زندگی مه آلود


Kanal geosi va tili: ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa: ko‘rsatilmagan


نوشته های یک نابینا

Связанные каналы

Kanal geosi va tili
ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri


زنگ نقاره ی تو باز پریشان شده است

یک مسیحی وسط صحن، مسلمان شده است


من از این بوسه زدن های به دَرْ فهمیدم

در چوبی حرم مُصْحَف قرآن شده است


خلق در فکر طوافند بگو سِرَّش چیست

دور تا دور حریمت پر میدان شده است


اصلا آقا چه کسی گفته که اسم تو رضاست

تو علی هستی و مشهد ، نجف اشرف ماست


زائرت حضرت موسا و حریمت طور است

آسمان، صحن تو و خادم صحنت نور است


گاهی آنقدر شلوغ است رواقت که دگر

کفشداری ِ تو از دادن جا معذور است


مطمئن است شفا میدهیش نابینا

گرهی هم که زده دور مُشَّبَّک کور است


دانه پاشیدم و دیدم که مَحَلَم نگذاشت

کفتر صحن تو حق دارد اگر مغرور است!


بسکه بردند نمک با خودشان از مشهد

شهر قم بیشترین درصد آبش شور است.
اگر عمری باشد لحظه تحویل سال در حرم امام رضا علیه السلام نائب الزیاره شما خواهم بود.
@theblindtexts


در آستانه سال نو تقدیم به شما عزیزان
@theblindtexts


در آستانه ورود به سال هزار و سی صد و نود و هفت قرار داریم.
باز هم گذر عمر و شروعی دیگر برای بهاری تازه و خداحافظی با سال گذشته و در دل ها هزاران جوانه امید و آرزو و همین طور به همان اندازه یا کمتر و بیشتر حسرت و آه از نرسیدن ها و نشدن ها!
نمی دانم این مطلب قرار است چه طور نوشته ای از کار در آید اما قبل از همه چیز، به رسم ادب، عید نوروز را به شما عزیزان همراه تبریک می گویم و امیدوارم همراه با بهار، دل هایتان هم سرشار از رویش و جوشش و نشاط و خلاصه هرچه خوبیست باشد.
این روز ها دارم یاد می گیرم که بیش از پیش با مشکلات کنار بیایم و به جای این که همیشه با آن ها مواجه بشوم، به خودم می آموزم که گاهی وقت ها هم می توانم از کنارشان رد شده و مثل بخشی از زندگی بپذیرمشان؛ جوری که با کمترین ضربه در کنارشان زندگی کنم و سعی کنم حتی بعضی وقت ها ازشان لذت هم ببرم.
بخواهیم یا نخواهیم مشکلات قسمتی از زندگی هستند و نمی شود همیشه ازشان فرار کرد و باید دنبال راهی باشیم که میم اول مشکلات را برداشته و به شکلات تبدیلشان کنیم.
من باید یاد بگیرم بزرگ تر بشوم و زندگی را با تمامی خوبی ها و بدی هایش بپذیرم و با سلاح امید و آرزو به جنگ نا امیدی ها و انرژی های منفی بروم و تکه هایی از زندگی را که می توانم تغییر دهم به شکل دلخواهم در آورم و بخش های بی تغییر یا آنان که سخت تغییر می کنند را تمام و کمال بپذیرم و کمتر نق بزنم و خیلی کار های دیگر هم باید انجام دهم که حالا وقت گفتنشان نیست.
گاهی وقت ها بی خیالی می تواند راه خوبی باشد و بعضی زمان ها هم مبارزه مستقیم بهترین راه است؛ ما آدم ها باید یاد بگیریم که در مواجهه با هر مشکل به تناسب همان مسأله راه مناسب را نیز پیدا کنیم و با انتخاب درست ترین راه حل از لحظه لحظه زندگی لذت ببریم.
@theblindtexts


دوست دارم گوشیم را آن چنان به جایی دور پرتاب کنم که هر طور هست این عید هم بیاید و برود و به هر شکلی که شده انواع و اقسام پیام های تبریک پیشاپیش و پساپس سال نوی دوستانی که سالی به دوازده ماه ازشان هیچ خبری نیست تمام شود و همه آنانی که گفتم بروند به جهنم.
تلویزیون هم که شورش را درآورده. باور کنید هیچ سالی به اندازه امسال این قدر به تلویزیون و تبریکات مختلفش حساسیت نشان نمی دادم ولی امسال حس می کنم دیگر از حد گذرانده است و انگار یک مقاومتی در مقابلش بشود سعی می کند به هر شکل ممکن به مردم بقبولاند:
هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز.
امسال اصلاً حس نو شدن ندارم و حتی فردا را از معمولی ترین روز های عمرم هم پایین تر می بینم؛ انگار نه انگار که عید است و بهار است و به راستی طبیعت، جنبشی تازه آغاز کرده است و …
باز هم حکایت همان قانون نسبیت همیشگیست. سال نو و حال نو و زدن فال نو همه اش به دل انسان ربط دارد. تا خودت حس نو شدن نداشته باشی بهار هم با تمام قدرتش توان ایجاد چنین حسی را در تو ندارد.
این قدر هم به تلویزیون و پیام هایی که از طرف دوستانت برایت ارسال می شوند گیر نده! همه چیز همان است که باید باشد اما تو آنی نیستی که همیشه بوده ای و به نظر من این اصلاً تقصیر تو نیست!
تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که الآن خیلی به سرت زده و فردا کمی بهتر خواهی شد همین.
@theblindtexts


