مبهم؛


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter






جمعه ساکت ، در ایستگاه متروکه که از هر طرف گل و علف قد کشیده بود. ایستگاه عشق منو یار از یاد رفته. دیدار اول منو یار فراموش گشته.
هنوز که هنوز است ، آن چشمانی که مرگ مرداب در ان فریاد می‌زد را به خوبی به‌یاد دارم. تن او بوی خاک باران دیده می‌داد.
چه ارزو‌هایی که در دلم نماند! او گفت ارزوها خود را می‌بازند ، بیرحمانه هزاران در را به رویت می‌بندند. نمیدانم انگار از آخرت من و خود با خبر بود..
میان این جهان ، میان کوچه و دل های تنگ و خفه گیر ، تنها ارزو‌یم عطرتن او بود ، تن باران دیده او.
فرق من با خاک این بود که او به یارش رسید و من نرسیدم.
@safelatibule






در شب کوچک خویش ، به دنبال اغوش گرم می‌گشتم. باور کن میان این سرمای تن سوز هیچ‌چیزی نبود این سرمای وجودم را گرم کند جزء آغوش او!
روزها در انتظار ستاره‌ها ، در لابه‌لای آنها به دنبال پاسخ امیدوارانه‌ای از خدایم بودم‌.
من غریبانه به خیال تو می‌نگرم ، بیم دارم در نسیم صبح بهاری چشم بگشایم و یادی از چشم ‌و صدای دل‌نواز تو نداشته باشم.
زیر چنار بزرگ خاطرات ، من محتاج یک نور نجات از میان شاخ و برگ‌های این چنار بودم ،
که بتابد و روحم را دریابد.
@bfd_t






منی که لبریز از پوچی و محتاج یک دیدار پر نشاط بودم ، در انتظار گیسویی از اهل خدا که گل نرگس در دامن اوست ، در چشمه محبت دربه‌در دنبال ماهی شانس بودم ، که بر من درمان کند
من که مشتاق یک هم‌سفر ساده بودم ، فراتر از افسانه لیلی و مجنون با او دل به دریای غروب ابدی بزنم.
شاید تمام شادی و نشاط که سال ها در انتظارش بودم ، تو باشی!
@Byzantine_Empire_11






از آن سوی پنجره ماه‌رویی را می‌بینم که ، کنار شمع لغزان پاییزی هم‌نشین شده بود.
خیره بر دل اسمان ، گویی انتظار داشت دَرِ نجاتی به رویش گشوده شود و او را ببلعد
بر روی ماه خنده می‌زد و میان خنده‌هایش اشک های پر عصیان خویش را مهمان شب تنهائی می‌کرد
چشمان بی‌قرار او گویی از پیر و جوان رنجیده بود و از شکوفه اندوه به دنبال راه‌چاره بود.

- آیومی






او دختری بود که در لابلای کتاب‌های نفرین شده ، افسانه‌ای از عشق می‌سرود. دست‌هایش همچون خاطره‌ای سوزان میان هر تار موهایش میرقصید.
دختری که میان باد‌های خشم بدن خویش را پیچ و تاب می‌داد و با او همراهی می‌کرد.
دختری بود که بر بیابان ‌های غریبه فرمانروایی می‌کرد. مهربانیش را بر زمین سرما دیده پهن می‌کرد.
او ، دختری بود که فرشتگان الهی با دیدن او حیرت می‌کردند.
@cocoqazli






قهوه تلخ زندگی را گوشه کنار های شب که گرد و غبار دلتنگی و افکار آن را از خود تار کرده بود ، مینوشم.
قلب پوسیده‌ام تنها نیازش بوم سفید بود که در دل او جنازه‌های زنده می‌کشیدم از چشم‌های پرگناه که در مقابل غم می خندیدند ، می‌کشیدم‌.
میان بوته های وحشی به دنبال پناهگاهی امن بودم. پناهگاهی که شاید ، بومی که بوی پوچی سر می دهد ، لبریز از عشق شد. پناهگاهی که شاید موج دریای مضطرب که بر ساحل افکارم می کوبیدند ارام گیرند.
@the_kaffff



19 last posts shown.

5

subscribers
Channel statistics