سهم من از جهان


Kanal geosi va tili: ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa: ko‘rsatilmagan


[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.]
📚
.
https://t.me/HarfinoBot?start=mahibot

Bog‘liq kanallar  |  O‘xshash kanallar

Kanal geosi va tili
ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri


داشتم با یکی از معاشران، صحبت می‌کردم؛ حرف به اینجا رسید که نمی‌تونه نسبت به خیلی از وقایع بی‌تفاوت باشه و نظر نده، من‌جمله روابط شخصی دوستانش. بهش گفتم یه فرمول خیلی ساده داره: تا وقتی نخواستن نظرت رو بدونن، ساکت بمون.
حکایت این دوست عزیزه که یه خانومی نمرات آیلتس‌ش رو برای یک‌نفر دیگه فرستاده و ایشون، از همه‌جا بی‌خبر، اظهارفضل می‌کنه در مورد سختی/آسونی لیسنینگ و ریدینگ. بماند که نظرات هرکس، هرچقدر هم بی‌اهمیت، تاثیر خودش رو بر ذهن شنونده می‌ذاره.


کاش زندگی شبیه صبح‌های پنج‌شنبه باشه؛ پر از شوق تعطیلی پیش رو، پر آخیش بخاطر گذروندن هفته‌ی سخت، پر دل‌گرمی، پر امید.


امروز از خودم راضی نبودم. اشتباهات جزئی‌ای داشتم که بعید می‌دونستم دوباره انجام‌‌شون بدم.

اما اتفاق افتاده و من مرتکب اون اشتباهات -هرچند کوچیک- شدم. با خودم می‌گم الان چاره چیه؟ مقداری ناراحت می‌شم، شاید غمگین! ولی باید فکر کنم چطور می‌شه از دست این اشتباهات خلاص شد، چطور باید تمرین کنم؟ آیا اشکال از منه؟ یا محیطی که باهاش درگیرم؟ به جای فکر به اشتباهاتم، باید به راه رفع‌شون فکر کنم.


شوق آیلتس، انرژی‌ای به جونم انداخته که به حالت ایمپالسیوطور دارم کلاس ثبت‌نام می‌کنم. به‌طوری که از یک ماه دیگه، یه روز در هفته از ساعت ۱ تا ۹ شب کلاس دارم. بازم خدا رو شکر که بدتر از این نشد؛ مثلاً نشد پنج روز در هفته از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب.


دیروز عجیب‌ترین مکالمه‌ی سال‌های اخیر رو داشتم. یکی از کسانی که یه زمانی در گروه هم‌نوازی بودیم، ازم خواست هم رو ببینیم. وقتی برنامه‌ی دیدار هماهنگ شد، بعد از سلام و احوال‌پرسی، از هدف این دیدار گفت. از اینکه چقدر دوست داره با من در ارتباط باشه. چقدر از من بشنوه و با من گفتگو کنه. از صفاتم گفت، صفاتی که خودم خبر نداشتم. از انرژی‌ای که نمی‌دونستم دارم و به بقیه هم انتقال می‌دم. از نحوه‌ی صحبت و اقناع باقی افراد. من این‌ها رو ندیده بودم ولی دیگران رو مجذوب کرده بود.
تصمیم گرفتم هرازچندگاهی دست به اکتشاف دوستانم بزنم. صفات محبوب مهجورشون رو جستجو کنم و براشون بازگو کنم. تصمیم گرفتم مایه‌ی تعجب خوشایند دیگران باشم.


که هنوز هم در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند.