چند ماه پیش شخصی به همراه دختر هشت ساله اش عاطفه برای نصب پرده های اتاق های ما به خوابگاه آمد.
کارش را هم از نگهبانی دم در شروع کرده بود و من که از غذاخوری بر می گشتم و با نگهبان ها هم آشنایی داشتم سلام و احوال پرسی ای کردم و یکی از نگهبان ها به من گفت: ما امشب یه مهمون این جا داریم اگه حدس زدی کیه؟
گفتم: من از کجا باید بدونم کیه؟ حالا کجا هست؟
-همین جا روی صندلی نشسته.
-سلام کسی که این جا نشستی.
-سلام حالتون خوبه؟
-ممنون دختر خانم. میشه بگی اسمت چیه؟
-من عاطفه هستم و شما؟
-من هم حسینم. عاطفه خانم کلاس چندمی؟
-کلاس دومم.
در این لحظه پدر عاطفه که داشت یکی از پرده ها را نصب می کرد از آن بالا گفت: عاطفه حسین آقا رو اذیت نکنی. گفتم: اذیت چیه آقای خسروی! تازه میخوایم با هم آشنا بشیم. البته اگه عاطفه خانم دوست داشته باشه.
-چه جالب! من رو هم که می شناسی؟! آخه عاطفه زیاد سؤال می پرسه شاید حوصله ات سر بره.
-بله آقای خسروی من سه سال پیش توی یه خوابگاه دیگه با شما آشنا شدم. اول که صداتون رو نشنیده بودم نمی دونستم شما هستید. خوشحال میشم از همصحبتی با عاطفه خانم.
-خب عاطفه خانم می تونی یه شعر برام بخونی؟
عاطفه شعری را به زیبایی برایم خواند.
در این لحظه پدرش او را صدا زد و گفت: عاطفه می تونی اون چکش رو به من برسونی من این بالام دیگه نیام پایین.
-باشه بابا فقط من قدم نمی رسه.
گفتم: عاطفه چکش رو به من بده میدم بابات. که در این وقت آقای خسروی گفت: نه وایستا خودم میام پایین. حسین آقا نمیتونه.
-بابا این حرفا چیه! ایشون فقط نمی بینه بقیه حواسش کار می کنه. دلیل نمیشه نتونه یه چکش رو بده دست شما.
قبل از این که آقای خسروی بخواهد اقدامی انجام دهد عاطفه چکش را به من داد و من هم آن را به آقای خسروی رساندم.
پدر عاطفه داشت کلی معذرت خواهی می کرد از به زحمت انداختن من و کلی هم شکایت می کرد از این که پسرش که حکم شاگردش را دارد دیر رسیده و برای همین هم مجبور شده به من زحمت بدهد.
داشتم جواب تعارفات آقای خسروی را می دادم که عاطفه گفت: دیدید بابا! گفتم می تونه.
من و عاطفه مشغول خاطره گفتن از مدرسه و دانشگاه بودیم و داشتیم با کلی از دوستان و معلمان و استادانمان آشنا می شدیم که عاطفه به من گفت: اون آقا خیلی وقته داره به حرفای ما گوش میده و حرف نمی زنه. آقا چرا حرف نمی زنید فالگوش وایسادن بدون اجازه کار خوبی نیست.
آن دانشجو گفت: خیلی برام جالبه که شما هم مثل ما می تونید درس بخونید و بحث کنید.
عاطفه گفت: چرا باید براتون جالب باشه! ایشون هم مثل شما دانشجو هست فقط چشماشون نمی بینه خیلی عجیب نیست.
آن وقت به همراهی عاطفه که حالا کلی در مورد نابینایان اطلاعاتش اضافه شده بود به سؤالات آن دانشجو جواب دادیم و برادر عاطفه هم رسید و بعد از احوالپرسی مختصری رفت که به پدرش کمک کند.
باید می بودید و می دیدید چگونه عاطفه من را به برادرش معرفی می کرد و بدون هیچ تعجب و ادابازی خاصی در مورد رشته ام و این که ترم چندم هستم برای او توضیح می داد.
آن شب کلی هم با صندلی های چرخدار نگهبانی با عاطفه و نگهبان ها بازی کردیم و حسابی خوش گذراندیم.
عاطفه به یکی از نگهبان ها می گفت شبیه خانم مدیرمون هستین و به من هم می گفت: دقیقاً مثل معلم کلاس اولمونی.
نمی دانم چرا این خاطره خوش را همان موقع ها برایتان تعریف نکرده بودم اما امشب با به یادآوریش به اندازه آن شب خوشحال هستم.
شادم از این که دنیای پاکِ بچه ها به آن ها این اجازه را نمی دهد که بین ما نابینایان و خودشان فاصله های بی خودی ایجاد کنند.
خوشحالم از این که نگاهِ عاطفه به من یک نگاهِ کاملاً معمولی بود و برای ارتباط برقرار کردن با هم لازم نداشتیم خودمان را به آب و آتش بزنیم.
حتماً می توان دلایل زیادی را در بیان علت رفتار خوبِ عاطفه در مواجهه با یک فرد نابینا پیدا کرد من کاری به آن ها ندارم اما از این که آن شب آن دو سه ساعتِ بهشتی را با عاطفه گذراندم هنوز هم احساسِ سرخوشی همراه با لذتی بی پایان دارم.
@theblindtexts


شاید نتوان نابینایی را در ایران یافت که مستقیم یا از طریق شاگردان دکتر خدادوست با او ارتباط نداشته باشد.
🕊أِنّا لله وأِنّا الیه راجعون🕊
سمیعی پور مدیر روابط عمومی بیمارستان چشم پزشکی دکتر خدادوست شیراز گفت: پروفسور علی اصغر خدادوست ساعت چهار بامداد امروز ۱۹ اسفند به علت ایست قلبی در یکی از بیمارستان‌های کلمبیا درگذشت.
@theblindtexts


غزلی را که سروده شاعر همنوع، خانم #مریم_حیدرزاده است با اجرای بنده می شنوید.
@theblindtexts


