#پارت_شانزدهم 🌺
#همسفر_بهشتی🍃
ب نام خدا 🍂
حسابی کلافه بودمانگار دنیا دور سرم می چرخید..
چشمام و بستم و فقط به فکر انقام از حلما بودم ک رفاقت چن ساله امون و بهم ریخت..
از جام بلند شدم و قدم می زدم...
نمی دونستم کجا میرم،؟مقصدم ب کجاس فقط این و می دونستم ک فقط باید برم...
عاشق معشوق هارو دست تو دست هم تو پارک دیدم...
هه دو روز دیگه اشون هم میبینیم که یکی ب یکی دیه خیانت می کنه...
دنیا شده بی وفایی که هرکسی هرکاری دلش خواست می کنه و بع فکر طرف نیس ک آقا بعد تو نابور میشه...
با اینک دل خوشی از حمید ندارم ولی بلایی سرش بیاد حلما رو نابود می کنم یه کاریش می کنم عشق یادش بره...
بی حوصله و کلافه قدم می زدم..
دم یه سوپر مارکت وایستادم و یه آب گرفتم..
خیلی تشنه ام بود هوا هم گرم شده بور حسابی..
آب و تا ته سر کشیدم...
بطری و پرت کردم که یه پسره برداشت و گفت:شهر ما خانع ما...
صدا آشنا بود برگشتم دیدممحمده...
اومد جلو و دست بهم داد و مسخره ام کرد...
این محمد می دونه حوصله ندارم و رو اعصابم اسکی میره...
کلافه نگاش کردم و گفتم"اصلا حوصله ات و ندارم...
محمد نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:تو کی حوصله داری...
بیا بریم منم با بهار اومدم داشتیم می رفتیم بام تهران پایه ای بریم؟بهار هم خوشحال میشه ببینتت...
سرم و انداختم پایین و گفتم؛نه برین خودتون...
گردنش و کج کرد و سری تکون داد و گفت:خواهش می کنم بیا دیگ... اصلا الان زنگ میزنم حمید هم بیاد خوبه؟
سرم و با تعجب آوردم بالا و گفتم:نه نه لازم نیس خودم تنها میام باهاتون...
سوار ماشین پرشیای مشکی محمد شدم...
بهار دختر سر سنگین و خوبی بود هرچی هس از اون حلما بهتره...
بهار و محمد یه تازه نامزد کردن...
بدون اینک نگام کنه گفت:سلام آقا محمد چه خوب شد شما هم اومدین ماهم تنها بودیم...
لبخندی تلخ و سرد رو لبم نقش بست و گفتم:ممنون بهار خانوم...
محمد ماشین و روشن کرد و راه افتاد...
محمد مرموز نگام کرد و گفت؛راستی تو مهمونی چه خبر بود که انقدر عصبانی بود؟
با تعجب نگاش کردم که متوجه تغییر ناگهانیم شد...
قاه قاه زد زیر خندا و گفت:مغروری هم دردسری داره ها همه دخترا دنبالت هستن...
بیخیال گفتم:ولش راهت و برو ...
بهار خانوم سرش تو گوشی گرم بود...
محمد تو دانشگاه با بهار اشنا شده بود و از همون اولش رفت جلو ب خودش گفت بهار هم که حس هایی ب محمد داشت جواب مثبت داد و محمد هم رفت خواسنتگاریش بعد از هزار ناز و منت صیغه دوماهه کردن ک بعدش عقد کنن و رسمی بشه...البته خانواده ها خبر دادن چون محمد پسر پولدار و خوبیه قبول کردن بهار هم تا حالا با هیچ پسری دوست نشده...
کل ترم دانشگاه باهم بودیم اصلا کاری ب کار کسی نداشت و هرکس تیکه بهش می انداخت محل نمیداد...
➿جمع دوستانه رضوان➿👇
🥀 ¤| @rez313van |¤ 🥀
#همسفر_بهشتی🍃
ب نام خدا 🍂
حسابی کلافه بودمانگار دنیا دور سرم می چرخید..
چشمام و بستم و فقط به فکر انقام از حلما بودم ک رفاقت چن ساله امون و بهم ریخت..
از جام بلند شدم و قدم می زدم...
نمی دونستم کجا میرم،؟مقصدم ب کجاس فقط این و می دونستم ک فقط باید برم...
عاشق معشوق هارو دست تو دست هم تو پارک دیدم...
هه دو روز دیگه اشون هم میبینیم که یکی ب یکی دیه خیانت می کنه...
دنیا شده بی وفایی که هرکسی هرکاری دلش خواست می کنه و بع فکر طرف نیس ک آقا بعد تو نابور میشه...
با اینک دل خوشی از حمید ندارم ولی بلایی سرش بیاد حلما رو نابود می کنم یه کاریش می کنم عشق یادش بره...
بی حوصله و کلافه قدم می زدم..
دم یه سوپر مارکت وایستادم و یه آب گرفتم..
خیلی تشنه ام بود هوا هم گرم شده بور حسابی..
آب و تا ته سر کشیدم...
بطری و پرت کردم که یه پسره برداشت و گفت:شهر ما خانع ما...
صدا آشنا بود برگشتم دیدممحمده...
اومد جلو و دست بهم داد و مسخره ام کرد...
این محمد می دونه حوصله ندارم و رو اعصابم اسکی میره...
کلافه نگاش کردم و گفتم"اصلا حوصله ات و ندارم...
محمد نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:تو کی حوصله داری...
بیا بریم منم با بهار اومدم داشتیم می رفتیم بام تهران پایه ای بریم؟بهار هم خوشحال میشه ببینتت...
سرم و انداختم پایین و گفتم؛نه برین خودتون...
گردنش و کج کرد و سری تکون داد و گفت:خواهش می کنم بیا دیگ... اصلا الان زنگ میزنم حمید هم بیاد خوبه؟
سرم و با تعجب آوردم بالا و گفتم:نه نه لازم نیس خودم تنها میام باهاتون...
سوار ماشین پرشیای مشکی محمد شدم...
بهار دختر سر سنگین و خوبی بود هرچی هس از اون حلما بهتره...
بهار و محمد یه تازه نامزد کردن...
بدون اینک نگام کنه گفت:سلام آقا محمد چه خوب شد شما هم اومدین ماهم تنها بودیم...
لبخندی تلخ و سرد رو لبم نقش بست و گفتم:ممنون بهار خانوم...
محمد ماشین و روشن کرد و راه افتاد...
محمد مرموز نگام کرد و گفت؛راستی تو مهمونی چه خبر بود که انقدر عصبانی بود؟
با تعجب نگاش کردم که متوجه تغییر ناگهانیم شد...
قاه قاه زد زیر خندا و گفت:مغروری هم دردسری داره ها همه دخترا دنبالت هستن...
بیخیال گفتم:ولش راهت و برو ...
بهار خانوم سرش تو گوشی گرم بود...
محمد تو دانشگاه با بهار اشنا شده بود و از همون اولش رفت جلو ب خودش گفت بهار هم که حس هایی ب محمد داشت جواب مثبت داد و محمد هم رفت خواسنتگاریش بعد از هزار ناز و منت صیغه دوماهه کردن ک بعدش عقد کنن و رسمی بشه...البته خانواده ها خبر دادن چون محمد پسر پولدار و خوبیه قبول کردن بهار هم تا حالا با هیچ پسری دوست نشده...
کل ترم دانشگاه باهم بودیم اصلا کاری ب کار کسی نداشت و هرکس تیکه بهش می انداخت محل نمیداد...
➿جمع دوستانه رضوان➿👇
🥀 ¤| @rez313van |¤ 🥀