Forward from: Hidden Chat
خب سلام دوستان من یکی از نزدیکای نفر قبلی هستم که داستان فرستاد ( همونی که نهم کراش زد روی بهترین دوستش ) و خب اومدم یه داستان موازی با داستان قبلی تعریف کنم که شاید جالب باشه براتون قبل از هرچیزی بگم که ممکنه زیاد این یکی به مزاقتون خوش نیاد یا حتی یکم بی ارتباط بیاد به موضوع پراید ولی خب خواهش میکنم که بخونید و از ادمین میخوام که اینم فور کنه .منو اون عزیز دوستای خیلی صمیمی هستیم و مثل خواهر برادر دو قلویم برای همدیگه ولی خب من تا یه مدت نمیدونستم که لزبینه تا قبل از این من یه جور دوری از لزبین ها داشتم ( هوموفوبیک نبودم مشکلی هم نداشتم فقط به خاطر یه سری اتفاقات توی گذشته سعی میکردم فاصله بگیرم تا اذیت نشم ) و خب اون برای من خیلی مهم بود وقتی که کام اوت کرد بهم من حسابی رفتم توی شک و ناراحت شدم قضیه اینکه چرا فاصله میگیرم از لزبین هارو تعریف کردم براش و اون برخلاف بقیه توی اون زمان که منو مداوم هوموفوبیک صدا میزدن بدون اینکه به حرفام گوش کنن اون بهم گوش داد و درک کرد حرفامو این منو واقعا خیلی خوشحال کرد و باعث شد حس بهتری داشته باشم همزمان خودم از یکی خیلی خوشم اومده بود . هرچی بیشتر وقت میگذروندم با خواهر گرامی رفته رفته کمتر میشد اون حراسم و دوست داشتم که روابط بینشون خوب پیش بره .همزمان مطلع شدم که کسی که من دوستش دارم عاشق یکیه ولی نمیدونستم اون کیه . تا اینکه شنیدم اوضاع برای خواهرم خراب شده و یهویی جدا شد از دوست دخترش و خب من واقعا از این اتفاق ناراحت شدم سعی کردم هرجوری که شده کمک کنم به خواهرم ساعتها مینشستیم با هم تحلیل میکردیم کارا و رفتارای دوست دخترشو و خب دروغ چرا خیلی حال میداد دلم تنگ شده برای اون موقع . همزمان با این قضیه فهمیدم که اون کسی که من عاشقشم هم عاشق دوست صمیمیشه و این قضیه درد های گذشته رو برای من زنده میکرد و واقعا ناراحت کرد منو واسه ی همین تمام تلاشمو کردم که توجه کسی که دوستش دارم رو جلب کنم ولی هرکاری که میکردم انگار که هیچ اثری نداشت :)
همزمان که من سعی میکردم به خواهرم روحیه و مشاوره بدم اونم اینکارو متقابلاً برای من میکرد و من واقعا ممنونشم همیشه جزو تنها کسایی بود که باعث میشد بتونم اون شرایط رو تحمل کنم چندین مدت گذاشت و منو خواهرم قرار گذاشتیم با هم که تمام تلاشمونو بکنیم تا قبل اینکه فرصتمون تموم بشه منم بهش گفتم که اگه من شکست خوردم تو ناامید نشو و ادامه بده چون مطمعنم که تو میتونی انجامش بدی .عاقبت به قدری حماقت کردم که کسی که عاشقش بودم منو بلاک کرد و از اونجا من به معنایی واقعی کلمه نابود شدم و روحم یخ زد فهمیدم که دوست صمیمیش استریت از آب در اومده بود و علاقه ای بهش نداشت این منم واقعا ناراحت کرد چون دل کسی که عاشقش بودم شکسته شده بود . چندین ماه گذشت و در آخر تلاش های من و خواهرم بالاخره نتیجه داد و دوست دختر خواهرم بهش گفت که همیشه عاشقش بوده ولی نمیخواسته که به خاطر مهاجرتش آسیب ببینه و فرصت هاش رو از دست بده شاید یه کس بهتری براش باشه و از من خواست اینو بهش برسونم نمیتونید تصور کنید که چقدر خوشحال بودم وقتی خوشحالی خواهرم رو دیدم انگار که خودم رسیده بودم به عشقم:)❤️ و این باعث شد یه امید تازه توی دلش باشه برای ادامه دادن هنوز با هم حرف میزنن و اوضاع واقعا خوبه به احتمال زیاد یه روزی بهم میرسن منم میشم عاقد مراسم ازدواجشون😂🖖. ولی خب من هیچ وقت دوباره نتونستم با کسی که عاشقش بودم گرم بگیرم و هروقت باهاش حرف میزنم حس میکردم که توی یخبندان گیر افتادم همزمان روحم هم گیر کرده بود توی همچین موقعیتی تمام تلاشمو کردم ولی هیچ وقت نتونستم درست کنم اوضاعو خواهرم کلی تلاش کرد که دردمو تسکین بده ولی هیچ وقت درست نشد اون قضیه دست آخرم فهمیدم کسی که عاشقشم باز عاشق یکی دیگه شده و تلاش دو ساله ی من هیچ وقت قرار. نبود نتیجه بده و به هیچ جایی نرسید مجبورم شدم برای اینکه برای اون مزاحمت نباشه همه چیزشو پاک کنم و از همه جا بلاکش کنم با کمکای خواهرم اواضع خیلی بهتر شد و من تقریبا گذشتم از اون قضیه ولی روحم توی تلاتم و یخبندان گیر کرد . و خب جا داره یه تشکر حسابی از خواهرم بکنم که تمام این مدت منو کمک کرد و مرحم بود برای دردام جزو تنها کسایی بود که کمک کرد این شرایطو تحمل کنم از ته قلبم امیدوارم که به عشقش برسه و خوشبخت بشه ولی خب من هنوز که هنوزه توی تلاتمم و دارم زجر میکشم یادم میاد کسی که دوستش داشتم میگفت که درد اینکه دوست صمیمیش بهش توجه نمیکنه مثل اینه که اون یه بچه ی گریونه که مامانش رو میخواد وای مامانش بغلش نمیکنه من اون زمان این حرفشو درست متوجه نمیشدم ولی وقتی باهام سرد شد برای همیشه با جون و دل و تا استخونم درک کردم این قضیه رو :) آرزو میکنم هیچ وقت این چنین زجری برای هیچکس پیش نیاد و در نهایت بزرگترین سوالم اینه که رستگاری و رهایی من کی قراره برسه ...