با این که آدم های زیادی در اطرافم هستند باز هم احساس تنهایی عجیبی دارم.
شاید این حال تمام آدم های این روز ها باشد اما به نظر من اگر هم این طور باشد هیچ کدامشان این قدر پایدار نمی ماند و به هر صورت زمانی می رسد که احساس تنهایی نکنند؛ خواه با دوستی صمیمی، خواه با همسری مهربان و خواه با درگیری های جمعی مثل فعالیت های سیاسی یا ژورنالیستی و از این دست کارها که آنان را آن قدر به خود مشغول می سازد که فراموش می کنند زمانی چه قدر تنها بوده اند و حالا دلشان برای یک لحظه تنها شدن و کمی سکوت لک می زند.
اما حال من و امثالم فرق می کند.
ما چون دنیای جدایی داریم خواه ناخواه همه چیزمان از بقیه جدا می شود و فاصله می گیرد. شاید با خودتان بگویید تو دیگر شورش را در آورده ای و به اصطلاح پیاز داغ ماجرا را زیاد کرده ای اما باید خدمتتان عرض کنم که من و خیلی از همنوعانم معتقدیم که هیچ فعالیتی نیست که ما را با جامعه مان یکی کند و هر کاری هم که بکنیم باز تنها هستیم.
مثلاً همین شنیدن موسیقی را در نظر بگیرید کاری که به نظر می رسد ما نابینایان و شما به یک شکل انجامش می دهیم اما به نظرم چنین نیست.
شما اگر بخواهید موسیقی گوش کنید وقتی این کار را انجام می دهید که دارید هم زمان کتابی هم می خوانید یا بافتنی هم می بافید و یا حتی هم زمان که دارید موسیقی گوش می دهید ممکن است در آشپزخانه مشغول پختن غذا نیز باشید در حالی که یک فرد نابینا چون من اگر بخواهد موسیقی گوش کند وقتی این کار را انجام می دهد که مشغول به هیچ کاری جز همین شنیدن موسیقی نباشد و آن چنان غرق موسیقی می شود که در برخی موارد حتی اگر بلند صدایش هم بزنید ممکن است نشنود.
من وقتی به عنوان مثال صدای استاد شجریان را گوش می کنم فقط گوش هایم نیستند که این صدا را می شنوند در حقیقت تمام سلول های بدنم مشغول شنیدن موسیقی هستند.
درست است که شما نیز چنین لحظاتی را تجربه کرده اید اما شک ندارم و البته چنان که از بسیاری دوستانم که اهل موسیقی هستند پرسیده ام همیشه این گونه نیستید و فقط زمان های اندکی پیش می آید که محو یک موسیقی خاص شوید اما برای من و بسیاری دوستانم همیشه این حالت اتفاق می افتد که در حال شنیدن موسیقی دیگر هیچ کاری انجام نمی دهیم.
واقعاً چو عضوی به درد آورد روزگار سعدی را با تمام وجودم درک می کنم چرا که نابینایی به هیچ وجه فقط ندیدن چشم نیست و همین ندیدن کلی تفاوت را در افراد نابینا با بینا به وجود می آورد.
نمی دانم این نابینایی چیست که این قدر تبعات با خودش دارد که این همه ما را با جهان اطرافمان غریبه می سازد.
بگذارید یک طور دیگر قضیه را توضیح دهم.
شما ممکن است هر نوع موسیقی ای گوش کنید و در حقیقت موسیقی را فقط برای پر کردن اوقات فراغتتان به کار می گیرید البته که در این بین استثنا هایی هم وجود دارند مثل اهالی هنر یا ادبیات آن هم از نوع خاصش نه تمام این افراد؛ اما ما نابینایان اغلب حاضر به شنیدن هر نوع موسیقی ای نیستیم و علتش هم این است که ما با موسیقی زندگی می کنیم و فقط آن را به صورت پس زمینه زندگیمان نمی خواهیم؛ من دوستی دارم که برای فرار از تنهاییش چهار ساعت پیاپی موسیقی گوش داده است.
در مورد خیلی از مسائل دیگر هم به نظرم افراطی عمل می کنیم که دیگر جای گفتنشان نیست.
این شعر از خانم #مریم_حیدرزاده، شاعر هم نوع را بسیار دوست دارم چرا که معتقدم او نیز با این شعر در صدد بیان همین فاصله ها بوده است.
چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها
میان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدم ها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها
و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینیست
و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدم ها
چه ماجرای عجیبیست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها
میان این همه گل های ساکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدم ها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدم ها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدم ها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخست
و غم به وسعت یلداست بین آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها.
@theblindtexts


شعری از عبد الجبار کاکایی را به مناسبت این روز ها تقدیمتان می کنم.
@theblindtexts


«گمان نمی کنم در دنیا چیزی نشاط انگیز تر از افکاری بتوان یافت که در دل مادر به هنگام دیدن پاپوش فرزندش پیدا می شود مخصوصاً اگر پاپوش مزبور، پاپوش عید ها یا یک شنبه ها یا پاپوش تعمید و یا مخصوصاً پاپوشی باشد که هنوز طفل با آن راه نرفته است. چنین پاپوشی به حدی ظریف و کوچک و به حدی راه رفتن با آن، مشکل و نامتناسب است که مادر با دیدن آن گویی فرزندش را می بیند از این رو بدان لبخند می زند و آن را غرق بوسه می سازد و یا زبان بازی می کند. مادر از خود می پرسد که آیا ممکن است پایی تا این حد ظریف و کوچک باشد؟ حتی در غیبت کودک با دیدن پاپوش، زیبایی قیافه اش در نظر مادر مجسم می شود. مادر گمان می برد که کودکش را می بیند، او را تمام و کمال می بیند، دست های ظریف، کله گرد، لب های پاکیزه، چشم های آرام وی که سپیدی آن به رنگ آبیست در نظرش مجسم می شود.
در فصل زمستان او را بر روی فرش اتاق در حالی که چهار دست و پا راه می رود، می بیند. مادر نگران است که مبادا دلبندش به آتش نزدیک شود.
در فصل تابستان او را می بیند که در حیاط بر زمین می خزد، در باغ از میان سنگ فرش ها علف می کند و با سادگی و بدون ترس به سگ ها و اسب های قوی هیکل می نگرد، با صدف ها بازی می کند. با گِل ها ور می رود. ماسه ها را درون باغچه و خاک ها را به پیاده رو می ریزد و سر و صدای باغبان را در می آورد. همه چیز در دور و بر او به مانند او خندان و درخشان است حتی نسیم فرحبخش و اشعه خورشید با رضایت و رغبت خود را بر زلفان او می زنند.
از دیدار پاپوش کودک تمام این مناظر در ذهن مادر زنده می شود و دل او را به مانند آتشی که موم را آب کند، آب می کند اما اگر کودک ناپدید شود این تصاویر گوناگون، شادی و لذت و مهر که از دیدار پاپوش وی حاصل می شد به احساسات وحشت انگیزی تبدیل می گردد. از آن پس دیگر پاپوش گلدوزی شده زیبا به صورت ابزار شکنجه ای که تا ابد دل مادر را می فشارد، در می آید. همان تار قبلی به احتضار در می آید ولی به جای این که فرشته ای آن را به ارتعاش در آورد دیوی بدان پنجه می زند.»
از کتاب گوژپشت نتردام شاهکار ویکتور هوگو.
پینوشت:
راستش از نوشتن پست های مناسبتی زیاد خوشم نمی آید ولی به هر صورت این مطلب تقریباً مقارن شده است با #روز_مادر و زن که به همین بهانه این روز را به تمام مادران و زنان زحمتکش دنیا تبریک می گویم هر چند که این شادباش هیچ باری را از دوش آنان بر نمی دارد.
@theblindtexts


