◡ 𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾𝗌


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


᭡  For @pyounggod

| کم‌تر
وقتی پیش میاد که زمانی که تو به یه نوازندۀ خیابونی می‌رسی و درمورد رویای بزرگش ازش می‌پرسی، اون ذهنی کاملا آماده برای این سوال داشته باشه جوری که انگار بارها از خودش رو این رو پرسیده و جوری فضای رویای دیرینه‌اش رو واست توصیف کنه که انگار بارها خودش رو در اون موقعیت تصور کرده، انگار که بارها اون رویا رو زندگی کرده و توی خواب‌هاش بهش چنگ انداخته. کریستوفر هم از اون دسته نوازنده‌های خیابونی بود، کسی که زیباتر از هرکسی ویولن می‌نواخت و با هربار کشیدن آرشه روی اون ساز، گوش‌های شنوندۀ خودش رو با لطافت خاص نواختنش نوازش می‌کرد. از اون دسته نوازنده‌هایی بود که موزیک رو زندگی می‌کرد، پا به پای هر نت نوشته شده قدم بر می‌داشت و خودش رو در سطح اون خیابون‌ها محدود نمی‌کرد. دلش یه استیج بزرگ برای اجراش می‌خواست... یه کنسرت رویایی که در اون، خودش نقش اصلیش بود و همه به تشویق اون مشغول بودن. این رویای خیلی بزرگی هم نبود، حداقل برای خیلی از ویولنیست‌های اون شهر که نبود؛ فقط کریستوفر اون شخصی بود که در جای مناسبی توی دنیای خودش نایستاده بود.


᭡  For @orenda_me

| تقریبا
یک روز هم نبود که سم بابت شغلی که توی کارواش داشت، غر نزنه! اون از خیس شدن نفرت داشت و کارش توی کارواش بزرگ مرکز شهر به حد کافی باعث درگیر شدنش با آب و شوینده‌های مختلف می‌شد؛ پس منطقی بود که شبانه روز راجع بهش نق بزنه!
اون‌روز هم بعد از تموم شدن کلاس‌هاش توی مدرسه، با کلافگی خودش رو به کارواش رسوند و تقریبا تا آخر زمان کارش منتظر مشتری‌ موند اما ظاهرا تعداد کسایی که دلشون می‌خواست برای اون روز ماشینشون رو به کارواش بیارن، خیلی کم بود. تا اینکه در نهایت در دقایق آخر کاریش، مرسدس بنز مشکی رنگی وارد کارواش شد و صاحبش که یه مرد خوش قیافه‌ با بینی قلمی و صورتی زاویه‌دار بود، ازش خواهش کرد تا ماشینش رو واسش بشوره و در ازاش، پذیرفت تا سم رو به خونه‌اش برسونه. قطعا سم اون‌شب فکرش رو هم نمی‌کرد که بعدها همون مرد تبدیل به پارتنرش بشه و اجازه بده که «مینهو هیونگ دوست داشتنی من» صداش بزنه!


᭡  For @thatAsteria

| مینهو عا
دت داشت همیشه مسیر برگشت از مدرسه رو در سکوت و کاملا تنها، پشت سر بذاره. دوست نداشت کسی در طول مسیر همراهیش کنه، مگه اینکه هوا ابری می‌شد یا اینکه بارش صورت می‌گرفت؛ اون‌موقع بود که به هرکسی التماس می‌کرد همراهش بره و تنهاش نذاره!
اون‌روز هم بارون باریده بود، روی زمین پوشیده از چاله‌های آب کوچیک و بزرگی بود که مینهو ازشون وحشت داشت... هیچکس برای همراهی کردنش در اون مسیر نیومده بود و حالا، دوباره می‌تونست به وضوح "اون" رو توی تک به تک چاله‌های آب ببینه که با چشم‌هایی کاملا سفید، موهای مشکی بلند و خیس شده، پوستی رنگ پریده و لباسی شیری رنگ که به بدنش چسبیده بود، زمزمه می‌کرد «دستم رو بگیر، خواهش می‌کنم!»


᭡  For @autophilemeow

| به اون مکا
ن اومده بودن تا ستاره‌ها رو تماشا کنن، چون مینهو به اینکه اون نقاط نورانی رو رصد کنه علاقه داشت و جیسونگ کسی نبود که وقتی اون پسر با اشتیاق درمورد سفر کوتاهش به خارج از شهر با هدف تماشای ستاره‌ها حرف می‌زنه، بهش «نه» بگه. حالا که اون‌جا بودن، مینهو با لبخندی گرم با تلسکوپ غول پیکرش به آسمون زل زده بود و گه‌گاهی از زیبایی‌های شگفت انگیزش حرف می‌زد و جیسونگی که شاهد چشم‌های ستاره بارون اون بود، با خودش فکر می‌کرد که اصلا آسمونی زیباتر از اونی که توی چشم‌های مینهو شکل گرفته وجود داره یا نه؟ مینهو باید به رصد چشم‌های خودش می‌نشست، جیسونگ شک نداشت که وقتی ستاره‌های آسمون خودش رو می‌بینه اونقدر عاشقشون می‌شه که امکان نداره بتونه ازشون چشم برداره.


