.𝐁𝐥𝐮𝐞𝐌𝐨𝐨𝐧深.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


𝗢𝗻𝗰𝗲𝗨𝗽𝗼𝗻𝗔𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻𝗦𝗼𝘂𝗹...🦋🌨️
❸❸❸.
They/Them
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-966556-bPTE5T3

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Also, happy Christmas to all of you beautiful souls.


I think we have to understand something and that's the fact that human beings have this really weird talent that they can learn from anything. Absolutely anything, if they only choose.
Yes, there are moments in life that you wish never happened to you but in an ironic way, they are the best teachers out there.
If we learn not to let fear get in the way, each pain can make us stronger, each betrayal more intelligent, every disappointment more skillful and each hurtful experience more wise.
I'm not saying go look for pain, betrayal or disappointment. I'm not saying don't be afraid of them because fear is a survival instinct. I'm just saying that most of the time we have more power than what we give ourselves credit for. We are the kind of species that's now lived generation after generation in this world and we've adapted. Granted, we've kinda screwed up the Earth and we've done unspeakable things to each other but we're still here and most of us are trying to be better, do better day after day. That's not little and especially in days like these we need every bit of our strength, so it's extra important not to take this lightly.


Excuse me while I go deal with my emotions in the corner.


منی که صبح با یه مود بد از خواب بیدار میشم و دارم غر میزنم چون این هفته کلی کار دارم که باید بهشون برسم ولی اعصاب ندارم و بعد میبینم نوا با آهنگ مورد علاقه‌ام که براش فرستادم یه drabble خیلی سوییت سم‌باکی که ازش حس خوب میچکه نوشته:


بله، من مثل احمقا امروز یک ساعت و نیم نشستم تا برسم دانشگاه و بعد فهمیدم تعطیل شده و دوباره یک ساعت و نیم صرف کردم که برگردم.
ولی حداقل بعد از سالها برف دیدم!
البته روش بارون اومد و یکم خرابش کرد، ولی بازم!!!


I've grown up with Erienne as a permanent family member, so I don't get embarrassed easily people.


و انقدر درتیه که خودم خجالت کشیدم.


اونجا می‌فهمی خیلی منحرفی که حتی از خیس بودن جورابات به خاطر بی‌خاصیتی بوتات میتونی dirty joke بسازی.


Every saint has a past, and every sinner has a future.






با وجود اینکه دیالوگای خوب تو کتاب زهیر زیاد بود ولی راستشو بخواید خود کتابه رو اعصابم بود و شاید فقط همین دیالوگای تک و توک و بریتیش بودن روایتگر کتاب صوتی‌ای که داشتم باعث شد بتونم زود تمومش کنم اگرنه جزو کتابای خوب پائولو کوئیلو قرارش نمیدم و حقیقتا هم کتابی نیست که برای خوندن بهتون پیشنهاد کنم. تیکه‌های خوبشو به هر حال براتون گلچین کردم و گذاشتم.


به طور خلاصه انتظارات جامعه از هر آدمی که به نظرم واقعا هم منطقی نیست
و باز به طور خلاصه‌تر
A vivid picture of why I hate society!


یه تعریف جالب از پروسه نویسندگی هم توی کتاب داشتیم چون شخصیت اصلی نویسنده است.
گفت مثل اینه که درون خودت یه اقیانوس تاریک داشته باشی که چندین جزیره از بینش بیرون اومدن. وقتی پروسه نوشتن رو شروع میکنی، یکی از این جزیره‌ها رو برای خودت انتخاب می‌کنی و قایقت رو سمتش راه میندازی. ولی اقیانوس مواجه و هرکاری میکنی، نمیتونی به جزیره‌ای که خواستی برسی و تو اقیانوس گم میشی و چاره‌ای نداری از هرچی داری استفاده کنی تا راهت رو پیدا کنی و مدام پارو میزنی. آخر کار به یه جزیره میرسی، ولی این جزیره‌ای که اول انتخاب کردی نبوده.
پایان نویسندگی رسیدن به این جزیره نیست، فصل آخری که باید بنویسی در واقع گشتن و کشف کردن زیر و روی اون جزیره‌اس و بعدشه که مسیر نوشتن تموم میشه. حداقل تا سفر بعدی.


واسه این یه داستان مثال زده بود که من خیلی خوشم اومد. گفت دوتا آتش‌نشان بعد از تموم شدن کارشون با هم برمیگردن ایستگاه. صورت یکی کامل دودیه ولی صورت یکی تمیزه. سوال اینجاست که کدوم صورتش رو میشوره؟ کسی که صورتش تمیزه! چون هر کدوم نگاه فرد مقابلش می‌کنه. کسی که صورتش کثیفه چون فرد مقابلش صورت تمیزی داره فکر می‌کنه خودشم صورتش تمیزه و اون یکی فکر می‌کنه صورتش کثیفه چون کسی که جلوشه صورتش کثیفه. پس عملا به جای فرد مقابل، خودشون رو میبینن.


