زیبای بی مانندم....
کافه خالی شد
آفتاب آسمان را ترک کرد
قهوه برای بار سوم سرد شد
بازهم تو نیامدی
باز هم دلتنگی کاری کرد که بی منطق و جنون وار به انتظارت بنشینم ....
و تو نیایی؟، چه میگویم؟
تو مرا رها کردی
میان انسان هایی که بویی از مهربانی نبردند و سرمای آغوششان استخوان سوز است
قسم به همان آرامشی که چندیست ازم روبوده ایی دلارامم در حسرت آغوش گرمت
تازمانی که موهایم رنگ ببازد در همین کنج تاریک کافه بی منطق و جنون وار به انتظارت خواهم نشست ...
Melihan....