زندگینامهٔ نیکوس کازانتزاکیس


🍀 #یادداشت
🍀 #نیکوس_کازانتزاکیس
🍀 #زندگینامه
🍀 #ترجمه_ی_محمد_دهقانی



💠 @dmdehghani


🔸 شادی، همچون آب، معجزهٔ هرروزهٔ ساده ای است، و ما از آن آگاه نیستیم.



🍀 #چین_و_ژاپن
🍀 #نیکوس_کازانتزاکیس
🍀 #سفرنامه
🍀 #ترجمه_ی_محمد_دهقانی
🍀 #لذت_متن



💠 @dmdehghani


@attachbot dan repost
🔸 پدربزرگ، شعر و صدا: وحید عیدگاه طرقبه ای

🍀 #شعر
🍀 #پیشنهاد_کتاب



💠 @dmdehghani


🍀 #پیشنهاد_کتاب
🍀 #شعر


💠 @dmdehghani


آفت سومی که موجب شده ادبیات معاصر ما قابلیت جهانی شدن نیابد همین «سیاست‌زدگی» آن است.
تنزل دادن انسان به «حیوان سیاسی» و همه‌ی ظرایف و روابط جهان درون و بیرون او در حد سیاست و تنگناهای آن خلاصه کردن کاری است که ادبیات معاصر ما الحق به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است، لیکن این کار نه به انسانی‌تر شدن جامعه‌ی ما انجامیده و نه فهم ما را از سیاست و دسایس آن در جهان سوم و به ویژه ایران عمیق‌تر کرده است. بلکه به گمانم با روزانه و روزنامه‌ای کردن  فنِّ سیاست و تفسیرهای ساده از آن تنها به روان‌پریشی سیاسی جامعه‌ی ما دامن زده است و حاصلش هم چیزی نبوده است جز دور باطل شورش و شکست و شیدایی. شعر و نقد ادبی دهه‌های 340-1350 را به خاطر آورید و شاعرانی را چون نادر نادرپور و سهراب سپهری که به گناه کنارگیری از سیاست عمدتا مورد نکوهش بودند و کمتر ترغیب و تشویق می‌شدند.
آفت دیگری که به گمانم دامن‌گیر ادبیات معاصر ما بوده و آن را از راه یافتن به خارج از مرزهای ایران بازداشته است «بومی‌گرایی» است. بومی‌گرایی، یعنی همه چیز را از منظر اقلیم و فرهنگ و زادبومِ خود دیدن و اینها را منشأ و مدار هستی پنداشتن. بومی‌گرایی در حقیقت جلوه‌ی جمعی خودشیفتگی است. شعار مهمش «بازگشت به خود» است، «خود»ی که البته هیچ تعریف مشخصی از آن در دست نیست؛ هیچ هویت یگانه و معینی ندارد و بیشتر مفهومی اسطوره‌ای است. عظمتی مبهم است که در گذشته گم شده یا از حرکت بازمانده است. نمود بارز این بومی‌گرایی را می‌توان در آثار جلال‌آل احمد و اخوان ثالث دید، که اولی با لحنی غالبا طعن‌آمیز و دومی با بیانی حماسی، یکی در نثر و دیگری در شعر، کوشیده‌اند تباهی ایران معاصر و شکوه پیشین آن را نشان دهند.
یکی از لوازم بومی‌گرایی سلب مسئولیت از خود و نسبت دادن همه‌ی ویران‌گری‌ها و ناروایی‌ها به غیر خود است. خود، آن خود موهوم اسطوره‌ای که معلوم نیست در کجای تاریخ و از چه رو پای در گل مانده یا به قول اخوان ثالث در «قصه‌ی شهر سنگستان» سنگ شده است، همواره وجودی پاک و بی‌آلایش فرض می‌شود که بر اثر هجوم بیگانه و شومی و پلیدی اهریمنانه‌ی او از یادها رفته و در غبار تاریخ گم شده است. در نفی همین بومی‌گرایی بی‌حاصل است که سپهری با لحنی دریغ‌آمیز اما واقع‌نگرانه می‌گوید:
«پشت سر نیست فضای زنده
پشت سر مرغ نمی‌خواند
پشت سر باد نمی‌آید
پشت سر پنجره‌ی سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره‌ی موج به ساحل، صدف سرد سکون می‌ریزد»
شعر « ای مرز پر گهر» فروغ فرخزاد انتقادی گزنده و خشم‌آلود از همین ناسیونالیسم افراطی است. در مقابل، انترناسیونالیسم و جلوه‌های اومانیستی آن هم، که قوی‌ترین رگه‌هایش را می‌توان در اشعار نیما یوشیج و احمد شاملو یافت، نتوانسته است به جهانی شدن ادبیات معاصر ما کمکی بکند، زیرا باز در بهترین احوال نوع دست دوم همان چیزی بوده است که غربی‌ها خود بهتر و اصیل‌ترش را داشته‌اند.
«مد پرستی» آفت کلی دیگری است که همواره گریبان‌گیر ادبیات معاصر ما بوده است. هربار که کتاب مهم پرسر و صدایی در اروپا و آمریکا خلق شده یا مکتب فلسفی و ادبی تازه‌ای پا به عرصه نهاده است، بخشی از شاعران و نویسندگان ما بی‌درنگ، یا با یکی دو دهه تأخیر، شیفته و پیرو آن شده و بی‌آن که عنایتی به مقدمات و ملزومات کار داشته باشند در آن باب دست به طبع‌آزمایی زده‌اند. متأسفانه اغلب این نویسندگان و شاعران با منابع و مدل‌های کار خود نه به شیوه‌ای مستقیم و بی‌واسطه بلکه از طریق ترجمه آشنا شده‌اند و از این روست که بخش مهمی از ادبیات معاصر ما همواره پیرو نهضت ترجمه بوده و یک دو گامی عقب‌تر از آن حرکت می‌کرده است. در همین سال‌های اخیر از میان شاعران و نویسندگانی که مدعی شیوه‌ی پست‌مدرنی بوده‌اند، راستی چند تن را می‌توان یافت که غیر از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی زبان و فرهنگ دیگری را بدانند و بشناسند و از مبانی فکری و فلسفی پست‌مدرنیسم در جهان غرب آگاه باشند؟ در حالی‌که با خواندن چند کتاب و خفتن و خواب دیدن نمی‌توان پست‌مدرنیسم شد، از سر طنز و تأسف باید گفت که دو بیت زیر حال بسیاری از پست‌مدرنیست‌های وطنی است:
خواندم از مارکز و بورخس دو کتاب    نیچه را دیدم یک‌بار به خواب
رفتم و پست‌مدرنیست شدم          آنچه در کل جهان نیست شدم
باری با توجه به آنچه آمد ادبیات معاصر ما برای جهانی شدن هنوز راه درازی در پیش دارد. تقویت تفکر انتقادی، آشنایی هرچه بیشتر با زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر، آشنایی عمیق با سنت‌های ادبی و فکری و فرهنگی خودمان، و تأمل دقیق و دور از تعصب در احوال خود و دیگران شاید سرانجام به پدید آمدن ادبیاتی منجر شود که بتواند نظر مردم سایر نقاط جهان را هم به خود جلب کند.

