گاهی زندگی صدایی ندارد. نه تقتقِ پیامی در گوشی، نه سلامی از پشت در، نه دستی که به شانهات بخورد. زندگی، گاهی فقط از نور نازک پنجرهای آغاز میشود که آرام، روی بالش تو مینشیند و مثل مادری که حوصلهاش زیاد است، سرت را نوازش میکند بیآنکه چیزی بگوید. بلند میشوی. آب سرد، کف دستانت را قلقلک میدهد. آینه، چهرهای خوابزده را نشانت میدهد که با خودش هنوز کنار نیامده، اما کمکم، از لای نگاهت، امیدی کمرنگ سر میکشد. میروی سمت آشپزخانه، کتری را پر میکنی، منتظر میمانی تا صدای قلقلش، مثل ساز بیداری، گوشهی خانه را گرم کند. هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده، فقط یک روز دیگر که باید مثل همهی روزها، خودش را کش بدهد از صبح تا غروب. اما تو میدانی همین لحظهها، همین نان ساده با پنیر، همین بخار چای که قاب پنجره را مه میکند، خود زندگیاند. زندگی همیشه فریاد نمیکشد، گاهی با صدای آرام ساعتدیواری راه میرود، با نور زردی که روی فرش پهن میشود، با کتابی که باز مانده روی صفحهای که بارها خواندهای اما هنوز از آن سیر نشدهای. زندگی، همین لبخند بیدلیل است و دلی که هنوز بلد است برای اتفاقی کوچک آهستهتر نفس بکشد و ذوق کند.