کسی چه می داند، در این لحظه که من با دلی سرد این کلمات را پشت سر هم می گذارم، تو یا من چه حالی داریم؟
اما به هر صورت زندگی، زندگی است و آدم تا نفس می کشد و در خود توانی برای حرکت می بیند باید تلاش کند، بدود و مبارزه را هرگز از یاد نبرد.
ما آدم ها هر قدر هم که فکر کنیم رمز موفقیت را کشف کرده ایم و هر اندازه که تصور کنیم راهی که می رویم درست است باز در یک جایی از زندگی می فهمیم که نه آن قدر ها هم که ما خیال می کردیم تصمیم های درستی نگرفته ایم و چنان از اشتباهات گذشته مان پشیمان می شویم که آرزوی مرگ می کنیم.
در این لحظه که دارم این ها را می نویسم به شدت احساس تنهایی می کنم؛ عمیقاً فکر می کنم تا مدت ها نتوانم کسی را به حریم شخصیم راه دهم و حتی سال ها بعد نیز قادر نخواهم بود به فردی این اندازه که به (تو) اعتماد داشتم، اطمینان پیدا کنم.
در روابط دو طرفه ای که بین افراد شکل می گیرد و در اکثر موارد یک نفر کفه ترازوی نیازش به آن یکی سنگین تر است و جالب است که آن دیگری هم در اغلب موارد این را می داند و به عمد یا غیر عمد از این سنگینی سوء استفاده می کند و با رفتارش خواسته یا ناخواسته طرف مقابل را می آزارد.
شاید علت چنین رفتار هایی این باشد که همه انسان ها به نوعی تشنه قدرت هستند و وقتی زمینه آشکار کردن این قدرت را پیدا می کنند دیگر همه چیز را به باد فراموشی می سپارند و تا می توانند با حرف یا عملشان هر کس را که با او مواجه شوند، اذیت می کنند.
همه ما در طول زندگیمان درگیر رابطه هایی شده ایم که بعد از مدتی متوجه شده ایم، طرف آنی نبوده که ما فکر می کردیم و حد اقل اگر هم او آنی بوده که ما در ذهن داشتیم، ما برای او آنی نبوده ایم که او انتظار داشته است؛ به هر صورت شاید خاصیت انسان بودن، همین رابطه ها باشد و تمام انسان ها به خاطر تنهایی ای که خود را اسیرش می بینند مجبور می شوند، بالاخره در یک برهه از زندگیشان، یک نفر را از بین صد ها نفر دیگر انتخاب کنند و قسمتی از سفره دلشان را برای او باز کنند؛ هر چند که دیگران بار ها در گوششان فریاد بزنند حواست را جمع کن! شاید او آنی نباشد که تو می خواهی ولی ...
می دانم که به هر صورت هیچ کس از آینده خبر ندارد و نمی تواند به طور دقیق از آن خبر دهد ولی مطمئن هستم تنها گذرِ زمان می تواند خیلی از مسائل را البته به شیوه خودش حل کند و باید مدت ها بگذرد که به درکی صحیح و منطقی از این متن که آقای روزبه معین در کانال شخصیش نوشته است، برسم:
تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
@theblindtexts


انسان ها در هر برهه ای از زمان زندگیشان نیاز هایی دارند که باید در همان وقت لازم برآورده شوند وگرنه این حرمان ها روی هم جمع می شوند و به عقده هایی درمان ناپذیر تبدیل می گردند.
کودکی که به محبت پدر و مادرش با هم نیاز دارد همان موقع کودکی تشنه این محبت ها و در آغوش گرفتن هاست؛ نوجوانی که به مشورت پدرش در کار ها احتیاج دارد همان موقع پدرش می تواند کمکش کند و اگر زمان بگذرد به قول معروف دیگر آب رفته را نمی توان به جو برگرداند.
جوانی که به حمایت خانواده اش چه پدر و چه مادر برای اداره زندگی و تشکیل خانواده احتیاج دارد اگر همان زمان که نیاز دارد این پشتیبانی به هر دلیلی از او دریغ شود دیگر هیچ وقت نمی توان این خلأ را برای او پر کرد.
منِ نوعی همین الآن نیاز هایی دارم که اگر همین حالا برآورده نشوند دیگر هیچ وقت نمی توانم جای خالیشان را پر کنم و همیشه به عنوان لکه های سیاهی در دفترچه زندگی من ثبت خواهند شد.
اگر کار از کار بگذرد و مثلاً ده سال دیگر چه می گویم حتی یک سال دیگر کسی پیدا شود که گوشش به مشکلات من باشد و حرف هایم را بشنود و سعی کند احتیاجات من را برطرف نماید دیگر آن موقع کار از کار گذشته و به قول فاضل نظری باید به او گفت:
«غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بامن به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی…
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریم سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی.»
@theblindtexts