🍀 #نقد
🍀 #از_شهر_خدا_تا_شهر_انسان
🍀 #تألیف
🍀 #ادبیات_کلاسیک
🍀 #ادبیات_معاصر



💠 @dmdehghani


جامعه‌ی معاصر را چنین انسانی می‌سازد و ادبیات معاصر از دل چنین جامعه‌ای پدید می‌آید و مخاطبان خود را هم در چنین جامعه‌ای می‌یابد.
به گواهی تاریخ معاصر، پیکره‌ی اصلی جامعه‌ی ایران هنوز ریشه در «شهر خدا» دارد و با «شهر انسان» بیگانه است. به این ترتیب، ما هنوز معاصر نشده‌ایم و اگر خوشبینانه بنگریم، حداکثر در راه معاصر شدنیم. چنین جامعه‌ای کی می‌تواند بانی و مشوق و پدیدآورنده و خواننده‌ی ادبیات معاصر باشد؟ بر این اساس، بخش عمده‌ای از آنچه در کشور ما به «ادبیات معاصر» موسوم است اصلا معاصر نیست؛ بخشی از آن «شبه معاصر» است و تنها بخش کوچکی از آن را با تسامح می‌توان ادبیات معاصر قلمداد کرد. پدیدآورندگان این مقدار قلیل از ادبیات معاصر را من «تبعیدیان» جامعه‌ی ایران می‌نامم، کسانی که نه به جای دیگری خارج از ایران، بلکه از ایران به درون خود تبعید شده‌اند و مصداق این شعر معروف‌اند که « من در میان جمع و دلم جای دیگر است.» احساس تبعید، احساس بیگانگی از جمع، البته چیزی است که در ایران سنتی طولانی دارد و یکی از مایه‌های اساسی ادبیات کهن و به ویژه ادبیات عرفانی ماست. با این تفاوت که شاعر یا نویسنده‌ی قدیم خود را هنوز مقیم «شهر خدا» می‌دید و زیر سایه‌ی دیوارهای امن آن به سر می‌برد. اما پدیدآورندگان ادبیات معاصر به پشت دیوارهای شهر تبعید شده‌اند و به نظر می‌رسد که دیگر نه جایی در شهر دارند و نه راهی به شهر انسان. بهترین بیان این حال را در بوف کور می‌بینیم که راوی آن پشت دیوارهای شهر در آن سوی خندق زندگی می‌کرد و اسیر عزلت خویش است. حس غربتی هم که در شعر فروغ فرخزاد می‌بینیم حاکی از همین احوال است. در دنیای او نیز « چراغ‌های رابطه خاموش‌اند»
به این ترتیب، حتا بهترین بخش ادبیات معاصر ما یا بهتر است بگوییم معاصرترین بخش ادبیات ما هم برزخ میان دیروز و امروز سرگردان‌ مانده است. چنین ادبیاتی جز در میان همدردان خود، یعنی خیل ایرانیانی که میان دیروز و امروز سرگردانند، کمتر ممکن است مخاطب دیگری در جهان بیابد.
علاوه بر نکته‌ای که آمد و به گمانم در خور تأمل جدی است، ادبیات معاصر ما در راه جهانی شدن با مانع مهم دیگری هم روبروست. در غرب، ادبیات معاصر دنباله‌ی سنت ادبی دیرینه‌ای بوده است که کم کم و بر حسب ضرورت روزگار تحول یافته و شکلی مدرن به خود گرفته است. از این روست که فهم مهم‌ترین و بهترین بخش‌های ادبیات معاصر غرب مستلزم اشراف بر ادبیات کلاسیک آن با همه‌ی جوانب فکری و فرهنگی‌اش، اسطوره، تاریخ، فلسفه، هنر و دین و از این قبیل است. راستی مگر می‌توان آثار فاکنر و جویس و کامو و کافکا و نظایر آن‌ها را بی‌توجه به سنت ادبی و فرهنگی‌ای که از دل آن پدید آمده‌اند خواند و بدرستی فهمید؟
