قهوه تلخ زندگی را گوشه کنار های شب که گرد و غبار دلتنگی و افکار آن را از خود تار کرده بود ، مینوشم.
قلب پوسیدهام تنها نیازش بوم سفید بود که در دل او جنازههای زنده میکشیدم از چشمهای پرگناه که در مقابل غم می خندیدند ، میکشیدم.
میان بوته های وحشی به دنبال پناهگاهی امن بودم. پناهگاهی که شاید ، بومی که بوی پوچی سر می دهد ، لبریز از عشق شد. پناهگاهی که شاید موج دریای مضطرب که بر ساحل افکارم می کوبیدند ارام گیرند.
@the_kaffff
قلب پوسیدهام تنها نیازش بوم سفید بود که در دل او جنازههای زنده میکشیدم از چشمهای پرگناه که در مقابل غم می خندیدند ، میکشیدم.
میان بوته های وحشی به دنبال پناهگاهی امن بودم. پناهگاهی که شاید ، بومی که بوی پوچی سر می دهد ، لبریز از عشق شد. پناهگاهی که شاید موج دریای مضطرب که بر ساحل افکارم می کوبیدند ارام گیرند.
@the_kaffff