Challenges-


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


چنل اصلی :
https://t.me/Purple_brain_407

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


داشتی توی پارک مرکزی نیویورک قدم میزدی که یهو بوی خیلی خوبی به دماغت خورد. برگشتی و دیدی بوی عطر کسی بود که از کنارت رد شد. دوییدی سمتش و گفتی 'ببخشید؟ میشه بوی عطرتون رو بگید؟' اون هم گفت 'عطری نزدم' چطور میتونست بدون عطر انقد خوش بو باشه؟ دستاش رو باز کرد و گفت 'تا اینجا هستم میتونید از بوی خوبم استفاده کامل رو ببرید. و خندید. معذب شدی ولی به هر حال در آغوشش گرفتی. بوی دیوونه کننده ای میداد. دوست داشتی ساعت ها کنارش باشی چون مثل گل خوشبو بود! و اما این سرنوشت چه بهانه ها برای شروع یک رابطه طولانی رو به روی انسان ها قرار میده ")
-🫂✨https://t.me/VintageCologne


یک گالری هنر ، پر از تابلو های زیبا که برای هضم کردنشون به دقیقه های زیادی نیاز داشتی. خلوت بود و داشتی از تابلو ها لذت میبردی. یهو یکی گفت 'این تابلو قشنگه نه؟' تایید کردی و اون گفت 'ولی تو قشنگتری'
So this is love✨✨✨✨
-🩻🌠https://t.me/TheSoundOfTheForrest


چیزی که بخاطرش توی کافه کار میکردی ، اون آدم بود. حتی توی فاصله ده متریش هم بوی خوبش رو میتونستی استشمام کنی. وقتی حرف میزد نگاهت روی لباش بود و وقتی میخندید چشماش کوچیک و قشنگ میشد. استایلش دقیقا همون شکلی بود که تو دوست داشتی و هروقت کنارش کار میکردی تپش قلبت بالا میرفت. هروقت کارتون تموم میشد دوتاتون میرفتید و با گربه توی خیابون بازی میکردین و برای همین تایم زیادی رو کنار هم میگذروندید. ولی کی قرار بود بفهمی اون هم دقیقا همین حس ها رو نسبت به تو داره و عاشقته؟
🍩🍺-https://t.me/vicow4u


وارد کافه شدی تا قبل اینکه به مدرسه بری یک قهوه بخوری. منتظر بودی قهوه آماده بشه که یک لحظه چشمت به یک آدمی افتاد که سال ها بود اون رو ندیده بودی. چشمات باور نمیکرد. با اینکه آخرین دیدارتون مربوط به خیلی سال پیش بود ، ولی اون باز هم در اعماق قلبت قسمت بزرگی رو برای خودش کرده بود. حتی چشماش ، دستاش ، و لب هاش میدرخشید.اون به سمتت اومد و تو رو به آغوش کشید. یک آغوش گرم و نرم.. دوست داشتی به همون تعداد سال هایی که ندیده بودیش اون رو در آغوش بگیری. یک دیدار زیبا و هیجان انگیز. پیچوندن مدرسه و ساعت ها موندن پیش این فرد تصمیم اشتباهی نبود!~
پ.ن: دختره شدیدا وایب تو رو بهم میداد برای همین اون عکس رو گذاشتم😭
-☕️🍫https://t.me/moscowbutterfly


یک شهربازی متروکه ولی خلوت؛ یک وایب شگفت انگیزی بهت میداد. داشتی از منظره کریپی شهربازی لذت میبردی که صدای یک آهنگ راک رو شنیدی. زیر لب گفتی 'این آهنگ..' وقتی برگشتی یک پسر با قیافه خنثی ای داشت نگاهت میکرد. وقتی لبخند زدی اون هم لبخند زد. شگفت انگیز بود! یکی دیگه هم این منظره رو دوست داشت. اون به سمتت اومد و دست هم رو گرفتید. چه حسی داشت یکی رو پیدا کنی که میتونستی کل روز رو با گوش دادن آهنگ های راک و کریپی و تماشای منظره شهربازی باهاش بگذرونی ؟!
-🎡🎢https://t.me/PandorasEsperanza


