ما تو جهانی زندگی میکنیم که بیشتر آدمها فقط میگذرن. نه زندگی میکنن، نه نمیمیرن. مثل سایههای متحرک که بین بایدها و نبایدها، بین گفتگوهای تکراری و بین لبخندهای بیجون میچرخن و یادشون میرن که چرا به دنیا اومدن.
ما خودمون رو توی چیزهایی گم میکنیم که فکر میکنیم اونها هویت ما هستن. توی شغلمون، اسممون، مدارک و روابطمون. و یادمون میره که روح جایگاه ثابتی نداره و مثل آبی میمونه که اگر توی ظرفی محدودش کنیم بو میگیره.
آدمیزاد احتیاج داره همهی بندها رو از خودش جدا کنه. باید خودش رو از همهی “باید فلان کس بشی، یا اگر اونو نخری هیچی نیستی..” جدا کنه.
هویت خودت رو تنها زمانی پیدا میکنی که توی چیزهایی گم بشی که فکر میکنی روزی ممکنه همونها باعث شن که پیدا شی.
ما خودمون رو توی چیزهایی گم میکنیم که فکر میکنیم اونها هویت ما هستن. توی شغلمون، اسممون، مدارک و روابطمون. و یادمون میره که روح جایگاه ثابتی نداره و مثل آبی میمونه که اگر توی ظرفی محدودش کنیم بو میگیره.
آدمیزاد احتیاج داره همهی بندها رو از خودش جدا کنه. باید خودش رو از همهی “باید فلان کس بشی، یا اگر اونو نخری هیچی نیستی..” جدا کنه.
هویت خودت رو تنها زمانی پیدا میکنی که توی چیزهایی گم بشی که فکر میکنی روزی ممکنه همونها باعث شن که پیدا شی.