6 Jan, 00:14
6 Jan, 00:10
6 Jan, 00:05
24h
Click here to read the scenarios
6 Jan, 00:04
چون اگر چشمهایم به دو تیلهٔ براقِ روی صورتت بیافتد، دوباره میمانم… و این، برای من قفل است.بعضی آدم ها فقط برای دوستداشتن کافی نیستند، برای از دست دادناند، برای اینکه بدانی نبودشان چطور رنگ و خوشی را از زندگیت میگیرد و تو را در سیاهچالهای عمیق، تاریک و پوچ فرو میبرد.من در کنار تو خندیدم، اما بیشتر از آن؛در کنار تو شکستم.نه به خاطر کاری که با من انجام دادی، به خاطر کاری که نتوانستم بکنم و الان پشیمانی مانند هیولای بیرحم، ذره ذره من را میبلعد.من هر شب با فکر این به خواب میبروم که اگر زمان کمی مهربانتر و دنیا کمتر ظالم بود؛نام ما کنار هم میماند.تو هیچوقت نفهمیدی چقدر خودم را جمع کردم، همه چیز را درون خود انباشته کردم که فقط به تو بگویم «نرو» بارها لبخند زدم زمانی که دلم داشت فریاد میکشید و نام تو را صدا میزد.من هنوز دوستت دارم اما همیشه دوست داشتن به معنای موندن و جنگیدن برای بدست آوردن اون آدم نیست، بعضی وقتها فقط باید خودت را حذف کنی، رها کنی، تا همان آدم خوشحال باشد.چشم زیبایِ من اگر یک روز فهمیدی حالِ من خوب است بدان فقط در پنهان کردن دردهایم حرفهای شدهام؛اگر دیگر صدایم را نشنیدهای این را بدان هنوز به تو فکر میکنم… فقط از دور.این اخرین دفعهای است که نام تو را مینویسم، نه به خاطر اینکه تموم شد، فقط چون دیگر تحمل تکرارش رو ندارم.
6 Jan, 00:03