وارد کتابخونه شدی؛ هیچکسی جز تو داخل کتابخونه نبود. کتاب ها رو نگاه میکردی و چون بوی کتاب رو خیلی دوست داشتی ، نفس های عمیقی میکشیدی. بالاخره کتاب موردنظرت رو پیدا کردی و وقتی میخواستی برش داری ، متوجه شدی قدت نمیرسه. یهو یکی اون کتاب رو برداشت و وقتی برگشتی دیدی با یک لبخند خیلی قشنگ داره نگاهت میکنه. اون کتاب رو بهت داد و تو تشکر کردی. بعد که متوجه شدی اون هم دنبال اون کتاب میگشته و جلد دیگه ای ازش باقی نمونده ، دونفری و کنار هم ، اون کتاب رو خوندید.
_📚✨https://t.me/hannahgreenhome

پ.ن:بعد اینکه این سناریو رو نوشتم ، اون ویدیو رو پیدا کردم و احساس کردم خیلی وایب سناریو ای که نوشته بودم رو میداد. برای همین یک عکس و یک ویدیو برات گذاشتم😭✨


Forward from: -𝐏𝐔𝐑𝐏𝐋𝐄 𝐁𝐑𝐀𝐈𝐍-
این پیام رو فور کنین ، زیرش بنویسین دوست دارین با پارتنرتون کجا آشنا بشید؟ منم با وایبی که ازتون میگیرم توی اون لوکیشن یک سناریو از شما با پارتنرتون مینویسم + دو تا عکس هم میدم که وایب شما و پارتنرتون رو بده❤️‍🩹
تمایل به هشتاد؟✨

لطفا کسایی که توی چنل پرایوت فور کردن ، توی ناشناس لینک چنلشون رو بفرستن. جهت اطلاع، چون چنلای پرایوت دیده نمیشه.


https://t.me/lcyy_heart
تایپم Istp
زود یاک لیو ، ژانر مورد علاقم ترسناک ، عاشقونه

توی پارتی وحشتناک پرسروصدا بودی. یک گوشه نشسته بودی و داشتی به این فکر میکردی که توی زندگیت چقد به آدم های اشتباه اعتماد کردی و چقد مورد سواستفاده قرار گرفتی..چقد توی زندگیت امتحان پس دادی و تجربیات تلخ داشتی. همون لحظه آدمی که توی این دنیا فقط اون برات مهم بود رو دیدی..زیبایی ازش میبارید. به سمتت اومد. سریع آزمایش دکتر رو توی کیفت گذاشتی و لبخند زدی.
نشست پیشت و گفت: «واو خیلی دلم برای صورتت تنگ شده بود»
لبخند زدی. گفت: بیا بریم یکی از این اتاق ها که ساکته.. اینجا خیلی سروصداست.
قبول کردی و باهاش به یک اتاق رفتی. همش حرف دکتر توی سرت می‌پیچید ``اگه تپش قلبت یکم بالا بره نمیتونی زنده بمونی. همینجوریشم خیلی توی خطری..``
ولی تو وقتی با اون بودی تپش قلبت روی هزار بود. چطوری میخواستی زنده بمونی؟
بغلت کرد..همون لحظه تپش قلبت تند شد و نفست گرفت. اون سعی داشت تو رو از خودش جدا کنه تا ببینه چه اتفاقی واست افتاده ولی تو اونو محکم تر بغل میکردی و آروم اشک میریختی. ناراحت بودی که نمیتونی بیشتر از این کنارش باشی اما خوشحال بودی که آخرین لحظات عمرت رو پیش عشقت سپری میکنی. آروم آروم تپش قلبت واستاد و توی آغوشش رها شدی.. احساس آرامش``


https://t.me/Smultronstalletx
Intp ,Archer, کتاب:جنایی ، فیلم: علمی تخیلی و ترسناک