برعکس، برای فهم بهترین و مهم‌ترین بخش‌های ادبیات معاصر خودمان کمتر لازم است به سنت‌های ادبی و فکری و فرهنگی ایران رجوع کنیم، حال آن‌که آگاهی از تفکر غرب یا سایر اقالیم جهان برای فهم دست کم بخشی از ادبیات معاصر فارسی گاه لازم است. ادبیاتی که تا بدین حد از سنت‌های جامعه‌ی خود فاصله گرفته و در عوض آبشخور عمده‌ی آن، در شعر و داستان و نقد ادبی_ جهان غرب با همه‌ی جریان‌های فکری و فرهنگی آن است البته شاید بتوان نظر عده‌ای از ایرانیان را جلب کرد، اما چون حال و هوایی در سر دارد که اکثر ایرانیان با آن بیگانه‌اند هرگز نمی‌تواند در دل آنان رسوخ کند و اثر مهمی از خود برجای گذارد. واضح است که این ادبیات در جهان غرب هم چندان خریداری ندارد، غربیان که خود امروز معمار و معیار «جهانی شدن»‌اند مگر ممکن است خریدار متاعی باشند که در بهترین حدش نوع دست دوم یا دست سوم همان کالایی است که خود تولید و تبلیغ می‌کنند؟
قوی‌ترین بخش ادبیات معاصر ما، به لحاظ مخاطب‌پذیری و تأثیر عام، همان شعر است که اتفاقا بیش از سایر بخش‌های ادبیات معاصر ریشه در گذشته‌ی ما دارد. با این‌حال، بزرگترین شاعران معاصر ما، از نیما به بعد، حتا نتوانسته‌اند به اندازه‌ی یکی از شاعران میانه‌حال قرن‌های هجدهم و نوزدهم غرب_ قرن بیستم که جای خود دارد_ در جهان جلوه‌ای و جلایی داشته باشند و امروز اگر ادبیات ایران در جهان آبرویی دارد، از قضا آن را مدیون همان شعر کهن است و شاعرانی چون خیام و مولانا و حافظ که توانسته بودند در عین اقامت_یا اسارت_ در «شهر خدا» راهی به سوی «شهر انسان» بگشایند یا به تعبیر مولانا در روز روشن چراغ به دست بگیرند و در «شهر» به دنبال«انسان» بگردند. با کمال تأسف باید اذعان کرد که شعر معاصر ما با همه‌ی مدعیات انسان‌مدارانه‌ای که دارد انسانی‌تر از شعر سنتی ما نیست و از این روست که در اغلب موارد نمی‌تواند مخاطب عام و جهانی داشته باشد. بخش اعظم شعر معاصر ما هماره در بند سیاست و سیاست‌ورزی بوده و جامعه‌ی انسانی را بیشتر در «وجه سیاسی» آن دیده است.


ایرانیان که تا پیش از آن سرزمینشان را اُم‌البلاد و مرکز هفت اقلیم، و پادشاهشان را قبله‌ی عالم می‌دانستند ناگهان چشم گشودند و ناباورانه دریافتند که اقلیم‌ها و قبله‌ها بسیارند؛ دیدند که جهان با آنچه از دریچه‌ی تنگ اندیشه و باور خود دیده بودند بسی تفاوت دارد؛ دیدند که در بلاد کفر آسایش و امن و امان بسی بیشتر از بلاد ایمان است. این ایرانیان در بازگشت به موطن خود چون گنگ خواب‌دیده‌ای که هیچ نمی‌دانستند رؤیای عجیبشان را چگونه برای هم‌وطنانی بازگویند که چندان هم گوش شنوایی نداشتند.
حیرت ایرانیان در برابر این وضع جدید به واکنش‌هایی منجر شد که در تاریخ معاصر ایران به شکل زیر نمود یافته است.

