"بنفش"
بی سروصدا وارد اتاق خودش شد و پشت در موند و نفس عمیقی کشید.
شلوغی بیش از حد داشت کلافش میکرد و صداها اذیتش میکردن.
چراغ اتاقش رو روشن کرد و برای چند ثانیه چشماشو بست.
اینکه همه بخوان به چشمای بنفشش خیره بشن اذیت کننده بود.
درسته،چشمای اون بنفش بود...
انگار دوتا جواهر بنفش داشت و هرکسی مجذوب اون چشما میشد.
صدای در اونو از افکارش خارج کرد
-هیونگی؟میتونم بیام تو؟
سری تکون داد و زمزمه وار گفت
+بیا
دختر کوچولویی خودشو انداخت تو اتاق و در رو بست و رو به روش نشست
-هیونگ...تو یه فرشته ای،با بال های بنفش
لبخند محوی زد و جواب داد
+بال؟تو بال میبینی؟
-من میبینمشون...اونا خیلی خوشگلن،مثل چشمات
دست هیونگشو گرفت و ادامه داد
-هیونگ تو دنیای بنفش منی!
https://t.me/lserendipiityl