https://t.me/Smultronstalletx
Intp ,Archer, کتاب:جنایی ، فیلم: علمی تخیلی و ترسناک
توی کلبه سرد نشسته بودی. بخار چایی که مینوشیدی به خوبی قابل دیدن بود. موزیک ملایمی گذاشته بودی و به تابلو «شب پرستاره» که روی دیوار کلبه زده بودی نگاه میکردی. برای تویی که نمیتونستی افکارت رو کنترل کنی و توی مغزت غرق میشدی اون تابلو فرشته نجات بود. چون با دیدنش میتونستی آرامش داشته باشی و افکارت رو کنترل کنی.
توی کلبه دور از همه بودی. فقط خودت بودی. تنها !
ولی بازم فکرت پیش معشوقت بود. یک کاغذ کنار دستت بود و سعی داشتی براش نامه بنویسی. ولی نمیدونستی چی بنویسی.
نوشتی «فکر میکنم برات کافی نبودم.. نه؟» کاغذ رو مچاله کردی و انداختی گوشه کلبه. یک کاغذ جدید برداشتی و نوشتی «هرموقع احساس کردی برات کافی ام برام نامه بنویس تا برگردم!» و باز کاغذ رو مچاله کردی.
چیزی نداشتی که بگی. فقط میخواستی که دوستت داشته باشه. دلت میخواست که بغلت کنه.
لباس گرمت رو برداشتی و از کلبه بیرون رفتی. به سمت دریا قدم برداشتی. نسیم آرومی میوزید و موهات توی هوا میرقصید. و یادت اومد تو هیچ وقت برای هیچ کس کافی نبودی. شاید هیچکسی توی این دنیا لیاقت وجود تو رو نداره.. پس به دریا نزدیک تر شدی.. کم کم به سمت عمیق تر دریا رفتی. هیشکی نبود بهت بگه اینکارو نکن و تو فکر میکردی این درست ترین کاره؛
تو آخرین لحظات زندگیت رو در جایی که بهت آرامش میداد گذروندی.
خودت رو رها کردی و توی آب معلق بودی.. آروم.. به پایین میرفتی و احساس آرامش داشتی.. آروم .. آروم و آروم .. و پایینتر و پایینتر``
Intp ,Archer, کتاب:جنایی ، فیلم: علمی تخیلی و ترسناک
توی کلبه سرد نشسته بودی. بخار چایی که مینوشیدی به خوبی قابل دیدن بود. موزیک ملایمی گذاشته بودی و به تابلو «شب پرستاره» که روی دیوار کلبه زده بودی نگاه میکردی. برای تویی که نمیتونستی افکارت رو کنترل کنی و توی مغزت غرق میشدی اون تابلو فرشته نجات بود. چون با دیدنش میتونستی آرامش داشته باشی و افکارت رو کنترل کنی.
توی کلبه دور از همه بودی. فقط خودت بودی. تنها !
ولی بازم فکرت پیش معشوقت بود. یک کاغذ کنار دستت بود و سعی داشتی براش نامه بنویسی. ولی نمیدونستی چی بنویسی.
نوشتی «فکر میکنم برات کافی نبودم.. نه؟» کاغذ رو مچاله کردی و انداختی گوشه کلبه. یک کاغذ جدید برداشتی و نوشتی «هرموقع احساس کردی برات کافی ام برام نامه بنویس تا برگردم!» و باز کاغذ رو مچاله کردی.
چیزی نداشتی که بگی. فقط میخواستی که دوستت داشته باشه. دلت میخواست که بغلت کنه.
لباس گرمت رو برداشتی و از کلبه بیرون رفتی. به سمت دریا قدم برداشتی. نسیم آرومی میوزید و موهات توی هوا میرقصید. و یادت اومد تو هیچ وقت برای هیچ کس کافی نبودی. شاید هیچکسی توی این دنیا لیاقت وجود تو رو نداره.. پس به دریا نزدیک تر شدی.. کم کم به سمت عمیق تر دریا رفتی. هیشکی نبود بهت بگه اینکارو نکن و تو فکر میکردی این درست ترین کاره؛
تو آخرین لحظات زندگیت رو در جایی که بهت آرامش میداد گذروندی.
خودت رو رها کردی و توی آب معلق بودی.. آروم.. به پایین میرفتی و احساس آرامش داشتی.. آروم .. آروم و آروم .. و پایینتر و پایینتر``