᭡ For @nubes_routine
| شنیدن صدای پیانو همیشه روحش رو نوازش میکرد، بهش انرژی تازه میداد و انگار برای چند ثانیهای از دنیای اطرافش جداش میکرد. هر ملودی تازه یا کهنهای که به نواختنش مشغول میشد، انگار کنارش مینشست و به آرومی انگشتانش رو میبوسید؛ روی تک تک زخمهای روحش چسب میزد و بهش امید فردایی بهتر رو میداد. هیچکس دلیل وابستگی به پیانوش رو درک نمیکرد، اون پیانو و دستانی که مشغول نواختنش میشدن همه چیزش بودن. پیانو به گوشهای سرما زدهاش یادآوری میکرد که حس خوب شنیدن زمزمههای کسی که عاشقشی، چطوریه و لمس شدن انگشتهاش چقدر میتونه خوشایند باشه. تا وقتی که اون پیانو پیشش میموند، میتونست نفس بکشه و زندگی کنه... البته همۀ اینها واسه قبل از این بود که اون روز توی بارون، تصادفی واسش اتفاق بیفته و توانایی نواختن رو از انگشتهاش بگیره.
| شنیدن صدای پیانو همیشه روحش رو نوازش میکرد، بهش انرژی تازه میداد و انگار برای چند ثانیهای از دنیای اطرافش جداش میکرد. هر ملودی تازه یا کهنهای که به نواختنش مشغول میشد، انگار کنارش مینشست و به آرومی انگشتانش رو میبوسید؛ روی تک تک زخمهای روحش چسب میزد و بهش امید فردایی بهتر رو میداد. هیچکس دلیل وابستگی به پیانوش رو درک نمیکرد، اون پیانو و دستانی که مشغول نواختنش میشدن همه چیزش بودن. پیانو به گوشهای سرما زدهاش یادآوری میکرد که حس خوب شنیدن زمزمههای کسی که عاشقشی، چطوریه و لمس شدن انگشتهاش چقدر میتونه خوشایند باشه. تا وقتی که اون پیانو پیشش میموند، میتونست نفس بکشه و زندگی کنه... البته همۀ اینها واسه قبل از این بود که اون روز توی بارون، تصادفی واسش اتفاق بیفته و توانایی نواختن رو از انگشتهاش بگیره.