همزمان که من سعی میکردم به خواهرم روحیه و مشاوره بدم اونم اینکارو متقابلاً برای من میکرد و من واقعا ممنونشم همیشه جزو تنها کسایی بود که باعث میشد بتونم اون شرایط رو تحمل کنم چندین مدت گذاشت و منو خواهرم قرار گذاشتیم با هم که تمام تلاشمونو بکنیم تا قبل اینکه فرصتمون تموم بشه منم بهش گفتم که اگه من شکست خوردم تو ناامید نشو و ادامه بده چون مطمعنم که تو میتونی انجامش بدی .عاقبت به قدری حماقت کردم که کسی که عاشقش بودم منو بلاک کرد و از اونجا من به معنایی واقعی کلمه نابود شدم و روحم یخ زد فهمیدم که دوست صمیمیش استریت از آب در اومده بود و علاقه ای بهش نداشت این منم واقعا ناراحت کرد چون دل کسی که عاشقش بودم شکسته شده بود . چندین ماه گذشت و در آخر تلاش های من و خواهرم بالاخره نتیجه داد و دوست دختر خواهرم بهش گفت که همیشه عاشقش بوده ولی نمیخواسته که به خاطر مهاجرتش آسیب ببینه و فرصت هاش رو از دست بده شاید یه کس بهتری براش باشه و از من خواست اینو بهش برسونم نمیتونید تصور کنید که چقدر خوشحال بودم وقتی خوشحالی خواهرم رو دیدم انگار که خودم رسیده بودم به عشقم:)❤️ و این باعث شد یه امید تازه توی دلش باشه برای ادامه دادن هنوز با هم حرف میزنن و اوضاع واقعا خوبه به احتمال زیاد یه روزی بهم میرسن منم میشم عاقد مراسم ازدواجشون😂🖖. ولی خب من هیچ وقت دوباره نتونستم با کسی که عاشقش بودم گرم بگیرم و هروقت باهاش حرف میزنم حس میکردم که توی یخبندان گیر افتادم همزمان روحم هم گیر کرده بود توی همچین موقعیتی تمام تلاشمو کردم ولی هیچ وقت نتونستم درست کنم اوضاعو خواهرم کلی تلاش کرد که دردمو تسکین بده ولی هیچ وقت درست نشد اون قضیه دست آخرم فهمیدم کسی که عاشقشم باز عاشق یکی دیگه شده و تلاش دو ساله ی من هیچ وقت قرار. نبود نتیجه بده و به هیچ جایی نرسید مجبورم شدم برای اینکه برای اون مزاحمت نباشه همه چیزشو پاک کنم و از همه جا بلاکش کنم با کمکای خواهرم اواضع خیلی بهتر شد و من تقریبا گذشتم از اون قضیه ولی روحم توی تلاتم و یخبندان گیر کرد . و خب جا داره یه تشکر حسابی از خواهرم بکنم که تمام این مدت منو کمک کرد و مرحم بود برای دردام جزو تنها کسایی بود که کمک کرد این شرایطو تحمل کنم از ته قلبم امیدوارم که به عشقش برسه و خوشبخت بشه ولی خب من هنوز که هنوزه توی تلاتمم و دارم زجر میکشم یادم میاد کسی که دوستش داشتم میگفت که درد اینکه دوست صمیمیش بهش توجه نمیکنه مثل اینه که اون یه بچه ی گریونه که مامانش رو میخواد وای مامانش بغلش نمیکنه من اون زمان این حرفشو درست متوجه نمیشدم ولی وقتی باهام سرد شد برای همیشه با جون و دل و تا استخونم درک کردم این قضیه رو :) آرزو میکنم هیچ وقت این چنین زجری برای هیچکس پیش نیاد و در نهایت بزرگترین سوالم اینه که رستگاری و رهایی من کی قراره برسه ...