سوء برداشت نشود این مطلب را برای بزرگ ترین مشکلی که در زندگیم سال هاست وجود دارد نوشته ام.
زمانی فکر می کردم اگر مشکلات آدم خیلی زیاد باشد نم نمک به آن ها عادت می کند و به قول معروف پوستش کلفت می شود و برایش فرقی نمی کند امروز فلان مشکل را دارد و فردا قرار است از آن هم بدتر به سرش آید اما حالا شک ندارم که بعضی مشکلات هستند که گرچه تعدادشان فقط یکیست ولی هرگز آدم به آن ها عادت نمی کند و مثل اجساد مردگان مصری انگار مومیایی شده باشند لحظه به لحظه تازگیشان را حفظ می کنند و تو که درگیرشان می شوی همیشه در کنارت حسشان می کنی.
امسال همراه تمام آرزو های ریز و درشتی که برای خودم و دیگران دارم به شدت بی خیالی از جنس چیزی که تو داری می خواهم؛ البته فقط بی خیالی تو و نه هیچ کدام از ویژگی های دیگرت را.
از این ها نیستم که بگویند یا بکش یا خلاصم کن هر چند که فکر می کنم مردن باید چیز خوبی باشد ولی فعلاً بی خیالی را می خواهم و اگر این نتیجه بخش نبود بعد آرزوی رهایی خواهم کرد.
در یکی از فیلم ها دیالوگی شنیده ام که دلم می خواهد با تمام وجود بر سرت درست به همان کیفیتی که در فیلم گوینده اجرا کرده بود فریادش بزنم که:
تو معنویت زندگی مشترکمون رو هرگز درک نکردی! تو هنوز نمی دونی برای چی زندگی می کنی! و این حال منو به هم می زنه!
خوب فکرش را که می کنم اگر قرار باشد آرزویم برآورده شود و بی خیالی نصیبم گردد به هیچ وجه من الوجوه دلم نمی خواهد در همین یک قلم هم که شده شبیه تو باشم؛ اگر قرار است بی خیال بزرگ ترین مشکلی که در حال حاضر دارم و آن هم تو هستی خودِ تو، بشوم قلباً آرزو می کنم بی خیالیم هم از جنس دیگری باشد و اگر در کیسه خدا بی خیالی دیگری پیدا نمی شود آرزویم را پس می گیرم.
کاش هرگز تو را نمی دیدم و نمی شناختم و از این بابت که چنین اتفاقی افتاده و من در برابرش ناتوان بوده ام و کلاً ما در مقابل خیلی رخداد های زندگی چنین وضعیتی داریم از تو احساس انزجار و تنفر می کنم.
باور کن حتی اگر هر یک از ما بمیریم هم این زخم ترمیم نمی شود زیرا کاری که نباید بشود شده است و به همین دلیل، آرزوی مردنت را هم ابداً ندارم.
حتی متأسفم که مطلبی که به نوعی راجع به توست این جا نوشته ام.
@theblindtexts


یادم میاد اون وقت ها اگه اشتباه نکنم اول راهنمایی یا دوم راهنمایی بودم که آخرین امتحان ها رو که می دادم یکی از معلمامون بهم پیشنهاد کردند که در تابستون فقط #کتاب_بریل نخون و از #کتاب_های_گویا هم استفاده کن! همون طور که می دونی فقط کتاب های درسی به صورت صوتی وجود ندارن؟ گفتم: بله، خبر دارم ولی تا حالا کتاب غیر درسی به صورت صوتی نخوندم؛ شما چی پیشنهاد می کنید؟ ایشون گفتند: به نظر من برای این تابستونت کتاب #سه_تفنگدار اثر #الکساندر_دوما خوب باشه؛ ده جلده و تقریباً اگه هر روز هم گوش کنی همه تابستون طول می کشه تا تموم بشه. قبول کردم و cd های کتاب رو از کتاب خونه گویای مدرسه خریدم و با خودم به روستا آوردم. یادمه بیست تا cd mp3 بود و همه تابستونم رو گرفت؛ ولی انصافاً به خوندنش می ارزید؛ چون هم اطلاعات تاریخی خوبی داشت و هم این اطلاعات رو به صورت یک رمان بلند در آورده بود که این خودش کتاب رو جذاب تر می کرد. قصدم معرفی این کتاب نیست؛ ولی برای بیان خاطره خنده داری که از گوش کردنش دارم نیازه یه خورده در باره اش توضیح بدم.
ماجرای کلی کتاب سه تفنگدار مربوط میشه به اواخر دوره لویی سیزدهم و همین طور دوره سلطنت لویی چهاردهم در فرانسه که در این بین برای قهرمانان کتاب اتفاقات هیجان انگیزی و گاه باور نکردنی می افته. کتاب رو آقای #ذبیح_الله_منصوری ترجمه کردند که اگه با نثر ایشون آشنا باشید حتماً می دونید که ایشون خیلی رسمی و تا حدی سنگین کتاب ها رو ترجمه می کردند و مثل خیلی از نویسنده ها و مترجمان سبک خاص خودشون رو داشتند.
یکی از ماجرا های کتاب که موضوع این خاطره خنده دار هم هست این طوری بود که یکی از قهرمانای کتاب به نام آتوس پسری داشت که در حقیقت پسر خودش نبود و فرزند خونده اش به حساب می اومد. این پسر وقتی پونزده ساله شد مادرش از آتوس میخواد که پسرش رو بیاره تا به طور ناشناس ببیندش و البته بهش نگه که این خانم مادر تو هستند. آتوس قبول می کنه که فردای اون روز رول رو که اسم پسره است به یک بهانه که قراره با شخص مهمی ملاقات کنند آراسته به نزد مادرش ببره. شب به پسر میگه: رول! فردا قراره با شخص بلند پایه ای ملاقات کنیم، پس شما زود از خواب برخیزید، به حمام بروید، توالت کنید و آماده شوید تا من شما را نزد ایشان ببرم.
به این جای کتاب که رسیدم گفتم: واقعاً که! این چه طرز صحبت با یک پسر پونزده ساله است؟ یعنی چی که فردا توالت کنید و آماده شوید؟ مگه پسره در این سن نمی دونه باید وقتی از خواب بیدار شد بره دستشویی و بعد حاضر بشه که پدرش این موضوع رو بهش یادآوری می کنه؟ حالا اگه این طوره چرا باید اول بره حموم و بعدش بره دستشویی؟ این فرانسویا دیگه چه جور آدمایین؟!
حتماً متوجه اشتباه خنده آوری که من کرده بودم شدید!
من اون موقع نمی دونستم واژه توالت همون toilet در زبان انگلیسیه که هم معنی دستشویی کردن میده هم آرایش کردن که در این جا منظور پدر از این که به پسرش میگه: به حمام بروید، توالت کنید و آماده شوید؛ یعنی به حمام بروید و آرایش کنید! و این مسأله عجیب و غریبی نیست که یک پدر به پسر حتی پونزده ساله اش بگه.
حالا این آقای منصوری نمی تونستند همون آرایش رو در ترجمه شون به کار ببرند که یک بچه دوم راهنمایی که داره کتابشون رو می خونه متوجه بشه!
چند جای دیگه هم در این کتاب آقای منصوری واژه توالت رو که حالا می دونم به معنی آرایش کردن بوده به کار می برن که هر وقت بهشون فکر می کنم خنده ام می گیره.
@theblindtexts


