جمعه ساکت ، در ایستگاه متروکه که از هر طرف گل و علف قد کشیده بود. ایستگاه عشق منو یار از یاد رفته. دیدار اول منو یار فراموش گشته.
هنوز که هنوز است ، آن چشمانی که مرگ مرداب در ان فریاد میزد را به خوبی بهیاد دارم. تن او بوی خاک باران دیده میداد.
چه ارزوهایی که در دلم نماند! او گفت ارزوها خود را میبازند ، بیرحمانه هزاران در را به رویت میبندند. نمیدانم انگار از آخرت من و خود با خبر بود..
میان این جهان ، میان کوچه و دل های تنگ و خفه گیر ، تنها ارزویم عطرتن او بود ، تن باران دیده او.
فرق من با خاک این بود که او به یارش رسید و من نرسیدم.
@safelatibule