از آن سوی پنجره ماهرویی را میبینم که ، کنار شمع لغزان پاییزی همنشین شده بود.
خیره بر دل اسمان ، گویی انتظار داشت دَرِ نجاتی به رویش گشوده شود و او را ببلعد
بر روی ماه خنده میزد و میان خندههایش اشک های پر عصیان خویش را مهمان شب تنهائی میکرد
چشمان بیقرار او گویی از پیر و جوان رنجیده بود و از شکوفه اندوه به دنبال راهچاره بود.
- آیومی
خیره بر دل اسمان ، گویی انتظار داشت دَرِ نجاتی به رویش گشوده شود و او را ببلعد
بر روی ماه خنده میزد و میان خندههایش اشک های پر عصیان خویش را مهمان شب تنهائی میکرد
چشمان بیقرار او گویی از پیر و جوان رنجیده بود و از شکوفه اندوه به دنبال راهچاره بود.
- آیومی