https://t.me/allexithymiaaaaa
Estj/Sagittarius/جنایی درام
روی تختت دراز کشیده بودی. صدام نم نم بارون میومد. توی گالریت رو داشتی نگاه میکردی که عکسشو دیدی. دلت براش تنگ شد برای همین بهش پیام دادی: " امروز وقت داری بریم جای همیشگی"
جواب داد "حتما. ساعت ۶ بیا"
ساعتو نگاه کردی.. شت ! ساعت 5:40 بود.
سریع بلند شدی لباساتو پوشیدی و رفتی بیرون.
رفتی همونجایی که همیشه میرفتین. اونجا همیشه غروب خورشید دیده میشه. آسمون به بهترین شکلشه و شهر خیلی قشنگه..
بارون میبارید و این بارون این جا رو خیلی قشنگتر میکرد.
منتظرش بودی که یکی قهوه به دست اومد.
نگاهش کردی..خودش بود.
سلام کرد. دلت میخواست برای قیافه و صدای جذابش بمیری.
سلام کردی و گفتی "بشین"
نشست و تو نگاهش کردی. دلت میخواست مثل یک نقاشی فقط و فقط نگاهش کنی.
گفت "آدم ندیدی؟"
گفتی "آدم که دیدم. فرشته ندیدم"
خندید و گفت "لاس خوبی بود"
یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت "نظرت چیه یکم آدمای اطرافت رو بیشتر کنی؟ احساس عذاب وجدان دارم که با هیشکی جز من دوست نیستی و این باعث میشه همش فکر و خیال کنم که اگه یک روز من در دسترس نباشم کی هست که حال تو رو خوب کنه؟"
گفتی "خیلی وقتا از دیدن آدمای جدید بدم میاد "
" -چرا؟ "
"بخاطر اینکه نمیدونم چجوری باید رفتار کنم یا اینکه باید اصلا بهشون چی بگم.نمیتونم بفهمم راجع به من چی فکرمیکنن و واقعا چجور آدمین .ممکنه بهشون اعتماد کنم و بهشون تکیه کنم به عنوان یه دوست خوب اما بعد چندماه یهویی ازم رو برگردونن و دیگه بهم اهمیت ندن. انگار که براشون مرده باشم و این آزارم میده. تو توی زندگیم برام کافی هستی. اونقدری به تو اعتماد کردم که دیگه هیشکی مثل تو پیدا نمیشه. تو کافی ای.. نگران نباش"
نگاهت کرد و گفت " نمیدونم چی بگم.."
دوباره سکوت کرد و گفت "یک نامه برات نوشتم. وقتی رفتی خونه بخونش خب؟"
قبول کردم و نامه رو گذاشتم توی جیبم
کلی حرف زدیم. شهرو نگاه کردیم. همو بغل کردیم. قهوه خوردیم و بعد برگشتیم.
هم اینکه رسیدم خونه نامه رو باز کردم.
نوشته بود " بعضی وقتا دلم میخواد خیلی بهت ثابت کنم دوستت دارم ولی نمیدونم چطور اینکارو بکنم. احساس میکنم متوجه احساسات من نیستی. شاید بعضی وقتا فکر کنی دوستت ندارم.. ولی من واقعا تو رو بیشتر از هرکسی دوست دارم و دلم میخواد همیشه خوشحال باشی و لبخند بزنی. از اونجایی که خجالتیم و نمیتونم اینو رو در رو بهت بگم .. بال تو رو میبوسم .. پرنده قلبم🩵"
Estj/Sagittarius/جنایی درام
روی تختت دراز کشیده بودی. صدام نم نم بارون میومد. توی گالریت رو داشتی نگاه میکردی که عکسشو دیدی. دلت براش تنگ شد برای همین بهش پیام دادی: " امروز وقت داری بریم جای همیشگی"
جواب داد "حتما. ساعت ۶ بیا"
ساعتو نگاه کردی.. شت ! ساعت 5:40 بود.
سریع بلند شدی لباساتو پوشیدی و رفتی بیرون.
رفتی همونجایی که همیشه میرفتین. اونجا همیشه غروب خورشید دیده میشه. آسمون به بهترین شکلشه و شهر خیلی قشنگه..
بارون میبارید و این بارون این جا رو خیلی قشنگتر میکرد.
منتظرش بودی که یکی قهوه به دست اومد.
نگاهش کردی..خودش بود.
سلام کرد. دلت میخواست برای قیافه و صدای جذابش بمیری.
سلام کردی و گفتی "بشین"
نشست و تو نگاهش کردی. دلت میخواست مثل یک نقاشی فقط و فقط نگاهش کنی.
گفت "آدم ندیدی؟"
گفتی "آدم که دیدم. فرشته ندیدم"
خندید و گفت "لاس خوبی بود"
یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت "نظرت چیه یکم آدمای اطرافت رو بیشتر کنی؟ احساس عذاب وجدان دارم که با هیشکی جز من دوست نیستی و این باعث میشه همش فکر و خیال کنم که اگه یک روز من در دسترس نباشم کی هست که حال تو رو خوب کنه؟"
گفتی "خیلی وقتا از دیدن آدمای جدید بدم میاد "
" -چرا؟ "
"بخاطر اینکه نمیدونم چجوری باید رفتار کنم یا اینکه باید اصلا بهشون چی بگم.نمیتونم بفهمم راجع به من چی فکرمیکنن و واقعا چجور آدمین .ممکنه بهشون اعتماد کنم و بهشون تکیه کنم به عنوان یه دوست خوب اما بعد چندماه یهویی ازم رو برگردونن و دیگه بهم اهمیت ندن. انگار که براشون مرده باشم و این آزارم میده. تو توی زندگیم برام کافی هستی. اونقدری به تو اعتماد کردم که دیگه هیشکی مثل تو پیدا نمیشه. تو کافی ای.. نگران نباش"
نگاهت کرد و گفت " نمیدونم چی بگم.."
دوباره سکوت کرد و گفت "یک نامه برات نوشتم. وقتی رفتی خونه بخونش خب؟"
قبول کردم و نامه رو گذاشتم توی جیبم
کلی حرف زدیم. شهرو نگاه کردیم. همو بغل کردیم. قهوه خوردیم و بعد برگشتیم.
هم اینکه رسیدم خونه نامه رو باز کردم.
نوشته بود " بعضی وقتا دلم میخواد خیلی بهت ثابت کنم دوستت دارم ولی نمیدونم چطور اینکارو بکنم. احساس میکنم متوجه احساسات من نیستی. شاید بعضی وقتا فکر کنی دوستت ندارم.. ولی من واقعا تو رو بیشتر از هرکسی دوست دارم و دلم میخواد همیشه خوشحال باشی و لبخند بزنی. از اونجایی که خجالتیم و نمیتونم اینو رو در رو بهت بگم .. بال تو رو میبوسم .. پرنده قلبم🩵"