#ه‌الف‌سایه 🕊


من یه زمانی چندتا از اینستگرمرهای نسبتاً معروف رو دنبال می‌کردم که اگه اسم ببرم شاید خیلی‌هاتون بشناسین. تعجبم از این بود که این‌ها چطور زمان‌شون رو تنظیم می‌کنن که این همه محتوا تولید کنن؟ (البته منظورم از محتوا، چیزی نبود که به درد شخص من بخوره. صرفاً صحبت‌های دم دستی که برای گذران وقت گوش می‌کردم.) و مدام تصویر سفیدنمایی‌شده‌ای از مهاجرت نمایش می‌دادن. هروقت هم کسی ازشون می‌پرسید چرا گوشی دست‌تونه؟ متفق‌القول می‌گفتن که خب کارمونه دیگه. باید دستمون باشه. پیش‌نگری خاصی در موردشون ندارم ولی می‌خوام بگم مهاجرت پیچیده‌تر از این حرفهاست که مدام دست به گوشی باشی.

ولی طبق تجربه‌ی خودم و در تایید پست پرستا، چند روز پیش که تولد خ بود، دو سه روز قبل از تولدش مدام بهش پیام می‌دادم که یه زمانی رو برای ویدیوکال هماهنگ کنیم. ولی حتی ساعت‌های پاسخگویی‌مون هم هم‌زمان نبود. اینجوری میشد که من ۱۲ شب می‌گفتم ۱۰ ساعت دیگه بهت زنگ می‌زنم و اون ۱۰ ساعت دیگه می‌دید و می‌گفت دارم می‌خوابم (شوخیه البته، چون تفاوت زمانی دستمون هست :) ). وقتی باهاش حرف می‌زنم همیشه یه جمله‌ای داره که نمی‌دونم باید به استقبال‌ش برم یا ازش بترسم؛ میگه اینجا یه جوری میگذره که وقتی سرتو برمیگردونی، شب شده. از کار برگشتی و خسته‌ای. دوش می‌گیری و به استقبال بالش خنکت می‌ری.
و تمام این روال با دوستان دیگرم هم تکرار میشه.


یه بار داشتم با شین حرف می‌زدم و از حالم می‌پرسید. بهش گفتم ببین حالم اصلاً خوب نیست ولی دلیلی ندارم توضیحش بدم. بهش گفتم خیلی وقت‌ها حسم به اتفاق‌های اطراف‌م همین شکلیه. شاید بدترین اتفاق‌ها رو تجربه کرده باشم اما نمی‌تونم بازگوش کنم. چرا؟ چون بازگو کردنش زخمی بر زخم‌های گذشته‌مه و از طرفی، دوست من چه کمکی به حل اون مشکل می‌کنه؟ با همین دو دلیل، دیگه حرفی برای گفتن ندارم. حس می‌کنم همه‌چی آرومه و خودم باید به یه سوپرومن تبدیل شم تا بتونم از پس خودم برآم. خب! همین خوبه. بالاخره یکی هست که بهش اعتماد کنم.


بزرگ‌ترین درسی که دنیا بعد از هر اتفاق بهم میده (که آلن دوباتن در تسلی‌بخشی‌های فلسفه هم اشاره کرده):

هیچ‌چیز قطعی نیست، مگر عدم قطعیت.


به سرزمین "قانون" خوش‌نوا بریم. 🎼

نوازنده: سپهر آشفته

@myworthwhileworld


دارم تلاش می‌کنم از آدم‌ها توی حرفه‌های مختلف یاد بگیرم. مثلاً استاد آیلتسی که دارم، داره بهم یاد می‌ده در دسترس بودن معلم برای دانشجو/زبان‌آموز چقدر مهمه. اینکه اهمیت استاد/معلم به دانشجو و سوالات‌ش می‌تونه روی تلاش اون تاثیر بذاره. این تلاش، دومینووار صورت می‌گیره: اولین دانشجو چراغ سوالات رو روشن می‌کنه و بعدی‌ها بعد از مطالعه، یا به سوال نفر قبلی پاسخ می‌دن یا خودشون به سوال/نکته‌ی جدیدی می‌رسن. همین کار در ظاهر کم‌اهمیت، باعث پویایی جمع میشه و یادگیری بالا میره.