☘️الف) بیگانه ستیزی:
ایرانیِ خو گرفته به عادت‌ها و اعتقادات کهن نمی‌توانست باور کند که همه‌ی دار و ندار مادی و معنوی‌اش بخشی است از جهانی بزرگتر که ساکنانش راه و رسمی دیگر دارند و برخی از آنها نیز، که اتفاقا ساکنان غربت غربیه یا همان فرنگان کافرکیش باشند، بسی خوش‌تر و آسوده‌تر از تو می‌زیند؛ پس در مقام انکار برآمد و به همان آموزه‌های کهن پناه برد که دنیا را زندان مؤمن( که در این موارد البته ایرانی بود) و بهشت کافز (که باز در وهله‌ی نخست فرنگی بود) می‌دانست. این نگرش برخی ایرانیان را به جانب بیگانه‌ستیزی سوق داد که جلوه‌ی عینی آن را می‌توان در قتل گریبایدوف، سفیر روسیه، دید؛ پیشینه‌ی آن هم جنگ‌های هولناک ایران و روس بود و نتایج شومی که برای ما ایرانیان داشت. این جنگ‌ها آخرین کوشش عملی و علنی ایرانیان برای به کرسی نشاندن منطق بیگانه‌ستیزی بود که هرچند در مقام عمل به سختی شکست خورد در عالم نظر همچنان پایدار ماند و بخش مهمی  از تاریخ معاصر ما را رقم زد.

☘️ ب. بیگانه‌گریزی:
حوادث تاریخی، بویژه پس از حمله‌ی اعراب، ایرانیان را در برابر بیگانه دچار نوعی فوبیا یا ترس بیمارگون کرده است. کوشش نافرجام ایرانیان برای ستیز با بیگانه آن‌ها را دچار یأس و سرخوردگی کرد و سرانجام به وحشت از بیگانه کشاند. از این دیدگاه بیگانه جانور درنده‌ی بی‌آزرمی بود که کار و کردار او هیچ قاعده‌ی معینی نداشت و جز درنده‌خویی راه و رسمی نمی‌شناخت. پس بهترین راه این بود که تا حد امکان از رویارویی با او بپرهیزند. آخرین تلخ این بیگانه‌گریزی در تاریخ معاصر ما اشغال ایران در جنگ جهانی دوم بود.  اگر قاعده‌ی بیگانه‌گریزی و بیگانه‌ترسی حاکم نمی‌بود، دولت ایران به جای اعلام بی‌طرفی شاید می‌توانست با متفقین همکاری فعال‌تری داشته باشد و به جای تن سپردن به اشغال بی‌حد و مرز ایران برای این کار حدودی معین کند و سرانجام چنان که در مضارّ جنگ سهیم شده بود، از منافع پیروزی هم نصیبی ببرد. اما ترس و انفعال به تسلیم محض انجامید و حالت سوم را پدید آورد که از آن می‌توان به «بیگانه‌پرستی» تعبیر کرد.

☘️ ج)بیگانه‌پرستی:
شکست منطق بیگانه‌ستیزی و نومیدی ناشی از آن در افراطی‌ترین حالتش به بیگانه‌پرستی می‌انجامد که ما ایرانیان بدبختانه طی قرن‌های بسیار و از جمله در دوران معاصر گرفتارش بوده‌ایم. کوشش پی در پی برای دست‌یابی به هویتی ارجمند و مستقل اگر همواره به شکست بینجامد سرانجام موجب تنفر از خویش می‌شود، و آدمی را شیفته‌ی منش سرکوب‌گری می‌کند که او را از احراز هویت و حس اخترام به خود  باز داشته است. می‌گویند صاحب بن عباد،وزیر ایرانی آل بویه، که از جمله‌ی بلغا و نویسندگان بزرگ زبان عرب محسوب می‌شود، چنان از هویت ایرانی خود بیزار بود که می‌گفت: «در آینه نمی‌نگرم تا چشمم به ایرانی نیفتد» این حس نفرت از خود، که ملازم بیگانه‌پرستی است، بدبختانه بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران را رقم زده است.
گذشته از سه حالت مذکور که به طور همزمان یا جداگانه بر برهه‌های مختلف تاریخ معاصر ایران حاکم بوده است، حالت چهارمی را هم می‌توان تصور کرد که اساس تفکر کعاصر است و متاسفانه، جز بارقه‌هایی زودگذر، چندان اثری از آن در تاریخ و جامعه‌ی معاصر دیده نمی‌شود. این حالت چهارم را «بیگانه‌نگری» می‌نامم.
بیگانه‌نگری، یعنی به رسمیت شناختن دیگران و دقت در احوال و اطوار آنان، مستلزم خودنگری است. تا خود و دیگران را همزمان به رسمیت نشناسیم و نپذیریم که میان ما و آن‌ها به ناچار شباهت‌ها و تفاوت‌هایی وجود دارد، نمی‌توانیم از چرخه‌ی بی‌حاصل بیگانه‌ستیزی و بیگانه‌پرستی رها شویم.
مهمترین وجه انسان معاصر خودنگری، یعنی دقت در احوال خود و پی بردن به ضعف‌ها و قوت‌های خویش، در قیاس با دیگران است. اینجاست که مفهوم مشترک «انسان» به عنوان محکی برای سنجش «خود» و «دیگران» قد علم می‌کند. انسان معاصر از «شهر خدا» که همگون و یک‌پارچه و پابرجاست رخت بربسته و «در شهرهای انسان» ساکن شده است، شهرهایی که مبنای معماری آن‌ها ناهمسانی و رنگارنگی و تنوّع و تحوّل و دگرگونی و پویایی است.


