11 Feb, 00:13
11 Feb, 00:12
10 Feb, 19:16
10 Feb, 19:15
10 Feb, 19:14
10 Feb, 19:13
10 Feb, 19:11
10 Feb, 19:09
10 Feb, 19:03
10 Feb, 19:02
10 Feb, 18:58
10 Feb, 18:56
10 Feb, 18:55
واژههام رنگشون رو از دست دادن گارفیلد ، نوه ها رفتن و با رفتنشون رنگ و روح زندگی روهم بردن . حواست هست؟ میگم رفتن گارفیلد و به جای اینکه الان جلویِ بخاری با یه بشقاب لازانیا تو دستشون ، کنارمون باشن؛ رفتن و تبدیل به یه ستاره پر نور تو آسمون شدن . گارفیلد! انگار به جایِ پنجتا بشقاب لازانیا ، پنجتا بشقاب خیلی بزرگ غم خوردم . نمیتونم بپذیرم که قرار نیست برگردن و همگی باهم سر میز شام لازانیا بخوریم . نمیتونم قبول کنم که دیگه قرار نیست آخر شبا بریم رو پشتبوم و به ماجراجوییهای روباه کوچولویی که گم شده گوش بدیم . همون روباه کوچولویی که ازش متنفری گارفیلد.. دیگه کنارمون نیست میدونی؟! احساس میکنم دیگه جونی برام نمونده چون صرفا یک ’نوه‘ نبودن ، همشون ذره های کوچولویی از وجودم رو تشکیل میدادن و الان اون ذره ها دیگه نیستن و قرار نیست برگردن .
10 Feb, 18:21
اونر های قشنگی که چک میکنن فور کنن پیداشون کنم.
9 Feb, 21:22