توی کلبه سرد نشسته بودی. بخار چایی که مینوشیدی به خوبی قابل دیدن بود. موزیک ملایمی گذاشته بودی و به تابلو «شب پرستاره» که روی دیوار کلبه زده بودی نگاه میکردی. برای تویی که نمیتونستی افکارت رو کنترل کنی و توی مغزت غرق میشدی اون تابلو فرشته نجات بود. چون با دیدنش میتونستی آرامش داشته باشی و افکارت رو کنترل کنی.
توی کلبه دور از همه بودی. فقط خودت بودی. تنها !
ولی بازم فکرت پیش معشوقت بود. یک کاغذ کنار دستت بود و سعی داشتی براش نامه بنویسی. ولی نمیدونستی چی بنویسی.
نوشتی «فکر میکنم برات کافی نبودم.. نه؟» کاغذ رو مچاله کردی و انداختی گوشه کلبه. یک کاغذ جدید برداشتی و نوشتی «هرموقع احساس کردی برات کافی ام برام نامه بنویس تا برگردم!» و باز کاغذ رو مچاله کردی.
چیزی نداشتی که بگی. فقط میخواستی که دوستت داشته باشه. دلت میخواست که بغلت کنه.
لباس گرمت رو برداشتی و از کلبه بیرون رفتی. به سمت دریا قدم برداشتی. نسیم آرومی میوزید و موهات توی هوا می‌رقصید. و یادت اومد تو هیچ وقت برای هیچ کس کافی نبودی. شاید هیچکسی توی این دنیا لیاقت وجود تو رو نداره.. پس به دریا نزدیک تر شدی.. کم کم به سمت عمیق تر دریا رفتی. هیشکی نبود بهت بگه اینکارو نکن و تو فکر میکردی این درست ترین کاره؛
تو آخرین لحظات زندگیت رو در جایی که بهت آرامش میداد گذروندی.
خودت رو رها کردی و توی آب معلق بودی.. آروم.. به پایین میرفتی و احساس آرامش داشتی.. آروم .. آروم و آروم .. و پایینتر و پایینتر``


https://t.me/ADeadSoul_s/17051
Istp. Leo. Psycho
هر لحظه بارون شدیدتر از قبل میشد و تو برات مهم نبود. خیس خیس شده بودی. اشکات هم همراه با بارون شدیدتر میشد. آرایشت خراب شده بود و چشمات سیاه شده بود. انگاری که داشتی اشکای مشکی میریختی.
گیتار الکترونیکیت رو روی زمین میکشیدی و حواست به سیم هاش نبود که داشتن خراب میشدن.
حالت خیلی خرابتر از اونی بود که به سالم بودن گیتارت توجه کنی.
گوشیتو برداشتی و عکساشو توی گالریت نگاه کردی. واو.. اون واقعا سکسی بود. ولی حالا با حرفای دردناکش تو رو جلوی اون همه جمعیت خراب کرده بود.
هندزفریتو گذاشتی توی گوشت و یک آهنگ از Seventeen پلی کردی. یهو یادت اومد تو یک دختر بچ هستی که نمیزاری یک پسر روانی توی روحیاتت تاثیر بزاره. گوشیتو دوباره برداشتی و شماره اون رو از توی گوشیت پاک کردی. اینجوری شد که مطمئن شدی اون فرد برات تموم شده. یک پوزخند زدی و همراه با آهنگی که پلی شده بود گیتار زدی. گیتارت خراب شده بود برای همین صدای خوبی نمیداد ولی برات مهم نبود. بلند بلند میخندیدی و میرقصیدی و گیتار میزدی. هیچ لحظه ای توی عمرت بهتر از اون نبود که بیخیال آدم های روی زمین بشی و به خودت اهمیت بدی. رقصیدی و رقصیدی. رسیدی به یک تاب. روش نشستی و محکم خودتو هول دادی. بلند جیغ میکشیدی و خوشحال بودی که به عقل اومدی و اون دیوونه رو از زندگیت پرت کردی بیرون.
رفتی وسط خیابون و دراز کشیدی. زیر لب گفتی: هیچی بهتر از این نیست که آخر عمری خوشحال باشم. همون لحظه یک ماشین با سرعت بالا به سمتت اومد و تو از جات تکون نخوردی. و تق ! سیاهی مطلق``