🔸 در سال‌های پایانی سده‌ی سیزدهم خورشیدی که ما ایرانیان به هر زحمتی بود از دروازه‌ی تنگ انقلاب مشروطه گذشتیم و خود را در جهانی یافتیم که هیچ با داشته‌ها و آموخته‌های ما جور درنمی‌آمد، چیزی به نام «ادبیات معاصر» هم پا گرفت. این تعبیر در آن روزها هنوز باب نشده بود؛ چیزی که بر سر زبان‌ها بود و همه‌جا شنیده می‌شد واژه‌ی وسوسه‌انگیز و در عین‌حال وحشت‌آور «تجدد» بود، تجدد از هر لحاظ و در همه‌چیز و از جمله در ادبیات.
همان بلایی که این روزها بر سر کلمه‌ی «دموکراسی» آمده است آن روزها گریبان لفظ تجدّد را گرفته بود. ایرانی، که تازه از تجدد بویی شنیده بود و کم کم داشت با برخی جلوه‌های آن آشنا می‌شد، از سویی در برابر این نو رسیده‌ی پر غنج و دَلال و کرشمه کار دل از دست داده و از دیگر سو انگار صدایی مبهم از صندوق سینه‌اش به او نهیب می‌زد که این لقمه را نه به اندازه‌ی گلوی او گرفته‌اند.
در صد سال اخیر هر بار که ایرانی دست فرا کرد تا از درخت تجدد میوه‌ای بچیند و به دهان بَرَد انگار دست و دهانی از غیب برآمد و آن میوه را ربود و جوید و تفاله‌اش را به روی ما تُف کرد! راستی را در این صد سال جز تفاله‌ی مشروطه، جز تفاله‌ی آزادی، جز تفاله‌ی تجدد، و انبوهی از تفاله‌های دیگر از این همه تلاش بی‌وقفه‌ی خود چه حاصلی برده‌ایم؟
تجدد ادبی هم، که حاصل آن را «ادبیات معاصر» نامیده‌ایم، به گمان من، تا حد زیادی گرفتار همین سرنوشت بی‌حاصل شده است. صد سال پیش عده‌ای گمان می‌کردند که اگر شاعران به جای قند لب معشوق از شیرینی قندی بگویند که در کارخانه‌ای مدرن تولید می‌شود و به جای زلف سیاه او سیاهی ذغال سنگ را توصیف کنند که چرخ‌های آن کارخانه را می‌چرخاند حتما تجدد ادبی روی می‌دهد. عده‌ای دیگر با به کار بردن مشتی الفاظ و مفاهیم نوپدید در همان قالب‌های معهود  می‌خواستند ادبیات را متجدد کنند. برخی دیگر هم قالب را شکستند و هم کوشیدند که مفاهیم تازه را وارد شعر و بیان ادبی کنند. در کنار تغییر در رنگ و محتوای شعر، توجه به نثر هم فزونی یافت و شکلی از داستان‌نویسی مدرن، بیشتر در قالب رمان تاریخی و اجتماعی، و روایت‌هایی که به داستان کوتاه غربی نزدیک بود، آغاز شد. مقاله‌نویسی هم در انواع قالب‌های پژوهشی و سیاسی و اجتماعی پا به عرصه نهاد. فن نمایش و نمایشنامه‌نویسی نیز که در ایران تقریبا بی‌سابقه بود یک‌باره ظهور کرد. در کنار همه‌ی این‌ها، ترجمه‌ی ادبیات غرب روز به روز فزونی گرفت و روزنی از جهان معاصر به روی ایرانیان گشود.
آنچه کم کم بدین سان پدید آمد و رشد کرد و تحول یافت، نام «ادبیات معاصر» به خود گرفت. پرسش مهم این است که ادبیات معاصر تا چه حد زاده‌ی ضرورت‌ها و نیازهای جامعه‌ی ایرانی بود؟ هر ادبیاتی برای آن‌که پا بگیر و ببالد می‌بایست در وهله‌ی اول مخاطبانی داشته باشد که آن را بخواهند و از خواندنش لذت ببرند و احساس کنند که پاسخ‌گوی نیازها و آرزوهای آن‌هاست.
واقعیت این است که در ایران صد سال پیش چنین مخاطبانی بسیار اندک بودند. طبقه‌ی متوسط شهری هنوز شکل نگرفته بودند و شهر همچنان مفهوم قرون وسطایی داشت: جایی که طبقه‌ی حاکم با دم و دستگاه عریض و طویلش در آن می‌زیست و خیل رعیتی که انگار وجودش طفیل هستی آن طبقه‌ی حاکم بود و می‌بایست چشم و گوش به دست و دهان حاکمان می‌داشت. شهر معمولا در حصار بارو و خندقی بود که آن را از دنیای بیرون، از جهان غیر، جدا می‌کرد و در امان نگه می‌داشت. دروازه‌ها هر صبح و شام باز و بسته می‌شدند و رفت و آمدها به دقت زیر نظر بود.
مفاهیمی چون «فردیت»،«آزادی»، «حقوق بشر» و امثالهم که این روزها چون نقل و نبات بر سر ما ایرانی‌ها می‌بارد، در آن روزها نه قابل تصور بود و نه اگر هم کسی تصورش را داشت می‌توانست به آسانی بر زبان آورد و به دیگران بفهماند. شهر، به تعبیری، همچنان«شهر خدا» بود و کسانی که البته خود را نماینده‌ی خدا می‌دانستند و از رعیت چیزی جز انقیاد و طاعت نمی‌خواستند.
در چنین اوضاعی که «ممالک محروسه‌ی» ایران مجموعه‌ای از «شهرهای خدا» بود و بسیاری از شهرهای بزرگ آن القابی مانند «دارالایمان» و «دارالمؤمنین» داشتند، در آن سوی عالم، در فرنگستان افسانه‌ای، شهرها هرچه بیشتر به «شهر انسان» بدل می‌شدند. بزودی، در گیر و دار احوال دگرگون روزگار، گذار عده‌ای از حاکمان و رعایای ممالک محروسه به بلاد فرنگ افتاد و دیدند که «شهرهای انسان» بسی آبادتر و بسامان‌تر از شهرهای منسوب به خدا و ایمان از هر سو سر برافراشته‌اند.


