᭡ For @orenda_me
| تقریبا یک روز هم نبود که سم بابت شغلی که توی کارواش داشت، غر نزنه! اون از خیس شدن نفرت داشت و کارش توی کارواش بزرگ مرکز شهر به حد کافی باعث درگیر شدنش با آب و شویندههای مختلف میشد؛ پس منطقی بود که شبانه روز راجع بهش نق بزنه!
اونروز هم بعد از تموم شدن کلاسهاش توی مدرسه، با کلافگی خودش رو به کارواش رسوند و تقریبا تا آخر زمان کارش منتظر مشتری موند اما ظاهرا تعداد کسایی که دلشون میخواست برای اون روز ماشینشون رو به کارواش بیارن، خیلی کم بود. تا اینکه در نهایت در دقایق آخر کاریش، مرسدس بنز مشکی رنگی وارد کارواش شد و صاحبش که یه مرد خوش قیافه با بینی قلمی و صورتی زاویهدار بود، ازش خواهش کرد تا ماشینش رو واسش بشوره و در ازاش، پذیرفت تا سم رو به خونهاش برسونه. قطعا سم اونشب فکرش رو هم نمیکرد که بعدها همون مرد تبدیل به پارتنرش بشه و اجازه بده که «مینهو هیونگ دوست داشتنی من» صداش بزنه!