https://t.me/Dendrozone
Intj- virgo- (fictional - criminal)
یک گوشه نشسته بودی و داشتی آهنگ گوش میدادی. همه جا پر خون شده بود و تو باید میفهمیدی چرا اونو کشتی؟ کسی که بیشتر از همه دوستش داشتی !
فقط آهنگ میتونست باعث بشه تمرکز کنی ولی وقتی جسد بی جون کسی که بدون اون نمیتونستی دووم بیاری رو میدیدی نمیتونستی به هیچی جز پشیمونی فکر کنی.
چیشد؟ چه اتفاقی افتاد که اون چاقو لعنتی رو تو قلبش فرو کردی؟
یهو یاد آخرین حرفش افتادی «از پشت بوم که پایین رو نگاه کنی ، نیویورک قشنگتره»
نوع نگاهش .. هیچوقت یادت نمیره. با اینکه داشت میمرد هنوز با نگاهاش بهت ابراز علاقه میکرد و عصبانی نبود.
با همون دستای خونی از کنار جسد رد شدی و رفتی پشت بوم. روی کمد خاکی یک نامه بود.نامه رو باز کردی. نوشته بود: مطمئنم وقتی اینو میخونی من منتظرتم. بیا تو پشت بوم!
رفتی پشت بوم و دیدی همه جا تزئین شده بود. کیک و بادکنک و شرشره گذاشته شده بود. یهو یادت اومد امروز تولدت بود. ولی اون دیگه توی پشت بوم منتظرت نبود.
از بالا نیویورک رو نگاه کردی. همه آدما کوچیک شده بودن. نیویورک زیادی قشنگ بود.
زیر لب گفتی: نظرت چیه تو منتظرم باشی؟
و با یک پرواز به سمت روحش قدم برداشتی``


https://t.me/vicow4u
Infp,Aries,(drama,fiction)

چشمات قرمز شده بود. انگار داشتی اشک های قرمز میریختی. هنوز نمیتونستی باور کنی که دیگه توی این دنیا نیست. اون دیگه مرده!
سیگار میکشیدی با اینکه میدونستی دکتر گفته ریه هات داغون شدن..ولی هیچی جز سیگار آرومت نمی‌کرد؛ پاکتت خالی شد و به سمت اتاق رفتی تا پاکت جدیدی برداری. یهو چشمت خورد به عکسای رو دیوار. کلی عکس باهاش داشتی و چسبونده بودی به دیوار.. بیشتر اشک ریختی و نخ سیگار دیگه رو روشن کردی.
گیتارتو برداشتی و به سمت ساختمون خرابه پشت خیابون رفتی. وارد ساختمون شدی .. همه جا‌ گرد و غبار بود. به یاد داشتی که اون همیشه اینجا گیتار میزد. به سمت پشت بوم رفتی و بخاطر خرابی آسانسور تا طبقه ۱۳ رو پیاده رفتی.
در پشت بوم رو باز کردی و وارد اونجا شدی. اینجا جایی بود که اولین بار اون رو دیدی و عاشقش شدی.
زیر لب گفتی: شهر خیلی قشنگه..مگه نه؟
ولی اون نبود که جوابت رو بده. بیشتر اشک ریختی.
خطرناک ترین قسمت رو برای نشستن انتخاب کردی. دقیقا لبه پشت بوم. شروع کردی به گیتار زدن و آهنگی که متنش رو با کمک اون ساخته بودی رو خوندی..
``I want to die for you..
I would remember you by looking at the moon..``
پات لیز خورد و رها شدی..در حال پرواز کردن بودی اما بازم گیتاری که با کمک معشوقت خریده بودی رو محکم توی آغوشت گرفتی و آخرین لحظات زندگیت رو با خوندن اون آهنگ تموم کردی..
``Baby, wait for me because I'm coming to you``