دارم سپیکینگ تمرین می‌کنم؛ سوال این بود:
راه‌حل شما برای غلبه بر تاثیرات شوک فرهنگی چیست؟
پاسخ من:
نگریستن به دنیا از دید افراد محلی

دارم فکر می‌کنم چه خوبه که آدمم و می‌تونم دنیا و متعلقات‌ش رو از دید آدم‌های دیگه ببینم. چه خوبه که می‌تونم هم پیشینه‌ی فرهنگی خودم رو داشته باشم و هم فرهنگ دیگران رو تجربه کنم. چقدر زندگی کردن از چشم چند ملیت، جالبه. شروع و پیشرفت تو یه زبان جدید این فرصت رو برام فراهم کرد که متعصب نمونم. ببینم همون‌طور که توی یک کشور، بوسیدن صورت هم‌دیگه، یه رفتار عادیه، میون مردم دیگه، ناپسندیده‌ست. پس عقایدمون هم همین شکلیه. یه نسخه‌ی کلی در مورد هیچ چیز وجود نداره. همه‌چیز بستگی به شرایط اون اتفاق یا آدم خاص داره.


تولد خ بود. با هم حرف می‌زنیم و از تولدش می‌پرسم. از اینکه روز تولدش رو به آفتاب گرفتن و موتورسواری اختصاص داده. ولی باز هم دلش پیش ماهاست؛ پیش کیک‌های کم‌تر شیرین و خیارشورهای بیشتر شور.
بهم میگه کارات روبراه شد؟ براش قصه‌ی حسین کرد تعریف می‌کنم که آه و واویلا از این همه مانع پیشِ روی. بهم میگه آخرش میشه. دیر و زود داره ولی میشه. از مسیرت لذت ببر و خودت رو برای سختی‌های بیشتر، آماده کن.
دارم به سختی‌های بیشتر فکر می‌کنم. به آمادگی خودم. به روزهای هنوزنیومده. نباید خیلی از ناکامی‌ها رو بپذیرم؛ که اگه تا به حال می‌پذیرفتم، اینجا نبودم.


🦊گریفیندور dan repost
شاید جور دیگه‌ای پیش بره که تو بهش فکر نکرده باشی. هرطوری راحتی باهاش رو به رو شو.


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
برای ما گردشگری‌خونده‌ها، چنین کروزی حکم یه ترم تحصیلی رو داره!


من گاهی دچار سندرم ایمپاستر می‌شم. یعنی اگه جایی باشم که همه متفق‌القول از تلاش‌ها و موفقیت‌هام انگشت به دهان بمونن، باز هم معتقدم این‌ها چیزی نیست! تلاشی نکرده‌م! سختی‌ای نکشیده‌ام!
این روزها برای اینکه بتونم به این سندرم فائق بشم، دارم سعی می‌کنم ری‌اکشن‌های دیگران رو نسبت به فعالیت‌هام جدی‌تر بگیرم؛ بعد از شنیدن و دیدنِ واکنش‌هاشون، جدی‌تر تحلیل‌شون کنم، از صافی منطق بگذرونم‌شون و خودم رو قانع کنم که دست از خودکم‌بینی‌هاش برداره.




می‌پرسی چه پیشرفتی کرده‌ام؟ شروع کرده‌ام که با خودم دوست باشم.

-تسلی‌بخشی‌های فلسفه: آلن دوباتن


یه قدم دیگه برداشتم!


خیلی عجیبه که دوست‌داشتن، هم‌چنان‌که نزدیکی میاره، دوری رو هم سبب می‌شه. ما به ویژگی‌های خوب اون‌که دوستش داریم، نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شیم و از چهره‌ی ناشناخته‌ی بدی‌هاش، فرار می‌کنیم؛ در حالیکه هر دو دسته از ویژگی‌های اوست که روی دوست‌داشتن ما سایه می‌ندازه.

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.

263

obunachilar
Kanal statistikasi