آدم ها وقتی عاشق کسی باشند حاضرند برای او هر کاری انجام دهند
یک نگاه محبت آمیز از طرف معشوق کافیست تا عاشق بالاترین ثروتش را که جانش باشد فدای او سازد
ما آدم ها وقتی عاشق کسی باشیم دیگر فرقی نمی کند او کیست و در چه مقام و مرتبه ای قرار دارد همین که کوچک ترین التفاتی از جانب او دریافت کنیم؛ دیوانه وار زنجیر مهرش را بر گردن می نهیم و با افتخار غلام حلقه به دوش معشوق می شویم.
مهم نیست قبلش چه بی توجهی ها از معشوق دیده باشیم و چه ستم ها بر ما روا داشته باشد؛ با یک اشاره او که نشانه ای از لطف و توجه در آن باشد همه گذشته تلخ را به باد فراموشی می سپاریم و با سر به سمتش می دویم.
شاید عاشقی یک جور جنونِ خود خواسته باشد و شاید هم یک بیماری شبیه مازوخیست یا همان خودآزاری؛ هرچه باشد باید قبل از مرگ، عاشق شد و زندگی بی عشق، هیچ تفاوتی با چون سنگ و صخره زیستن ندارد.
حافظ چه زیبا گفته است:
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.
@theblindtexts


از قدیم و ندیم گفته اند:
جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت
و به نظر من اگر ما در تمام زندگیمان به همین یک بیت عمل کنیم برایمان کافیست که از خیلی ناراحتی ها و اعصاب خوردی ها برحذر باشیم و بی خود و بی جهت وارد حاشیه نشویم.
شاید یکی از راز های سالم زندگی کردن همین یک بیت باشد که ای کاش از همان کودکی به ما یادش می دادند تا در دوران بزرگسالیمان با این همه مشکل مواجه نشویم.
لازم نیست به این یکی و آن یکی دروغ تحویل دهیم فقط کافیست در همه جا مخصوصاً مواقع غیر لازم راست هایی را که می دانیم بر زبان نیاوریم و قفلی آهنین بر دهانمان بزنیم؛ مگر این که بحث در خطر بودن جان یا آبروی فردی در میان باشد که حتی آن زمان هم به نظر من خیلی فرق می کند جان یا آبروی چه کسی در خطر باشد و این که آیا آن فرد که ما این همه سنگش را به سینه می زنیم ارزشش را دارد یا نه هم خیلی خیلی مهم است.
@theblindtexts