᭡  For @orangak

| شاید
اگه کریستوفر از همون لحظه‌ای که از احساساتش مطمئن شده بود، درموردشون حرف می‌زد و به شخص مورد علاقه‌اش اعترافشون می‌کرد، هیچ‌وقت به اون‌جا نمی‌رسیدن... درواقع دو انتخاب پیش روش بود، اینکه پا پیش بذاره و به سونگمینی که دوست داشت «اسکای» صداش بزنن اعتراف کنه که خیلی وقته یه گنگستر مثل اون ازش خوشش اومده و این‌جوری می‌تونست بهش نزدیک‌تر باشه و بهتر ازش مراقبت کنه، یا اینکه هیچ‌وقت حتی به اون پسر نزدیک هم نشه که مبادا رفقای گنگستر کریستوفر دلشون بخواد سر وقتش برن و واسه هدف رسیدن به خواسته‌هاشون، اسکای رو با یه چاقوی فسقلی زیر گلوش تحت فشار بذارن! ظاهرا که واسه راه حل اول دیر شده بود، کریس باید به جلو قدم بر‌می‌داشت و بعد از صاف کردن دهن رفقای گنگستر سابقش که البته نمی‌شد رفیق صداشون کرد، اسکای رو از دستشون نجات می‌داد و خودش رو به عنوان قهرمان نوظهور زندگیش معرفی می‌کرد... جدا از اینکه بخواد اعتراف کنه عامل همۀ دردسرهای جدید زندگی اون پسر، خودشه!


᭡  For @nubes_routine

| شنیدن صدای
پیانو همیشه روحش رو نوازش می‌کرد، بهش انرژی تازه می‌داد و انگار برای چند ثانیه‌ای از دنیای اطرافش جداش می‌کرد. هر ملودی تازه یا کهنه‌ای که به نواختنش مشغول می‌شد، انگار کنارش می‌نشست و به آرومی انگشتانش رو می‌بوسید؛ روی تک تک زخم‌های روحش چسب می‌زد و بهش امید فردایی بهتر رو می‌داد. هیچکس دلیل وابستگی به پیانوش رو درک نمی‌کرد، اون پیانو و دستانی که مشغول نواختنش می‌شدن همه چیزش بودن. پیانو به گوش‌های سرما زده‌اش یادآوری می‌کرد که حس خوب شنیدن زمزمه‌های کسی که عاشقشی، چطوریه و لمس شدن انگشت‌هاش چقدر می‌تونه خوشایند باشه. تا وقتی که اون پیانو پیشش می‌موند، می‌تونست نفس بکشه و زندگی کنه... البته همۀ این‌ها واسه قبل از این بود که اون روز توی بارون، تصادفی واسش اتفاق بیفته و توانایی نواختن رو از انگشت‌هاش بگیره.


᭡ For @Mellyarism

| لی مینه
و از کار درست‌ترین پلیس‌های حاشیه سئول بود که یه روز رئیسش تصمیم گرفت به پاس قدردانی از زحماتش، اون رو به شهری بفرسته که بزرگ‌تر از محل خدمت قبلیش بود و تلاش‌‌هاش بیشتر دیده می‌شدن؛ اما رئیس پلیس نمی‌دونست که اون شهر کوچیک قراره چطور باشه. مینهو از لحظه اول که با ماشینش به محل سکونت جدیدش وارد شده بود، احساس خیلی بدی از فضای حاکم بر اون‌جا گرفته بود... هوای کیپ تا کیپ ابری، خونه‌هایی که با وجود تاریکی نسبی هوا هیچ لامپی داخلشون روشن نبود، خیابون‌های مه گرفته و پیاده‌روهای خالی از هر انسانی اضطراب عجیبی رو به مینهو منتقل می‌کردن تا وقتی که بالاخره تونست رئیس پلیس جدیدش رو ببینه که پوست به شدت رنگ پریده‌ای داشت، موقع خندیدن چال‌های روی گونه‌اش نمایان می‌شدن و موهای فرفریش بی اندازه بامزه بودن. مینهو نمی‌دونست که اون مرد سردستۀ خون‌آشام‌های‌ درندۀ اون شهره، وگرنه هیچوقت با دیدنش احساس امنیت نمی‌کرد.


Tara Knowles : Sons of Anarchy ᭡ @nciarh

| “I
don't need a boy to handle my shit!”


Percy Fawcett : The lost city of Z ᭡ For my Snowly

| “Our world has set itself afire
. I must look elsewhere to quench the Blaze.”


Hope VanDyne : Ant-man & The Wasp ᭡ For my Avery

| “You're a success.You deserve
everything coming your way.”


Peter Parker : Spider-man ᭡ For my BabyBlue

| “It’s Not About Me. An
d This Is Really Hurting A Lot Of People. My Aunt May, Happy, My Best Friend, My Girlfriend… Their Futures Are Ruined Just Because They Know Me.”


Opie Winston : Sons of Anarchy ᭡ @/ChansungThinker

| “I don't know if I love anything.”


Prince Edward : Enchanted ᭡ @/Paracosm

| “Magic Mirror, I beg you. Tell me where she is!”


Thomas Sharpe : Crimson Peak ᭡ @/Pluviophile

| “It's absurdly sentimental. The aches that you describe with such earnestness, the pain, the loss. You clearly have not lived it at all. In fact, you only seem to know what other writers tell.”


Sam Witwicky : Transformers ᭡ @/AngelWings

| “I love you all too much and it's one of just of my problems.”

15 last posts shown.

16

subscribers
Channel statistics