یه تیکه از کتاب بود که برگشته بود میگفت همه آدما یه تاریخ شخصی دارن که روی روحشون سنگینی میکنه و باعث میشه احساس کنن خوشحال نیستن. منظور از این تاریخ شخصی چیزایی بودن که هر شخصی فکر میکنه مهمن و قسمتی از شخصیتش رو تشکیل میدن، ولی در واقعیت تنها کاری که براش میکنن اینه که تو گذشته نگهش دارن و باعث بشن نتونه مسیرش رو ادامه بده. میگفت تنها راه خلاص شدن از این تاریخهای شخصی اینه که راجبشون حرف بزنی. اینقدر حرف بزنی که آخر کار اهمیت خودشون رو از دست بدن و ببینی اونقدرا هم که فکر میکردی سنگین یا مهم نیستن و میتونی بدون اونا هم زندگی کنی و اینطوری با کنار گذاشتنشون راه تجربههای جدید رو برای خودت باز میکنی و روحت اجازه داره به جای سامت موندن، جریان پیدا کنه.
به نظرم دیدگاه جالبی اومد.
به نظرم دیدگاه جالبی اومد.