https://t.me/yeon_moon
estp/aries/horror

روی مود خوبی نبودی. دوستات هی پیام میدادن که چیشده و چرا نیستی ولی دلت نمیخواست براشون توضیح بدی چون توضیحی وجود نداشت.
دلت میخواست فقط تنها باشی و این تنها راه برای بهتر شدن حالت بود..
چشمات رو باز کردی..صبح بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود.
روی کمد رو نگاه کردی. پاکت سیگارتو برداشتی.. فاک خالی بود.
لباساتو پوشیدی و رفتی تا سیگار بخری. دعا دعا میکردی اون دوستت که نصف شب مغازش بازه مغازش باز باشه چون الان واقعا نیاز داشتی که سیگار بکشی‌.
نکته مثبت روزم این بود که مغازه باز بود.
سیگار خریدی و برگشتی خونه. گوشی و گیتارتو برداشتی و رفتی پشت بوم.
نشستی آروم گیتار زدی و زیر لب آهنگ میخوندی.. نزدیک طلوع خورشید بود.
اون لحظه رو نمیخواستی تغییر بدی. آرامشی که توی اون لحظه بود واقعا بی نظیر بود ").
خورشید آروم شروع کرد به طلوع کردن و یک نخ سیگار برداشتی و شروع کردی به کشیدن.
خیلی حالت بهتر بود. این کار بهتر از هر نوع تراپی عمل میکرد.
خورشید کاملا طلوع کرد. اسکیت بردتو برداشتی و توی خیابون های خلوت با آهنگ و اسکیت برد یک ساعتی رو گذروندی..
وایب اون روز رو دوست داشتی.. دور از مردم و ``تنها``


https://t.me/allexithymiaaaaa
Estj/Sagittarius/جنایی درام

روی تختت دراز کشیده بودی. صدام نم نم بارون میومد. توی گالریت رو داشتی نگاه میکردی که عکسشو دیدی. دلت براش تنگ شد برای همین بهش پیام دادی: " امروز وقت داری بریم جای همیشگی"
جواب داد "حتما. ساعت ۶ بیا"
ساعتو نگاه کردی.. شت ! ساعت 5:40 بود.
سریع بلند شدی لباساتو پوشیدی و رفتی بیرون.
رفتی همونجایی که همیشه میرفتین. اونجا همیشه غروب خورشید دیده میشه. آسمون به بهترین شکلشه و شهر خیلی قشنگه..
بارون میبارید و این بارون این جا رو خیلی قشنگتر میکرد.
منتظرش بودی که یکی قهوه به دست اومد.
نگاهش کردی..خودش بود.
سلام کرد. دلت میخواست برای قیافه و صدای جذابش بمیری.
سلام کردی و گفتی "بشین"
نشست و تو نگاهش کردی. دلت میخواست مثل یک نقاشی فقط و فقط نگاهش کنی.
گفت "آدم ندیدی؟"
گفتی "آدم که دیدم. فرشته ندیدم"
خندید و گفت "لاس خوبی بود"
یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت "نظرت چیه یکم آدمای اطرافت رو بیشتر کنی؟ احساس عذاب وجدان دارم که با هیشکی جز من دوست نیستی و این باعث میشه همش فکر و خیال کنم که اگه یک روز من در دسترس نباشم کی هست که حال تو رو خوب کنه؟"
گفتی "خیلی وقتا از دیدن آدمای جدید بدم میاد "
" -چرا؟ "
"بخاطر اینکه نمیدونم چجوری باید رفتار کنم یا اینکه باید اصلا بهشون چی بگم.نمیتونم بفهمم راجع به من چی فکرمیکنن و واقعا چجور آدمین .ممکنه بهشون اعتماد کنم و بهشون تکیه کنم به عنوان یه دوست خوب اما بعد چندماه یهویی ازم رو برگردونن و دیگه بهم اهمیت ندن. انگار که براشون مرده باشم و این آزارم میده. تو توی زندگیم برام کافی هستی. اونقدری به تو اعتماد کردم که دیگه هیشکی مثل تو پیدا نمیشه. تو کافی ای.. نگران نباش"
نگاهت کرد و گفت " نمیدونم چی بگم.."
دوباره سکوت کرد و گفت "یک نامه برات نوشتم. وقتی رفتی خونه بخونش خب؟"
قبول کردم و نامه رو گذاشتم توی جیبم‌
کلی حرف زدیم. شهرو نگاه کردیم. همو بغل کردیم. قهوه خوردیم و بعد برگشتیم‌‌.
هم اینکه رسیدم خونه نامه رو باز کردم.
نوشته بود " بعضی وقتا دلم میخواد خیلی بهت ثابت کنم دوستت دارم ولی نمیدونم چطور اینکارو بکنم. احساس میکنم متوجه احساسات من نیستی. شاید بعضی وقتا فکر کنی دوستت ندارم.. ولی من واقعا تو رو بیشتر از هرکسی دوست دارم و دلم میخواد همیشه خوشحال باشی و لبخند بزنی. از اونجایی که خجالتیم و نمیتونم اینو رو در رو بهت بگم .. بال تو رو میبوسم .. پرنده قلبم🩵"


