Forward from: •𝘼𝙡𝙖𝙢𝙤𝙧𝙩
" قلبی با آسمان برفی "
نخست خوردسال بود و کوچک آسمانی داشت آفتابی،درخششی که با کشف چیز های جدید جون تازه ای به خود می گرفت
هر سال می گذشت و بزرگ تر می شد و حقایق جهان را کشف می کرد، آفتاب کم رنگ تر و درخشش کمتر می شد.
تا زمانی که به سنی رسید که تاریکی های دنیا بهش غلبه کرد.
ناگهان همه جا را تاریکی فرا گرفت آسمانش از این همه بی رحمی بارید و برف و کریستال های برنده خود رو نصیب قلب خود کرد...
قلب ماند و برفی که سرما و یخ زدگی ای که به قلبش هدیه می کرد
قلب ماند و کریستال هایی که اضافه می شدند و زخم های خود را می کاشتند
قلب ماند و یه عالمه بی حسی در برابر چیزهایی که نخست باعث می شد تازیانه بتپد...
_by°Moonchild°
نخست خوردسال بود و کوچک آسمانی داشت آفتابی،درخششی که با کشف چیز های جدید جون تازه ای به خود می گرفت
هر سال می گذشت و بزرگ تر می شد و حقایق جهان را کشف می کرد، آفتاب کم رنگ تر و درخشش کمتر می شد.
تا زمانی که به سنی رسید که تاریکی های دنیا بهش غلبه کرد.
ناگهان همه جا را تاریکی فرا گرفت آسمانش از این همه بی رحمی بارید و برف و کریستال های برنده خود رو نصیب قلب خود کرد...
قلب ماند و برفی که سرما و یخ زدگی ای که به قلبش هدیه می کرد
قلب ماند و کریستال هایی که اضافه می شدند و زخم های خود را می کاشتند
قلب ماند و یه عالمه بی حسی در برابر چیزهایی که نخست باعث می شد تازیانه بتپد...
_by°Moonchild°