کلمه‌ها هرگز نمیتوانند گویای مقصود گوینده از واقعیت به طور صد درصد باشند و در بهترین حالت فقط میتوانند مفاهیمی را منتقل کنند وگرنه فرض کنید وقتی شما به کسی میگویید دوستت دارم این کلمات سرد و بی روح دوستت دارم ابداً نمیتوانند حاکی احساس واقعی شما نسبت به آن شخص باشند و فاجعه جاییست که دوستت دارم را از طرف شخصی به صورت متنی دریافت کنید. آن وقت است که دیگر آن قدر حس قشنگ دوست داشتن لابلای پیام یا نامه نابود میشود که نمیدانید حتی چه جوابی باید به شخص فرستنده بدهید.
نمیدانم تکنولوژی خواهد توانست فکری به حال احساسات از دست رفته بشر امروزی بکند یا نه.
اما شاید زبان نگاه بهترین زبان برای بیان احساسات واقعی افراد باشد چون بارها شنیده و خوانده ایم که در یک نگاه همه حرف هایش را به من زد یا از یک نگاه فهمیدم چه دردی میکشد و جملاتی از این قبیل.
مطمئن هستم هر قدر این جا بنویسم باز هم نمیتوانم منظورم را کامل و جامع بیان کنم.
مسأله دیگر فراگیر شدن زبان تصویری به جای زبان گفتاری و حتی نوشتاریست که با وجود شبکه های اجتماعی ای مثل اینستاگرام استقبال افراد از آن روز به روز بیشتر میشود.
یک تصویر را به اشتراک میگذارند و با همان عکس کلی مفهوم را منتقل میکنند و ما نابینایان میمانیم و توضیح این تصاویر که البته مایکروسافت و فیسبوک و توییتر سعی دارند این تصاویر را برای ما نابینایان توضیحدار کنند.
با تمام نارسایی های کلمات در بیان عالم درون اما به هر صورت من عاشق گفتن و گفتن هستم.
زمانی شعری از رعدی آذرخشی که گویا خطاب به برادر ناشنوایش سروده است را با عنوان زبان نگاه در اینترنت خواندم.
این جا مینویسمش با این مقدمه که اگر قرار باشد چنان که در شعر میبینید زبان نگاه بین افراد معمول شود و مردم بتوانند فقط با نگاه تمام مکنونات قلبیشان را بازگو کنند آن وقت است که وای بر حال ما نابینایان میشود و ارتباطمان به کلی با مردم قطع خواهد شد.
اما آن شعر چنین است:
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟
یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟
چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانیست پر از راز به سویم نگران..
بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان
چه جهانیست جهان نگه، آنجا که بُوَد
از بد و نیک جهان هرچه بجویند نشان
گه از او داد پدید آید و گاهی بیداد
گه از او درد همی خیزد و گاهی درمان
نگه مادر پر مهر نمودی از این
نگه دشمن پر کینه نمودی از آن
گه نماینده ی سستی و زبونیست نگاه
گه فرستاده ی فَرّ و هنر و تاب و توان
زود روشن شودت از نگه بره و شیر
کان بُوَد بره ی بیچاره و این شیر ژیان
نگه بره تو را گوید: بشتاب و ببند!
نگه شیر تو را گوید: بگریز و ممان!
نه شگفت ار نگه اینگونه بُوَد، زان که بُوَد
پرتویی تافته از روزنه ی کاخ روان
گر ز مهر آید چون مهر بتابد بر دل
ور ز کین آید در دل بخلد چون پیکان
یاد پر مهر نگاه تو در آن روز نخست
نرود از دل من تا نرود تن از جان
چو شدم شیفته ی روی تو از شرم مرا
بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران
من فرو مانده در اندیشه که ناگاه نگاه
جست از گوشه ی چشم من و آمد به میان
در دمی با تو بگفت آنچه مرا بود به دل
کرد دشوارترین کار به زودی آسان
تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن
گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان
من بر آنم که یکی روز رسد در گیتی
که پراکنده شود کاخ سخن را بنیان
به نگاهی همه گویند به هم راز درون
واندر آن روز رسد روز سخن را پایان
به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود
هم بخندند و بگریند و برآرند فغان
بنگارند نشانهای نگه در دفتر
تا نگهنامه چو شهنامه شود جاویدان
خواهم آن روز شوم زنده و با چند نگاه
چامه در مهر تو پردازم و سازم دیوان
بی گمان مهر در آینده بگیرد گیتی
چیره بر اهرمن خیره سرآید یزدان
آید آن روز و جهان را فُتَد آن فَرِّه به چنگ
تیر هستی رسد آن روزِ خجسته به نشان
آفریننده برآساید و با خود گوید
تیر ما هم به نشان خورد، زهی سخت کمان
در چنان روز مرا آرزویی خواهد بود
آرزویی که همی داردم اکنون پژمان
خواهم آنگه که نگه جای سخن گیرد و من
دیده را بر شده بینم به سرِ تختِ زبان
دست بیچاره برادر که زبان بسته بود
گیرم و گویم: هان! داد دل خود بِستان!
به نگه باز نما هر چه در اندیشه ی توست
چو زبان نگهت هست به زیر فرمان
ای که از گوش و زبان ناشنوا بودی و گنگ
زندگی نو کن و بستان ز گذشته تاوان
با نگه بشنو و برخوان و بسنج و بشناس
سخن و نامه و داد و ستم و سود و زیان
نام مادر به نگاهی بَر و شادم کن از آنک
مُرد با اندهِ خاموشیت آن شادروان
گوهرِ خود بنما تا گهری همچو تو را
بد‌گهر مادرِ گیتی نفروشد ارزان.


جمعه چهارم اسفند که آزمون دکترا دادم به یاد خاطره شرکت در آزمون کارشناسی افتادم که تیرماه نود و یک برگزار شد.
بین نوشته هام جست و جویی کردم و با خواندن خاطره اش حسابی خندیدم.
آن وقت ها خیلی ساده و خودمانی می نوشتم؛ دلم نیامد تغییرش دهم؛ همان طور که آن موقع نوشته بودم این جا هم می آورمش.
******
دهم تیرماه همین امسال بود که بالاخره روزی که انتظارشو می کشیدم رسید. روز کنکور. روزی که بعد از دوازده سال درس خوندن حالا سرنوشتمو تعیین می کرد. قبل از اینکه اصل ماجرا رو تعریف کنم باید یک توضیح کوچیک درباره چگونگی کنکور دادن نابیناها بدم. خط نوشتاری اون ها خط بریل نام داره. بیشتر منابع درسی نابینایان به همین شکل تهیه شده و در اختیارشون قرار می گیره؛ حتی امتحاناتشون رو به همین خط می نویسن و سؤالات هم براشون به صورت بریل طرح میشه. به جز کنکور که چون امتحان سراسریه و کسانی که مسؤول تصحیح کنکور هستند بریل بلد نیستند و کلا نوشتن بریل و خوندن اون وقت زیادی می بره نابینایان به همراه فردی بینا در جلسه کنکور حاضر میشن و منشی براشون سؤال رو می خونه بچه ها جواب میدن و منشی در پاسخ نامه وارد می کنه. حالا بماند که همه افراد خواندن زبانشون و مخصوصا عربیشون در سطح عالی نیست از همین رو چند سالیه که سؤال های کنکور بریل میشه و در اختیار نابینا قرار می گیره و شخص می تونه به همراه منشی که سؤال رو براش می خونه خط ببره و تسلطش بر امتحان بیشتر بشه. با این اوصاف طبیعیه که نابینایان در اتاقی جدا از بقیه امتحان بدن تا صدای منشی هایی که براشون سؤالات رو می خونند مزاحم سایرین نشه. بچه هایی هم که قرار بود همزمان با من کنکور بدن حدود سی نفری می شدند ساعت تقریبا هفت صبح بود که ما رو فرستادند به جای معین شده و طبق قانون به هیچ کدوم از خونواده ها اجازه ندادند همراه بچه هاشون برن داخل تا اونا رو راهنمایی کنند. می گفتند: ما خودمون چند ساله که این کاره ایم. نگران نباشید. جایگاه نابینایان حوزه ما سالن آمفیتئاتر دانشگاه فردوسی مشهد بود. اسم ها رو که خوندند وارد چند راهرو شدیم و بالاخره بعد از پنج شش دقیقه پیاده روی و تلو تلو خوران به سالن آمفی تئاتر رسیدیم. ما فکر می کردیم وارد سالن که بشیم چند نفر خانم و آقا میان جلو و ما رو راهنمایی می کنند که صندلی هامونو پیدا کنیم و بشینیم؛ ولی فقط یک نفر جلوی در ایستاده بود و بلند از همون دم در بچه ها رو راهنمایی می کرد.
-خانم از اون طرف… بپیچ سمت راست… برو جلو… آقا! از اونجا نه. جات اونجا نیست. داشتیم سرسام می گرفتیم. از هر طرف صدایی می اومد. هر کس چیزی می گفت.
-اینجا دیگه کجاست!!!
-آقا یه کم بلندتر بگین نمی شنوم.
-من دستشویی دارم.
-بابا اصلا غلط کردیم خواستیم کنکور بدیم…
و در این هیاهو صدای مرد راهنما بود که فریاد می زد:
-سمت چپ! چارتا صندلی دیگه برو جلو! خانم مانتو سرمه ای…
نه نه نه! با شما نیستم! خانم مانتو صورتی اون جا نشینید… آقای پیرهن چارخونه چرا پا شدی همون جا بشین…..
حالا یکی نبود به اون آقا بگه اینا نمی بینن و شاید ندونن دقیقا با کدومشون داری صحبت می کنی. خلاصه تا چهل و پنج دقیقه این راهنمایی ها ادامه داشت و بالاخره با کمک اون آقا و بقیه بچه ها که یه خورده بینایی داشتند سر جامون نشستیم. یک ربع مونده بود به هشت که سر و صداها کم کم آروم تر شدند و بقیه مسؤولین هم اومدند. سؤالات تقسیم شد و منشی های بچه ها هم به موقع خودشون رو رسوندن.
من اون موقع به این فکر افتادم که روز حساب هم این طوریه! یعنی هر کس به فکر خودشه؟ این همه داد و فریاد؟
@theblindtexts