https://t.me/moscowbutterfly
Estj,Capricorn ( drama, fiction)

طبق معمول داشتی انیمه میدیدی. اولین و آخرین کاری که باعث میشد حالت خوب بشه.
همینجوری که انیمه میدیدی خودت رو جای کارکتر انیمه تصور کردی و آرزو میکردی که کاش عشق تو هم مثل اون بهت علاقمند بود.
همون لحظه صدای نوتیف پیام به گوشت رسید.
گوشیت رو برداشتی و دیدی بهت پیام داده
``دوست داری همو ببینیم؟``
نمیتونستی باور کنی که اون بهت پیام داده‌.
سریع جواب دادی ``امم.. آره .. کجا ببینیم همو؟ ``
جواب داد ``جلوی در خونتون؟ من همین الانشم همینجام``
برگات ریخته بود و سریع لباساتو پوشیدی و رفتی پایین. نمیدونستی چیکار کنی‌.
لایق این بود که الان باهاش خوب رفتار کنی؟
ولی دیگه برات مهم نبود و دلت میخواست با اون خوشحال باشی.
بغلش کردی و زیر لب گفتی ``دلم برات تنگ شده``
لبخند زد .. همون لبخندی که باعث میشد قلبت از جاش کنده بشه~
گفت ``فکر کنم آخرین لحظات عمرمه و از اونجایی که خیلی دلتنگت بودم ، دلم میخواست آخرین لحظات رو با تو بگذرونم``
گفتی ``منظورت چیه؟``
``+ شاید فردا و شایدم چند ثانیه دیگه قلبم از ‌کار میوفته.. یک بیماری خیلی قوی و دردناک. ولی الان دردی احساس نمیکنم. چون کنار تو ام``
چشمات پر اشک شد و نمیدونستی که چطور ابراز کنی که خیلی ناراحتی. دستات میلرزید و باورت نمیشد این همه مدت که جدا بودین دوتاتون به هم دیگه فکر میکردین و حالا فرصت ها از دست رفتن!
دستاشو گرفتی .. زیر نور ماه با هم بدو بدو کردین .. شب بود و همه جا تاریک و خلوت. بارون زمین رو خیس کرده بود و این فضا رو خیلی قشنگتر میکرد. با هم رقصیدین ، خندیدین و همدیگه رو محکم در آغوش گرفتین.
یهو گفتی ``ولی من دلم میخواد بیشتر با تو باشم``
اون گفت ``چاره دیگه ای نداریم.. بیا فقط از لحظات آخر استفاده کنیم``
گفتی ``نه.. یک راه دیگه هست``
گفت ``چه راهی؟ اگه منظورت دوره درمانه باید بگم دیگه خیلی دیر..``
حرفشو قطع کردیو گفتی ``منم باهات میمیرم``
``+ چی؟``
``منم باهات میمیرم``
گفت ``نه نمیشه ! من نمیخوام تو بخاطر من جونتو از دست بدی.. امکان نداره``
دستشو گرفتی و سوار ماشین شدین.
گاز رو گرفتی. ماشین با سرعت خیلی زیاد و غیرقابل کنترل درحال حرکت بود.
سریع رفتی روی صندلیش و اونو در آغوش کشیدی..
``بیا.. با هم بمیریم.``
و هردو در نهایت میمیرند ")


