پاول • دومین مسافر • مقتول
درست زمانی که سوار میشوم لبخند به لبانم میآید. او را میبینم که در صندلی عقب نشسته و منتظر مردن است؛ خودم نفسش را میبرم. اما... اما همانند همیشه دنیا آنجور که میخواهم پیش نمیرود. این تاکسی شوم است؛ قرار است من هم همانند همسر سابقم امشب در این خودروی سرخ آخرین روز عمرم را بگذرانم و دیگر هرگز آسمان را نبینم.
تقدیم به:
☆ • ☆ • ☆ • ☆
درست زمانی که سوار میشوم لبخند به لبانم میآید. او را میبینم که در صندلی عقب نشسته و منتظر مردن است؛ خودم نفسش را میبرم. اما... اما همانند همیشه دنیا آنجور که میخواهم پیش نمیرود. این تاکسی شوم است؛ قرار است من هم همانند همسر سابقم امشب در این خودروی سرخ آخرین روز عمرم را بگذرانم و دیگر هرگز آسمان را نبینم.
تقدیم به:
☆ • ☆ • ☆ • ☆