این روز ها عمیقاً احساس می کنم نود و نه درصد اطرافیانم افراد قابل اعتمادی نیستند یا لا اقل همیشه چنین نیستند و هر قدر هم که خوب باشند به هر صورت زمانی می رسد که به خاطر در خطر بودن منافعشان حاضرند همه چیز -دوستی، قانون، اخلاق و هر چیز مفید دیگر- را زیر سؤال ببرند و ندید بگیرند.
شاید یکی از مهم ترین دلایلی که ما ایرانی ها پیشرفت نمی کنیم هم این باشد که عمدتاً در زندگی خیلی درگیر حواشی و تعارفات و مصلحت اندیشی های بی مورد و الکی می شویم که اصل را فراموش می کنیم و با این بهانه که نباید برخورد صفر و صدی داشته باشیم سعی می کنیم با همه افراد مدارا کنیم و حتی اگر حقمان را هم خورده باشند یا ظلمی نسبت به ما مرتکب شده باشند هم حاضریم باز به قول معروف سر یک سفره با آن ها بنشینیم و گل بگوییم و گل هم بشنویم.
من اکیداً اعلام می کنم که آدم این شکلی ای نیستم و معتقدم هر موقع هم که سعی کرده ام این طور عمل کنم به قدری درگیر فشار روانی شده ام که ابداً نتوانسته ام نقشم را با طرفی که می خواستم نسبت به او مصلحت اندیش باشم خوب اجرا کنم و دلیل این را هم که خیلی ها با هم تعارف دارند و جلوی همدیگر طوری رفتار می کنند که پشت سر هم هرگز این گونه نیستند چنین ارزیابی می کنم:
این طور آدم ها به این علت که آن قدر در زندگیشان بی قانونی کرده اند و به اندازه ای نقش بازی کرده اند که همه شان فهمیده اند دارند ادای انسان های خوب را در می آورند ولی چون هیچ کدام به قول شیرازی ها آدم های علیه السلامی نیستند و هر کدام از دیگری به شکلی نقطه ضعف بزرگی سراغ دارد حتی اگر بخواهند هم قادر نیستند جلوی بی قانونی های اطرافیانشان را بگیرند و مجبورند که به خاطر حفظ منافعشان هم که شده در خیلی جاها کوتاه بیایند و همین است که دروغ و تزویر و ریا و تظاهر به اندازه ای در بین ما ایرانی ها زیاد شده که در جزء جزء زندگیمان رخنه کرده است و به این زودی ها هم اصلاح پذیر نیستیم و متأسفانه نخواهیم بود.
من در این لحظه به انسان هایی نیاز دارم که دنیا را زیبا تر کنند و بشود با وجودشان راحت تر نفس کشید؛ چرا که به نظرم یک نفر که چنین باشد -و خوشبختانه چنین فردی سراغ دارم و در زندگیم هم حضور پر رنگی دارد- خیلی خیلی کم است.
@theblindtexts


‍ ‍‍ شعری با عنوان چشم ها پر از فریاد از خانم نگار از هم نوعان نابینا را تقدیمتان می کنم.
با این توضیح که نوید نرم افزاری است جهت استفاده نابینایان از رایانه و این طبیعیست که پیش از تهیه این نرم افزار، شخص باید رایانه داشته باشد.
می توانید شعر را با صدای خودِ شاعر نیز بشنوید.
******
تو را به جرمِ ندیدن، ندید می گیرند
بهانه های قشنگ و جدید می گیرند
برای دلخوشیت دست ها پر از تشویق
و عکس های سیاه و سفید می گیرند
تو در تدارکِ وامی برای رایانه
ز روی لطف برایت نوید می گیرند
به هر اداره و شرکت که پای بگذاری
برای رفعِ نیازت رسید می گیرند
ز شغل و مسکن اگر شکوه آوری به زبان
به حالِ زارِ تو دل ها شدید می گیرند
عصا به دستِ تو و چشم ها پر از فریاد:
که چاله... پله... عصا را ندید می گیرند
زکات دیدنشان لا اله اِلّا الله
زبان به نچ نچ و پچ پچ مزید می گیرند
برای پاسخِ هر پرسشی که بر لبِ توست
سراغِ حلِّ جواب و کلید می گیرند
زبان دراز شدی ها؟ بدان که حالت را
همین غزل که به پایان رسید، می گیرند.
@theblindtexts

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.

131

obunachilar
Kanal statistikasi