https://t.me/IamAllein
xstj لئو ، جنایی و کمدی دارک

تینیجر بودن سخت تر اون چیزی بود ک فکرشو میکردم.. از سختگیری های خانواده گرفته تا اورثینک کردن های نصف شب. گریه کردن ها و لبخند های فیک.
ولی اون با وجودش این دنیای سخت رو برام راحتتر کرده بود. شبا به جای اینکه گریه کنم به خاطراتم به اون فکر میکردم و لبخند میزدم. هنوز بوی عطرت روی لباسم بود و فکرت از سرم بیرون نمیرفت.چقد دلم میخواست برگردم به اون روز.. اونجا رو پله ها :)
دلم میخواست هنوز دور از چشم بقیه بغلت کنم.
لباسامو پوشیدم و آهنگی که برام فرستاده بودی و کلی باهاش خاطره داشتیم رو پلی کردم‌.
نصف شب بود و یواشکی از پنجره بیرون رفتم.
رفتم همونجا.. همونجا روی پله ها نشستم.. بهت فکر میکردم و حسرت میخوردم که کاش اینجا بودی. کاش میتونستم دوباره بغلت کنم..
یهو دیدم از سمت در به سمت من اومدی. نمیتونستم باور کنم. فکر کنم توهم زده بودم. وگرنه تو .. اینجا چیکار داشتی؟ نکنه تو هم دلت میخواست به یاد من اینجا بشینی؟
از روی پله ها پاشدم و از ذوق نمیدونستم چیکار کنم‌.
به سمتم دوییدی و بغلم کردی منم محکم فشارت دادم. یهو یک چیز تیز و دردناکی از پشت داخل کمرم فرو رفت. از درد به خودم پیچیدم..
یهو دیدم دستات خونیه..
'چی؟ چرا ؟ چرا اون چاقو رو به من زدی؟'
من حتی اینارو از خودم نمیپرسیدم..
فقط این تو ذهنم بود که چیکار کنم تا دستاتو خونی نبینم؟
ازت معذرت خواهی کردم.. با اینکه نفس کم آورده بودم و داشتم خون از دست میدادم ولی ازت معذرت خواهی کردم که دستات به خون من آغشته شد.
به گریه افتادی و ازم پرسیدی "چرا معذرت خواهی میکنی؟"
گفتم " نمیدونم.. چون دوستت دارم...و ازت.. ممنونم .. که باعث شدی .. آخرین لحظات.. عمرم رو پیش تو بگذرو..نم"
نفس نفس زنان حرف میزدم و دلم میخواست هنوز توی آغوشم باشی. اما نمیخواستم لباسات خونی بشه.
چرا عصبانی نبودم؟ چرا عصبانی نبودم که من رو کشتی؟
من از مرگ نمیترسیدم.. من فقط دلم میخواست پیش تو باشم و چقد خوب که آخرین لحظات عمرم رو پیش تو گذروندم..


Forward from: -𝐏𝐔𝐑𝐏𝐋𝐄 𝐁𝐑𝐀𝐈𝐍-
اینو فور کنین و تایپ و ساین زودیاکتون و ژانر مورد علاقتون (توی کتاب ها یا فیلم ها) رو بنویسید و منم بر اساس اون و وایبی که میدین یک داستان با اون ژانر براتون مینویسم🥂
میتونین ناشناس هم بفرستین:
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1161886-XmIcpSA
مرسی ایگنور نکردین. دیگه فور نکنین. تا یک ساعت دیگه همرو مینویسم و می‌زارم.







20 last posts shown.

3

subscribers
Channel statistics