᭡ For @thatAsteria
| مینهو عادت داشت همیشه مسیر برگشت از مدرسه رو در سکوت و کاملا تنها، پشت سر بذاره. دوست نداشت کسی در طول مسیر همراهیش کنه، مگه اینکه هوا ابری میشد یا اینکه بارش صورت میگرفت؛ اونموقع بود که به هرکسی التماس میکرد همراهش بره و تنهاش نذاره!
اونروز هم بارون باریده بود، روی زمین پوشیده از چالههای آب کوچیک و بزرگی بود که مینهو ازشون وحشت داشت... هیچکس برای همراهی کردنش در اون مسیر نیومده بود و حالا، دوباره میتونست به وضوح "اون" رو توی تک به تک چالههای آب ببینه که با چشمهایی کاملا سفید، موهای مشکی بلند و خیس شده، پوستی رنگ پریده و لباسی شیری رنگ که به بدنش چسبیده بود، زمزمه میکرد «دستم رو بگیر، خواهش میکنم!»
| مینهو عادت داشت همیشه مسیر برگشت از مدرسه رو در سکوت و کاملا تنها، پشت سر بذاره. دوست نداشت کسی در طول مسیر همراهیش کنه، مگه اینکه هوا ابری میشد یا اینکه بارش صورت میگرفت؛ اونموقع بود که به هرکسی التماس میکرد همراهش بره و تنهاش نذاره!
اونروز هم بارون باریده بود، روی زمین پوشیده از چالههای آب کوچیک و بزرگی بود که مینهو ازشون وحشت داشت... هیچکس برای همراهی کردنش در اون مسیر نیومده بود و حالا، دوباره میتونست به وضوح "اون" رو توی تک به تک چالههای آب ببینه که با چشمهایی کاملا سفید، موهای مشکی بلند و خیس شده، پوستی رنگ پریده و لباسی شیری رنگ که به بدنش چسبیده بود، زمزمه میکرد «دستم رو بگیر، خواهش میکنم!»