☘️ چرا ادبیات معاصر ما جهانی نمی شود؟


وی ادامه داد: بیان مطالبی مانند نحوه کشتار اعراب در حمله به ایران، یا آوردن عبارت یورش وحشیانه اعراب و قتل عام ایرانیان مطالبی است که می‌تواند باعث اختلافات جدیدی شود زیرا اگر ما تاریخ را زنده کنیم و ندانیم به چه دلیل این کار را انجام داده‌ایم، ممکن است اتفاقات خطرناکی رخ دهد. به نظر من نباید به اختلافات گذشته دامن زد.
☘️ دکتر علیرضا اسدی که آخرین سخنران این نشست بود با اشاره به صحبت‌های دکتر طاهری گفت: بر خلاف صحبت‌های دکتر طاهری من در مقدمه این کتاب‌ها جهت گیری و نگاه خطرناکی را مشاهده نکردم و به نظر بنده تنها جهت‌گیری این کتاب این بود که به عده‌ای از اندیشمندان و ادیبان آن زمان پرداخته که جلو تندروی‌ها ایستادند.
وی ادامه داد: من نشانه‌هایی از نفاق را مشاهده نکردم و به نظرم در این کتاب به خوبی به شیعه و مکتب آن پرداخته شده است.
این محقق حوزه ادبیات در توضیح میزان تاثیرگذاری رودکی در ادبیات فارسی اظهار کرد: بر اساس نظر بسیاری از کارشناسان رودکی استاد شعر فارسی بوده است و از او به عنوان آغازکننده شعر فارسی دری یاد می‌شود و باعث تأسف است که از وی تنها 1000 بیت شعر باقی مانده در حالی که بر اساس گفته شاعران بعد از او، رودکی بیش از 100 هزار بیت شعر داشته است.
اسدی در بخش پایانی صحبت‌هایش گفت: در مطالعه کتاب رودکی یکی از اتفاقات بسیار جالب بخش‌بندی کتاب است، زیرا نویسنده متن، غزل، حکمت‌ها و بخش‌های دیگر را جدا کرده است که این عمل باعث دسترسی سریع‌تر به مطالب می‌شود.

🔹 ایبنا


🍀 #تاریخ_و_ادبیات
🍀 #نقد



💠 @dmdehghani


🔹 نشست نقد و بررسی مجموعه کتاب‌های «تاریخ و ادبیات ایران» با حضور دکتر محمد دهقانی، نویسنده مجموعه، دکتر قدرت الله طاهری، استاد ادبیات دانشگاه شهید بهشتی، علی اصغر محمدخانی، معاون فرهنگی موسسۀ شهر کتاب و دکتر علیرضا اسدی، محقق حوزه ادبیات در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

