🔴 #توییت_خوانی
✍️ #وحید_بهمن، پژوهشگر تاریخ
بزرگواران لطفاً این متن نسبتاً طولانی را با دقت بخوانید و با دیگران نیز به اشتراک بگذارید اساس و بنیان بیش از ۱۱۰۰ سال جهانداری ایرانیان باستان و حکمرانیشان بر ربعِ مَسکنِ جهانِ وقت در قالب سه شاهنشاهی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان، «خِرَد» و «داد = (قانون)» بود.
همچنین خِرَد و دانایی در ایران باستان اساس و سنجه بود، به حدی که با وجود آفریدگار برابری میکرد ارزش انسان نه به زَر و زور که در میزان خِرَد و دانایی بود شاهنشاه داریوش بزرگ در کتیبه Dnb در ستایش خِرَد آورده:
"خدای بزرگ اهوره مزدا، که شادی را برای مردم آفرید، که خِرَد و دلیری را در داریوششاه گذاشت."
این را به روشنی در آثار و کتیبهها و آموزههای برجای مانده از ایران باستان میتوان دید.
فردوسی بزرگ در ستایش خِرَد آورده:
خِرَد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خِرَد را به از راه داد
خِرَد رهنمای و خِرَد دلگشای
خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
خِرَد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
کسی کو خِرَد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهی خویش ریش
همچنین فردوسی بزرگ بخشی از این آموزههای ارزشمند کشورداری و جهان.داری را در قالب آخرین گفتگوی شاهنشاه اردشیر بابکان با پسرشان، شاهنشاه شاپور اول ساسانی، به نظم کشیده است.
لطفاً این ابیات را با دقت بخوانید تا ببینید که با یک دانشگاه در دانش و علم و آیین کشورداری طرف هستیم:
چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت
جهاندار بیدار بیمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدانست کامد به نزدیک مرگ
همی زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت کاین عهد من یاددار
همه گفتِ بدگوی را باد دار
جهان راست کردم به شمشیر داد
نگه داشتم ارجِ مردِ نژاد
سر تخت شاهان بپیچد سه کار
نخستین، ز بیدادگر شهریار
دگر آنکه بیسود را برکشد
ز مرد هنرمند برتر کشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند
رخ پادشا تیره دارد دروغ
بلندیش هرگز نگیرد فروغ
نگر تا نباشی نگهبان گنج
که مردم ز دینار یازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد
تن زیردستان به رنج آورد
بدان کوش تا دور باشی ز خشم
به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبانِ درمان شوی
هرآن گه که خشم آورد پادشا
سبکمایه خواند وُرا پارسا
چو بر شاه عیب است بد خواستن
بباید به خوبی دل آراستن
چنان دان که شاهی بدان برسزاست
که دور فلک را ببخشید راست
به فردا ممان کار امروز را
بَرِ تخت منشان بدآموز را
تو عیب کسان هیچگونه مجوی
که عیب آورد بر تو بر عیبجوی
وگر چیره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند باید جهاندار شاه
کجا هر کسی را بود نیکخواه
چو خواهی که بستایدت پارسا
بنه خشم و کین چون شوی پادشا
سخن بشنو و بهترین یادگیر
نگر تا کدام آیدت دلپذیر
مکن خوار خواهنده درویش را
بَرِ تخت منشان بداندیش را
هرانکس که پوزش کند بر گناه
تو بپذیر و کین گذشته مخواه
بیارای دل را به دانش که ارز
به دانش بود تا توانی بورز
چو بخشنده باشی گرامی شوی
ز دانایی و داد نامی شوی
تو عهد پدر با روانت بدار
به فرزندمان همچنین یادگار
چو من حق فرزند بگزاردم
کسی را ز گیتی نیازاردم
تو پند پدر همچنین یاددار
به نیکی گرای و بدی باد دار
به بد کردن خویش، به آزار کس
مجوی ای پسر درد و تیمارِ کس
همی خواهم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
که باشد ز هر بد نگهدارتان
همه نیک نامی بود یارتان
ز یزدان و از ما بر آن کس درود
که تارش خرد باشد و داد پود
سرانجام با خاک باشیم جفت
دو رخ را به چادر بباید نهفت
بیا تا همه دست نیکی بریم
جهانِ جهان را به بد نسپریم
جز او را مخوان کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
@IranDel_Channel💢