نمی‌دونم چرا آزمایش زیمباردو با وجود اینکه اشتباهه و با سوگیری کامل انجام شده اینقدر همه‌جا تکرار میشه. هیچ خاصیتی هم نداره جز اینکه افراد رو بترسونه و بگه انسان چیزی غیر از اهریمن نیست. آزمایشش این بوده که بیست و چهار دانشجو رو که داوطلبانه واسه آزمایش شرکت کرده بودن رو تو دو گروه زندانی و زندانبان تقسیم می‌کنه و میخواد ببینه چطوری با هم برخورد می‌کنن، مثلا بدون هیچ دخالتی!
نتیجه؟ آزمایش از کنترل خارج میشه. زندانبان‌ها تو استفاده از قدرتشون زیاده‌روی میکنن و شروع میکنن به اذیت کردن زندانی‌ها، در حدی که بعضی از زندانی‌ها مشکلات روحی روانی بعد از این آزمایش پیدا میکنن و زیمباردو مجبور میشه بعد از یه هفته کلا آزمایش رو منحل کنه.
حقیقت؟ دانشجوهایی که زندانبان بودن اصلا با آزار و اذیت دانشجوهای زندانی موافق نبودن بلکه فقط یه نفر از دانشجوها بوده که راه‌های اذیت کردن زندانی‌ها رو پیشنهاد میداده و اصلا خودش بوده که ایده آزمایشو تو ذهن زیمباردو انداخته. تو هر مثلا جلسه زندانبان‌ها، بقیه زندانبان‌ها نمیخواستن به کاراشون ادامه بدن ولی این فرد گرامی هی تشویقشون می‌کرده و میگفته نه، برای این آزمایش و پیشرفت علم لازمه تا مرز دیوونگی ببریمشون!
و در مورد وضعیت روانی زندانی‌ها؟ حالشون خوبه. موردی که طی آزمایش خیلی حالش بد شده بود و مجبور شده بودن بکشنش بیرون خودش گفت برای این داوطلب شده بوده که فکر میکرده اونجا آزاده که در سکوت درس بخونه برای میانترم‌هاش. وقتی دیده همچین خبری نیست، خودشو زده به دیوونگی که اجازه پیدا کنه بیاد از آزمایش بیرون و بره خونه درسشو بخونه. به همین راحتی!
اگه با جزئیات کامل میخواید که چطوری این آزمایش همش سوگیریه، من خودم تو کتاب Humankind A Hopeful History خوندمش.
بعد جالبه با وجود این هنوز تو خیلی از کتاب‌ها هست. نه تنها کتابای روانشناسی، بلکه حتی کتابایی مثل همین زهیر.


یه تیکه از کتاب بود که برگشته بود می‌گفت همه آدما یه تاریخ شخصی دارن که روی روحشون سنگینی می‌کنه و باعث میشه احساس کنن خوشحال نیستن. منظور از این تاریخ شخصی چیزایی بودن که هر شخصی فکر می‌کنه مهمن و قسمتی از شخصیتش رو تشکیل میدن، ولی در واقعیت تنها کاری که براش میکنن اینه که تو گذشته نگهش دارن و باعث بشن نتونه مسیرش رو ادامه بده. می‌گفت تنها راه خلاص شدن از این تاریخ‌های شخصی اینه که راجبشون حرف بزنی. اینقدر حرف بزنی که آخر کار اهمیت خودشون رو از دست بدن و ببینی اونقدرا هم که فکر میکردی سنگین یا مهم نیستن و میتونی بدون اونا هم زندگی کنی و اینطوری با کنار گذاشتنشون راه تجربه‌های جدید رو برای خودت باز می‌کنی و روحت اجازه داره به جای سامت موندن، جریان پیدا کنه.
به نظرم دیدگاه جالبی اومد.


تو کتاب زهیر یه افسانه آفرینش داشت که برام جالب بود. مثل اینکه این افسانه برمیگرده به اعتقاد مغول‌ها نسبت به آفرینش، که میگفتن دنیا وقتی به وجود اومده که خدا تصمیم گرفته یه سگ وحشی و یه آهو رو سولمیت همدیگه قرار بده. در حال عادی، سگ باید آهو رو شکار کنه و آهو از حیوونای وحشی فراریه. ولی این اتفاق بین یه سگ وحشی و یه آهو اتفاق نمیفته و از این تغییر در طبیعت باعث میشه دنیایی که ما الان میشناسیم به وجود بیاد.
مشخصا تا اینجا متوجه شدید که چقدر این افسانه میک سنس نمیکنه و چقدر میشه بهش ایراد گرفت. مثلا اگر دنیا هنوز آفریده نشده، سگ و آهو کجا دنبال هم گشتن؟
ولی این چیزی نیست که توجهمو جلب کرد بلکه چیزی بود که مغول‌ها به صورت نمادین از این افسانه گرفته بودن و بهش اعتقاد داشتن. اونا سگ وحشی رو نماد یه زن میدونستن چون قدرت و هوش داره، به جای استفاده صرف از قدرتش برای رسیدن به آهو از استراتژی استفاده می‌کنه و می‌تونه در کسری از ثانیه از حالت آرامش به حالت گارد و آماده به حمله در بیاد. آهو رو هم نمادی از مرد میدونستن چون سرعت بالا و دانش راجب جهان اطرافش داشته و میتونسته خوب با محیطش خو بگیره.
آی مین، این تیکه‌اش هم بدون نقص نیست و اگر بخوام خیلی ریز بشم یه چیزایی باز هست که باهاش مشکل دارم ولی به نظرم نمادهای متفاوت و جالبی بودن.


Love is a disease no one wants to get rid of.
#TheZahir


The stories have nothing to do with dates and names and facts. They are legends about heroes and heroines, animals and battles, about the symbols of Man's essential self, not just his deeds.
#TheZahir

20 last posts shown.

13

subscribers
Channel statistics