 ☘️ تلفیقی از روش تک نگاری و گزیده آثار نویسی
علی اصغر محمدخانی در ابتدای این نشست در توضیح کتاب‌های «تاریخ و ادبیات ایران» اظهار کرد: مجموعه تاریخ و ادبیات ایران به قلم محمد دهقانی و به همت نشر نی در پنج جلد و درباره محمد بن زکریای رازی، رودکی، شاهنامه ابومنصوری، تاریخ بلعمی و دقیقی منتشر شده است.
وی ادامه داد: این مجموعه صرفاً تاریخ و ادبیات ایران پس از اسلام را در بر می‌گیرد و می‌کوشد تاریخ ادبی ایران را در پیوند با تاریخ عمومی جهان ببیند. همچنین به تحولات فکری و فرهنگی کشورها و اقلیم‌هایی هم که به نحوی با ایران در ارتباط بوده‌اند، اشاره می‌کند و به این ترتیب گستره‌ای روشن‌تر برای مقایسه تاریخ و ادبیات ایران و جهان پدید آورده است.
معاون فرهنگی موسسه شهر کتاب با اشاره به ساختار این کتاب‌ها گفت: ساختار این‌گونه کتاب‌ها یا به صورت گزیده است یا به صورت تک‌نگاری اما دهقانی در کتاب‌هایش تلفیقی از این دو ساختار را ارائه کرده است.
در ادامه این جلسه دهقانی در توضیح کتاب‌هایش اظهار کرد: این کتاب‌ها مختص دانشجویان نیست، زیرا مخاطبان را در سطح وسیعی در نظر گرفتم تا بتوانم سؤالات همه اقشار را پاسخ دهم، البته دانشجویان نیز جزئی از آن محسوب می‌شوند.
وی ادامه داد: تمام تلاش من این بوده که هر کدام از این کتاب‌ها به خوبی به موضوع بپردازد و به معنای واقعی، یک مجموعه باشند.
در این کتاب‌ها سعی شده به تمامی سؤالات مخاطبان پاسخ داده شود. برای مثال در کتاب اول بیان شده که چرا رازی که به زبان فارسی صحبت می‌کرده  کتاب‌های خود را به عربی نوشته است. در واقع در این کتاب‌ها همه چیز را در کنار هم آوردم تا یک روایت منسجم داشته باشم.
نویسنده کتاب با اشاره به حفظ امانت‌داری در این مجموعه گفت: سعی کردم در نگارش این مجموعه قدرت تخیلم را تا حد امکان کنترل کنم تا ذهن خواننده به سمت خاصی هدایت نشود، به همین دلیل تمام مطالب بیان شده بر اساس منبع‌های قابل قبول است.
وی افزود: بنده متخصص و کارشناس شناخت سعدی، حافظ و رودکی نیستم و هیچ وقت نیز چنین ادعایی نداشتم چرا که این کتاب‌ها هدف دیگری را دنبال می‌کند و هدف از نگارش آن، ارائه یک روایت منسجم از تاریخ و ادبیات ایران است.

☘️ زبان تنها یک وسیله است
دهقانی در توضیح دلایل شروع این مجموعه با کتاب زکریای رازی اظهار کرد: این مجموعه را با رازی شروع کردم تا به مخاطبان اعلام کنم که مبنای کار من زبان نیست و تنها به فکر و اندیشه ایرانی می‌پردازم و زبان تنها یک وسیله است.
وی ادامه داد: شک نکنید اگر در آن زمان محقق و دانشمندی در ایران بود که به زبان ترکی کتاب نوشته بود به سراغ او نیز می‌رفتم چراکه برخی دوستان چنان متعصبانه به زبان نگاه می‌کنند که ادبیات فراموش می‌شود.
این پژوهشگر ادبیات با اشاره به کتاب تاریخ بلعمی گفت: بسیاری از کارشناسان معتقدند که فردوسی باعث زنده شدن زبان فارسی شده است اما به اعتقاد من اگر تاریخ بلعمی و ترجمه تفسیر تاریخ طبری نبود، فردوسی به وجود نمی‌آمد.

☘️ نباید به اختلافات تاریخی دامن زد
در ادامه این نشست قدرت الله طاهری در توضیح این مجموعه ادبی اظهار کرد: هر حرکتی که بخواهد گذشته ما را به نسل امروز نشان بدهد قابل تقدیر است چراکه حافظه تاریخی ما را تقویت می‌کند. من با اصل کار مشکلی ندارم اما در ادامه به نکاتی از ماهیت کار خواهم پرداخت.
این استاد ادبیات دانشگاه شهید بهشتی تهران در تشریح مخاطبان این مجموعه گفت: در ابتدای نگارش هر کتابی باید به این نکته توجه داشت که این کتاب خوراک فکری چه افرادی را تأمین خواهد کرد و پس از شناخت مخاطب است که باید به نوشتن کتاب بپردازیم چرا که شناخت مخاطب کمک می‌کند تا ما بتوانیم مطالب مهم‌تری را انتخاب کنیم.
وی ادامه داد: در مطالعه چند کتاب از این مجموعه به این نتیجه رسیدم که نویسنده مخاطب عام را هدف گرفته و این مجموعه چندان به درد جامعه دانشجویی نمی‌خورد.
طاهری با اشاره به محتوای این مجموعه اظهار کرد: یک نگاه واحد در این مجموعه وجود دارد که فرهنگ و ادبیات را نشان می‌دهد اما این نگاه واحد کمی خطرناک است چراکه مسائل سیاسی آن زمان به امروز ربطی ندارد و باعث شعله‌ور شدن کدورت‌های گذشته عرب و فارس می‌شود.




☘️ عشق فقط به این دلیل که ما همدیگر را نمی‌بینیم به پایان نمی‌رسد.


🍀 #پیشنهاد_کتاب
🍀 #رمان


💠 @dmdehghani


☘️ بر دیوارها سخنان حکیمانه کنفوسیوس نقش بسته است:
شاه همچون باد است؛ مردم همچون علف. علف باید خم شود چون باد بگذرد.

