#پارت_216❌✨❌✨
لرزیدم و سعی کردم بدن برهنمو با پتو بپوشونم که مچ #دستمو گرفت و محکم فشار داد.
-گفته بودم وقتی توی این اتاقی باید اون طور که من بخوام باشی!
به تاج تخت چسبیدم که پتو رو محکم کشید و نگاهشو بین بدن #برهنم چرخوند.
-گفتم یا نگفتم؟
هق زدم و تویِ خودم جمع شدم که شونمو گرفت و به دیوار پشت سرم تکیهم داد.
با اخمایی درهم بهم زل زده بود که به سختی لب زدم:
_گ... گفته بودی...
دستشو از روی شونم به سمت سینه هام حرکت داد و #سینه ی چپم رو توی دسش فشرد.
از درد پیچیده شده ی توی سینم نالیدم که دستشو برداشت و سیلی محکمی بهش زد.
-پس چرا با اعصاب من بازی میکنی؟
ببخشید لرزون و پر بغضی گفتم که اخم کرد و دستشو به #بین پاهام رسوند.
_کا...کاری باهام نداشته باش... هنوز... هنوز درد دارم!
بی توجه به حرفم، نازمو توی دستش گرفت و فشار داد.
-زن من شدی که به قیمت درد کشیدنت #تمکین کنی! مگه غیر از اینه؟
انگشت وسطش رو بی مهابا واردم کرد که همراه گریهم "آخ"ی گفتم و بدنمو تکون دادم که انگشتش رو ازم بیرون کشید و تند تر وارد #سوراخم کرد و به هق هقم اوج داد.
بدن نیمه برهنشو از نظر گذروندم که متوجه ی #برجستگیِ بزرگ زیر شلوارکش شدم.
-میدونستی تواناییِ زیادی توی بلند کردنش داری؟
با چشای اشکیم نگاهش کردم که انگشتشو بیرون کشید و دستمو گرفت.
کف دست ظریفمو رویِ #برجستگی زیر شلوارکش گذاشت و فشار داد.
با ترس خواستم خودمو عقب بکشم که شلوارکشو پایین کشید و اینبار دستمو روی #عضو بزرگ شدش گذاشت که از داغی و متورمی بیش از حدش لرزیدم و اون دستمو روی عضوش حرکت داد و همزمان با این کارش آه عمیقی کشید و دست دیگش رو به #بین پاهام نزدیک کرد و...
https://t.me/joinchat/AAAAAEk364YS1EwgEyEgDAhttps://t.me/joinchat/AAAAAEk364YS1EwgEyEgDA#بادخترهازدواجمیکنهووقتیکهمیفهمهزنشقبلارابطهداشتهاونروجرمیده😱😱🔥❌
#رمان_جذاب_فول_صحنه💦🔥🔥
https://t.me/joinchat/AAAAAEk364YS1EwgEyEgDA