𖥻𝖢𝗁ā𝗅𝗅é𝗇𝗀𝖾🌪ぃ ˑ


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


%﹙ @D4rk3stR0Ad ﹚

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




Finally,the end.


ستاره،جنگل


Forward from: ⋆✷보라♡‌
yes, i like my stars


جنگل،گرامافون


Forward from: دختری گمشده در جنگل...
I just wanna dance with you


گربه،قلم


Forward from: H
‌
مرا در ظرفِ تنگی انداختند
و گفتند: "سازگار شو"
اما من كه آب نبودم!


یومکو،ابر




درام،طوفان


Forward from: •,𝗘𝗥密造酒𝗜𝗖
‌احساساتِ پیچیده و شایدم ساده؛
سردرگم بینِ طوفانی از ابهام .
— برایِ هجدهمین سالگرد تولدش، بدونِ اینکه خانواده‌اش خبر داشته باشن چهارِ صبح از خونه زد بیرون. کفشایِ ال‌استارش رو پوشید، دم دستی ترین لباسِ گرمشو تنش کرد و یقه پلیورش رو بالاتر کشید. سعی داشت پلک‌هایِ سنگینش رو باز نگه داره تا امشب رو از دست نده؛ همون حین طبقِ عادتش انگشتشو نوازش وار رو انگشترش میکشید.
کولشو کشید بالا و دستشو تو جیبش دفن کرد؛ سعی داشت سرمایِ وجودشو کمی جبران کنه. موهایِ بهم‌ریخته و مواجش جلویِ چشمش بودن، بیخوابی داشت دیوونش میکرد اما بدونِ اینکه متوجهش بشه به قدم زدن ادامه داد‌.
بینِ راه، به خاطراتش فکر کرد. سعی داشت خاطراتِ بد و خوب رو تفکیک کنه، اما هر چیزی که میدید یک مشت خاطره خاکستری بود. باید باهاشون چیکار میکرد؟! درواقع، چیکار میتونست بکنه؟! حین قدم زدن به بخار نفس هاش نگاه میکرد و سعی داشت حواسشُ پرت کنه.
لا به لایِ افکارش دنبال دلیل بود؛ دلیل برای برگشتن. دلیلی که بخاطرش زندگی کنه، لبخند بزنه و بخواد ادامه بده. فقط اون میدونست که درد، با درد یا خوشی قوی‌تر قابلِ فراموش شدنه. اون انتخابشُ کرده بود، اما آیا میتونست خوشی پیدا کنه؟! درحالی که غرق فکر بود، متوجه شد که به مقصد رسیده.


مترو،جاده خلوت


Forward from: Ahorita
镜子


آبی،تيمارستان


Forward from: شیشـه‌ی رآز
یکی از نقاط عطف ِ زندگی ِ من،
همون‌جایی بود که دست از خودسانسوری ِ زیاد، برداشتم.
این من‌م، کامل و فوق‌العاده نیستم، نقص دارم،
تلاش میکنم بهتر باشم و پیشرفت کنم؛
ولی حالا
این بدن، این تفکر، این سبک صحبت‌کردن، این ویژگی‌های روانی و...
این من‌م ^^


برف،گیتار


Forward from: •𝘼𝙡𝙖𝙢𝙤𝙧𝙩
" قلبی با آسمان برفی "
نخست خوردسال بود  و کوچک آسمانی داشت آفتابی،درخششی که با کشف چیز های جدید جون تازه ای به خود می گرفت
هر سال می گذشت  و بزرگ تر می شد و حقایق جهان را کشف می کرد، آفتاب کم رنگ تر و درخشش کمتر می شد.
تا زمانی که به سنی رسید که تاریکی های دنیا بهش غلبه کرد.
ناگهان همه جا را تاریکی فرا گرفت آسمانش از این همه بی رحمی  بارید و برف و کریستال های برنده خود رو نصیب قلب خود کرد...
قلب ماند و برفی که سرما و یخ زدگی ای که به قلبش هدیه می کرد
قلب ماند و کریستال هایی که اضافه می شدند و زخم های خود را می کاشتند
قلب ماند و یه عالمه بی حسی در برابر چیزهایی که نخست باعث می شد تازیانه بتپد...
_by°Moonchild°


ونگوگ، کافه


Forward from: 𝗅𝗂𝖣𝖾𝖿 .

20 last posts shown.

2

subscribers
Channel statistics