چیزی به اندازه ی یک توده ی سرطانی وخیم سینه ام را سنگین کرده بود.
هم می دانستم این سنگینی برای چیست و هم نمی دانستم. به جان شما دیگر ذهنم توان تفکر برای این یک مورد را نداشت و تنم هم.
خسته تر از آن بودم که کالبد شکافی یک یادگاری قدیمی را شروع کنم.
ترجیح دادم بخوابم. سالها خوابیدم و سالها در رویاهایم مردم و زنده شدم.
بعدها فهمیدم که خواب هم چاره ی کار نبود.
ترجیح دادم بایستم. آفتاب پس کله ام زد و چوب خشکی شدم که حتی ارزش زغال شدن هم نداشت.
ایستادن هم چاره نبود.
حالا مدتی است نه خوابم و نه بیدار.
نه ایستاده ام و نه در راه؛
اصلا نمی دانم در چه حالم، فقط حالم حال خوشی نیست. حال بدی هم نیست.
آدم گونه نیستم و شرح حالی هم برای ارائه ندارم.
فقط به همان اندازه که چیزی به اندازه ی یک توده ی سرطانی وخیم سینه ام را سنگین کرده.
هم می دانستم این سنگینی برای چیست و هم نمی دانستم. به جان شما دیگر ذهنم توان تفکر برای این یک مورد را نداشت و تنم هم.
خسته تر از آن بودم که کالبد شکافی یک یادگاری قدیمی را شروع کنم.
ترجیح دادم بخوابم. سالها خوابیدم و سالها در رویاهایم مردم و زنده شدم.
بعدها فهمیدم که خواب هم چاره ی کار نبود.
ترجیح دادم بایستم. آفتاب پس کله ام زد و چوب خشکی شدم که حتی ارزش زغال شدن هم نداشت.
ایستادن هم چاره نبود.
حالا مدتی است نه خوابم و نه بیدار.
نه ایستاده ام و نه در راه؛
اصلا نمی دانم در چه حالم، فقط حالم حال خوشی نیست. حال بدی هم نیست.
آدم گونه نیستم و شرح حالی هم برای ارائه ندارم.
فقط به همان اندازه که چیزی به اندازه ی یک توده ی سرطانی وخیم سینه ام را سنگین کرده.