Forward from: •,𝗘𝗥密造酒𝗜𝗖
احساساتِ پیچیده و شایدم ساده؛
سردرگم بینِ طوفانی از ابهام .
— برایِ هجدهمین سالگرد تولدش، بدونِ اینکه خانوادهاش خبر داشته باشن چهارِ صبح از خونه زد بیرون. کفشایِ الاستارش رو پوشید، دم دستی ترین لباسِ گرمشو تنش کرد و یقه پلیورش رو بالاتر کشید. سعی داشت پلکهایِ سنگینش رو باز نگه داره تا امشب رو از دست نده؛ همون حین طبقِ عادتش انگشتشو نوازش وار رو انگشترش میکشید.
کولشو کشید بالا و دستشو تو جیبش دفن کرد؛ سعی داشت سرمایِ وجودشو کمی جبران کنه. موهایِ بهمریخته و مواجش جلویِ چشمش بودن، بیخوابی داشت دیوونش میکرد اما بدونِ اینکه متوجهش بشه به قدم زدن ادامه داد.
بینِ راه، به خاطراتش فکر کرد. سعی داشت خاطراتِ بد و خوب رو تفکیک کنه، اما هر چیزی که میدید یک مشت خاطره خاکستری بود. باید باهاشون چیکار میکرد؟! درواقع، چیکار میتونست بکنه؟! حین قدم زدن به بخار نفس هاش نگاه میکرد و سعی داشت حواسشُ پرت کنه.
لا به لایِ افکارش دنبال دلیل بود؛ دلیل برای برگشتن. دلیلی که بخاطرش زندگی کنه، لبخند بزنه و بخواد ادامه بده. فقط اون میدونست که درد، با درد یا خوشی قویتر قابلِ فراموش شدنه. اون انتخابشُ کرده بود، اما آیا میتونست خوشی پیدا کنه؟! درحالی که غرق فکر بود، متوجه شد که به مقصد رسیده.
سردرگم بینِ طوفانی از ابهام .
— برایِ هجدهمین سالگرد تولدش، بدونِ اینکه خانوادهاش خبر داشته باشن چهارِ صبح از خونه زد بیرون. کفشایِ الاستارش رو پوشید، دم دستی ترین لباسِ گرمشو تنش کرد و یقه پلیورش رو بالاتر کشید. سعی داشت پلکهایِ سنگینش رو باز نگه داره تا امشب رو از دست نده؛ همون حین طبقِ عادتش انگشتشو نوازش وار رو انگشترش میکشید.
کولشو کشید بالا و دستشو تو جیبش دفن کرد؛ سعی داشت سرمایِ وجودشو کمی جبران کنه. موهایِ بهمریخته و مواجش جلویِ چشمش بودن، بیخوابی داشت دیوونش میکرد اما بدونِ اینکه متوجهش بشه به قدم زدن ادامه داد.
بینِ راه، به خاطراتش فکر کرد. سعی داشت خاطراتِ بد و خوب رو تفکیک کنه، اما هر چیزی که میدید یک مشت خاطره خاکستری بود. باید باهاشون چیکار میکرد؟! درواقع، چیکار میتونست بکنه؟! حین قدم زدن به بخار نفس هاش نگاه میکرد و سعی داشت حواسشُ پرت کنه.
لا به لایِ افکارش دنبال دلیل بود؛ دلیل برای برگشتن. دلیلی که بخاطرش زندگی کنه، لبخند بزنه و بخواد ادامه بده. فقط اون میدونست که درد، با درد یا خوشی قویتر قابلِ فراموش شدنه. اون انتخابشُ کرده بود، اما آیا میتونست خوشی پیدا کنه؟! درحالی که غرق فکر بود، متوجه شد که به مقصد رسیده.