باد گذشت، علف پژمرد، تنها سخن باقی ماند.


🍀 #چین_و_ژاپن
🍀 #نیکوس_کازانتزاکیس
🍀 #ترجمه_ی_محمد_دهقانی
🍀 #سفرنامه
🍀 #لذت_متن


💠 @dmdehghani


حدس بهار کاملاً صائب است. شعر فارسی، بر اساس شواهد مکتوب، حیات خود را دست‌کم از اواسط قرن سوم هجری آغاز کرده بود و نثر هم باید منطقا در همان روزگاران نخستین مراحل تکوین خود را پشت سر نهاده باشد.


☘️ ترجمه تفسیر طبری را زنده یاد حبیب یغمایی حدود نیم قرن پیش از روی چند نسخۀ معتبر تصحیح و مجموع هفت جزو آن را در چهار مجلد منتشر کرد (بنگرید به طبری، 1367) این تصحیح، اگرچه از اشکلات و خطاهای روش شناختی و سبک‌شناختی فراوان مبرا نیست، تنها نسخۀ کامل و نسبتاً منقحی است که ما از این شاهکار کهن نثر فارسی در دست داریم و آنچه در کتاب حاضر می‌بینید به ناگزیر از روی همین نسخه نقل شده است و البته هرجا سهو یا خطای مسلمی در متن مصحح مرحوم یغمایی دیده‌ام آن را اصلاح کرده و توضیح لازم را در پانویس آورده‌ام.
زبان ترجمه تفسیر زبانی بسیار ساده و سرراست است. کاملاً روشن است که نویسندگان آن، به تعبیر فرای، مقصودی «صرفاً فایده‌طلبانه» داشته‌اند (فرای، 1380، ص 539). اگر هم گاهی در آن اثری از زیبایی بلاغی یا صنعت‌گری ادبی دیده می‌شود، جنبه‌ای کاملاً طبیعی و تصادفی، نه عمدی و آگاهانه دارد. مقایسۀ این ترجمه با اصل عربی تفسیر نشان می‌دهد که هیچ پیوند استواری میان این دو کتاب وجود ندارد. دانشمند بزرگ، زنده یاد عباس زریاب خویی، نخستین کسی بود که در معرفی تصحیح انتقادی مرحوم حبیب یغمایی از ترجمه تفسیر این نکته را صریحاً یادآور شد که متن ترجمه «به رغم ادعای مترجم یا مترجمین آن در مقدمه هیچ‌گونه ربط و نسبتی با اصل عربی تفسیر طبری ندارد و به کلی چیز دیگری است.» (زریاب، 1339، ص 1208)
 
🍁 مترجمان یا بهتر است بگوییم مؤلفان ترجمه عقاید و باورهایی را در آن بازتاب داده‌اند که نه در قرآن دیده می‌شود و نه در تفسیر طبری، بلکه بی‌شک از محیط و فرهنگ خود آنان سرچشمه گرفته است. از باب مثال، در داستان آدم (ع) می‌خوانیم که حوّا پیش از آدم  فریب ابلیس را می‌خورد و به سراغ درخت ممنوع می‌رود اما کار او بی‌عقوبت می‌ماند، زیرا «امر و نهی همه مردان را باشد و کیخدا [=شوی] را؛ و تا کیخدا گناه نکند کس زنان را به گناه نگیرد.» (طبری، 1367، صص 52-53)
اما این رفع مسئولیت کلی از زنان به هیچ‌روی منطبق نیست با آموزه‌های قرآن که هر زن و مردی را مستقلاً مسئول کار خود می‌داند و می‌فرماید: «کلٌ نفس بما کسبت رهینه» (مدثر/ 38 ) ریشه این اندیشه را باید در همان فرهنگ مردسالار مترجمان جست که برای زن کوچک‌ترین اختیار و مسئولیتی قایل نبوده‌اند. در تقسیم دانه‌های گندم نیز می‌بینیم که حوا از پنج دانه یک خوشه دو دانه را خود می‌خورد و سه دانه را نزد آدم می‌برد.
این شیوۀ تقسیم هم برآمده از فرهنگی است که «برتری مرد نسبت به زن را امری مسلم و اصیل می‌داند»(چهار اویماق، 1369، صص 611-612) سخن دیگری که نشانۀ زن‌ستیزی مترجمان و نگاه تحقیر آمیز ایشان در حق زنان است از زبان حضرت سلیمان (ع) بیان شده است:
«دیگر پرسید که بگویید در جهان مرد بیشترند یا زن. سلیمان گفت:« زن بیشترند، از بهرآن که آنچه زن‌اند خود زن‌اند؛ و هر مرد که فرمان زن بَرَد و به فرمان زنان کار کند او همچون زن است.» (طبری، 1367، ج1، ص 39)

🍀 #تاریخ_و_ادبیات
🍀 #تألیف
🍀 #معرفی_کتاب
🍀 #ترجمه_تفسیر_طبری



💠 @dmdehghani

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.

168

obunachilar
Kanal statistikasi